
کبوتران حرم را بگو که پر بگشایند
به سمت صحن و رواقت برای دانه بیایند
بگو هراس نماند بگو ملال سر آید
و آفتاب تو از مشرق کمال بر آید
بیا و دیده به هم نه ببین چه حال و هوایی
نه خانه هست نه شهری، نگاه کن که کجایی
محمد جواد محبت
آیا به «راز» هم می توان نگاهی ایرانی/اسلامی داشت؟

این جملات را به دقت بخوانید:
راز مدفون شده خلقت؛ در واقع اين راز هر چه را که آرزو داريد به شما مي دهد: شادي، سلامتي و... شما مي توانيد هر چه که مي خواهيد باشيد يا داشته باشيد يا انجام بدهيد، مهم نيست که آن چقدر بزرگ باشد. مهم نيست که شما در کجاي زمين باشيد، همه ما با يک قانون سروکار داريم و آن قانون جاذبه است. شما چيزي را جذب مي کنيد که بيشتر به آن فکر مي کنيد....
3GB بر روی DVD با کيفيت عالی (دوبله شده) قيمت: 250۰ تومان. ارسال به درب منزل شما...
احتمالا جملاتی از این دست را شما هم در سایت های مربوط به فروش محصولات صوتی و تصویری مشاهده کرده اید. تبلیغاتی که یکسال اخیر برای مستندی به اسم «راز» صورت می گیرد و در اصل بازاریابی فروش فیلمی است که بصورت دوبله تا کنون 2 بار از برنامه «سینما ماوراء» شبکه 4 پخش شده است. جذاب ترین بخش این فیلم، خاطره ای است که توسط یکی از کارشناسان این مستند دیدنی نقل می شود. او با استفاده از قطعه سنگی که مدت ها به خودش تلقین کرده بود که شانس او به شمار می رفته، باعث شفای جان یک انسان دیگر هم شده بود و اینطور استدلال می کرد که اعتقاد آن کودک به معجزه آن سنگ باعث نجات او شده است.
از «راز» خوشم آمد و این همه استقبال را در جامعه جهانی نسبت به آن، پدیده ای فرخنده می دانم، چرا که ما هم در فرهنگ شرقی و ایرانی خودمان بارها به مثبت اندیشی و پرهیز از نفوس بد زدن و مسائلی از این دست فرا خوانده شده ایم. اما نکته مختصری که برایم تبدیل به انگیزه این یادداشت شد، همان حربه ای است که در «راز» مطرح شد و آن توسل به یک چیز، یک مکان، یک مرکز انرژی و... برای قدرت گرفتن از آن بود. داستانی که برخی از مدعیان انرژی درمانی هم این روزها از آن نهایت بهره را می برند. جالب اینجاست که تمام این واقعیات در همین دیار خودمان هم به دفعات و با نمای اندکی متفاوت بصورت روزانه رخ می دهد، اما تنها بخشی از مردم از آن بهره مند می شوند و سایرین که خودشان را در این حوزه محدودتر کرده اند، از کاربردهای فراوانش بی بهره اند. شاید انکار این نکته که توسل جویی مردم دیارمان به ائمه اطهار یا نوع مواجهه و استمداد کمکی که مثلا به بارگاه حضرت رضا (ع) می برند در راستای بخش هایی از همان راز نانوشته فیلم محبوبمان است، کار محالی باشد. تفاوت این مراکز جاذبه در این است که اینجا ما با انسانی مواجه هستیم که می دانیم چگونه زیسته است، کرامات و محاسن اخلاقی اش چه بوده، بسیاری از مردمان این کره خاکی او را از نزدیک دیده و طعم محبتش را چشیده اند و مرجع الهی محتوایی که نماینده تبلیغی آنست هم برایمان مشخص است. پس توسل به او و تمرکز انرژی هایمان در حرم مطهرش، شاید با برخی از ادله متنوع علمی که اساتید دانشگاهی و روانشناسان آن برنامه به آنها استد
لال می کردند نیز جور در بیاید. گذشته از این برخورد ما با ائمه و یقین مان به «از تو حرکت، از خدا برکت» باعث می شود که برخوردی واقعی تر از نوع مواجهه به روش «راز» با آن غول چراغ جادو داشته باشیم. در فلسفه «راز»، نظام کهکشان ها ماشینی تعریف می شود که کافیست از آن چیزی بخواهی اما در نگاه این سو، برای برقراری این رابطه به شناختی فراتر نیاز است که همه آن از درون انسان نشات می گیرد.
علم به وجود چنین نکاتی، مخاطب تشنه دانستن این سوی اقیانوس را هم که در بحران گمگشتگی بسر می برد، با یک پرسش ساده مواجه می کند: آیا آموزه های کسب موفقیت به سبک «راز»، در مرتبه دوم پس از توسل به آب زلالی به اسم «توسل» قرار نمی گیرد که خودمان در کوزه داریم و در ناکجاآبادها به جستجویش مشغولیم...؟!
براستی ما که با گفتگویی کوتاه با امام معصوم مان و توسل به نیکویی های سیال در تاریخ ایشان، دلمان به سرانجام خوش تصمیمات آینده مان گرم می شود و با آن پشتوانه به پیش می رویم و بعد هم نتیجه اش را آنگونه که خواسته ایم می بینیم، باز هم باید نقش اعتقادات مذهبی را در ریشه شناسی موفقیت هایمان یک شعار تبلیغاتی حکومتی بدانیم و مجبور باشیم رنگی از ماتریالیسم بر آن بزنیم تا باورپذیر شود؟ به نظر شما با وجود این همه استقبال از فرضیه «راز»، نباید معنویت و نگاه دینی به زندگی بر صدر گرایش های جوانان این دوره و زمانه قرار گیرد؟... پس مشکل کجاست؟!
در محفل كاپوچينوخوران
شنيدن صداي گيتار ترك در حين صرف يك كاپوچينوي غليظ، در يكي از باكلاسترين كافيشاپهاي شهر، لذت عجيبي دارد. تنها عذابش، همان لبخند ماماني است كه بايد از لبهاي سرختان محو نشود و البته آن پيپ خوشبويي كه در دست راستتان طوري گرفتهايد كه باد دستگاه تهويه، بويش را به لباسهايتان نزند، تا نكند شب موقع خواب، وقتي مادر مهربانتان بر حسب اتفاق از
كنار اتاق خوابتان ميگذرد، بوي تنباكوي آن، ۲۸سال «پسر خوبم» بودنتان را بر باد بدهد و از آن ضايعتر از اين بسوزيد كه آش نخورده و دهان سوخته، چرا كه نه در عمرتان لب به سيگار زدهايد، نه به پيپ و نه حتي، اهل آدامس بودهايد و به عبارت بهتر، اهل هيچ چي، بلكه در آن عصر دلانگيز، براي اينكه وجههتان در آن محفل روشنفكري «داستان خواني» حفظ شود، مجبور شدهايد پيپ يكي از رفقا را به هزار التماس و درخواست قرض بگيريد تا پس از يك دوره آموزشي يك ساعته در مورد شيوه روشن كردن و در دست گرفتن، آنرا مدام نزديك دهانتان ببريد و دور كنيد و در دلتان آشوب باشد كه نكند «يكهو» خاموش شود و تابلو شويد.
اگر از اين مسأله بگذرم كه هنگام خواندن داستانهاي سوررئال و اكسپرسيونيستي و غيرة حاضرين در محفل، به جاي اينكه حواسم به «به به» و «چه چه» گفتن و ذكر شباهتهاي داستانهاي خوانده شده با آثار ماركز و بورخس و لوركا باشد، بيشتر به اين فكر ميكنم كه پول كاپوچينويي كه دو سه قاشق از آن بيشتر نخوردهام و بهر حال دست خورده است و بايد پولش را داد، بايد خودم حساب كنم يا يكي از اين دوستان اطراف كه ساعت مچيشان، به اندازة كل هيكل بنده قيمت دارد، بهاي آنرا خواهند پرداخت و با پول آن خواهم توانست تا آخرين شمارة مجله اي مثل «هفت» را بخرم و در اين آخر شبي كه ساعت كار اتوبوسها تمام شده، بجاي پياده تا خانه رفتن، به اين پاهاي لاغرم حالي خواهم داد و تاكسي سوار خواهم شد، فقط خاطرهاي از مرحوم گلشيري برايم باقي ميماند كه شايد در پايان اين جلسه شيك
روشنفكري، براي بقيه هم تعريفش كردم:
زماني در مجلهاي كه به يادمان گلشيري اختصاص داشت نوشتهاي خواندم از يكي از شاگردانش كه قضيه آن روزي را تعريف ميكرد كه داستان تازهاش را پيش استاد برده بود تا نظرش را بپرسد اما با او مواجه شده بود كه اثاثيه خانهاش را توي خيابان ريخته بودند و خودش هم در كمال آرامش، روي رختخوابها نشسته بود و . . . بعد از احوالپرسي شرمش ميآيد كه در آن شرايط ، داستانش را بخواند اما به اصرار گلشيري شروع ميكند به خواندن و استاد هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است، سيگاري از جيبش بيرون ميآورد و آتش ميزند، دستش را زير چانهاش ميگذارد و تا آخر داستان، آنرا گوش ميكند و . . .
آي آدمها! شما كه در ساحل...
در همان اولين يادداشتم در اين وبلاگ نوشتم كه عاشق موقعيت هاي پارادوكسيكال هستم و به عنوان شاهد، مثال از نام اين رسانه – حريق سبز – آوردم كه آخر اين علاقه است. دو تصويري كه براي دومين آگرانديسمان انتخاب كرده ام، نيز چنين خاصيتي دارد. هفته گذ
شته يكي از تلخ ترين آتش سوزي هاي تاريخ انگلستان اتفاق افتاد و تصاوير آن بر صدر صفحات رسانه هاي مختلف جهان جاي گرفتند. در اين حادثه غم بار كه گويا در يكي از مراكز كودكان بي سرپرست لندن بوقوع پيوست، تعداد زيادي از بچه ها و مربيانشان به شدت آسيب ديدند و 10 نفري هم جانشان را از دست دادند.
دو عكس مربوط به اين يادداشت، هر دو به اين حادثه اشاره دارند، منتهي از دو زاويه و نگاه مختلف. يكي فرياد آتش نشاني را هدف گرفته كه بر بلنداي نردبان و در حاليكه همكارش او را در ميان دود و آتش به زور نگه داشته است، تلاش مي كند صدايش را به گوش همكارانش برساند و مسير آبي كه بسوي طبقات مختلف ساختمان پمپاژ مي شود را تغيير دهد... تا شايد بتواند جان چند كودك ديگر را از چنگال آتش و درد نجات دهد.
اما تصوير ديگر كه عينا در زمان همين حادثه، اما از زاويه اي ديگر در يكي ا
ز پارك هاي لندن گرفته شده، از آن تنها دود عظيمي را نشان دارد كه رو به آسمان بلند شده است. در اين تصوير دوم، نوع ايستادن مرد و كودكي كه بر روي شانه هايش جاي داده و خيره شدنشان به دود، آنگونه است كه شايد بعد از رفتن عكاس، آنها هم راه خودشان را گرفته اند و رفته اند دنبال زندگي زيبايشان؛ بي آنكه دغدغه كودكاني را داشته باشند كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كنند...
آن مرد آتش نشان وظيفه اش را انجام مي دهد و اين مرد و كودكش هم هيچ گناهي ندارند، چون شايد از واقعيت دردناك آن دود بي خبرند، اما آيا در زندگي خودمان با چنين موقعيت هاي پارادوكسيكالي روبرو نشده ايم كه عده اي خودشان را براي پيدا كردن راهي براي مثلا جان راننده اي گرفتار در يك تصادف، به آب و آتش زده اند و بقيه تنها نظاره كرده اند و با كشيدن حداكثر يك آه مختصر، خودشان را به بي خيالي زده اند و...
اين دو تصوير، هر دو متعلق به آسوشيتدپرس هستند و آنها را از وبسايت chicagotribune براي آگرانديسمان امروز انتخاب كرده ام.
ريشه شناسي چرت مردان در جلسات تخصصي مربوط به زنان!
به دست گرافيست، اين عكس باحال جلويم سبز شد و اولين كليك، چشمم را بر روي لينكهاي «قشنگ» ديگر باز كرد! توضيح نوشته شده براي آن چندان كامل نبود، اما گويا مربوط به يكي از جلسات تصميم سازي مربوط به مسائل فرهنگي زنان استان تهران مي شد كه زكاوت عكاس و البته زمان سنجي و انتخاب كادر معركه اش، چنين اثر جذابي را از آن جلسه ظاهرا طولاني بيرون كشيده بود.
تفسير و تحليلش با خودتان، اما تجربه كوتاه كشانده شدن پايم به برخي از جلسات و كارگروه هاي مربوط به مسائل اجتماعي زنان به خوبي برايم مشخص كرده كه ميزان مشاركت مديران و برنامه ريزان مذكر در تصميم سازي هاي مربوط به جنس مؤنث حتي به نصف دغدغه خانم ها در بهينه سازي تصميمات مربوط به «مردان و زنان» هم قد نمي دهد. نمونه اين چرت كودكانه را در خيلي از جلسات ديگر اين ديار هم مي توان جستجو كرد و شايد اگر ما آقايان هم به لحاظ نوع نگاه اجتماع به خود، شرايط را بگونه اي مي ديديم كه به اجبار، قضاياي مربوط به جنس خودمان را از مجراي تشكل هاي صنفي و مجزا پيگيري كنيم، هرگز به اين نگاه بالاسري يا فوق برنامه به جلسات مربوط به جنس مقابلمان نگاه نمي كرديم.
چندان قصدي براي نوشتن شرحهاي مفصل براي عكس هايي كه مي خواهم در بخش «آگرانديسمان» اين وبلاگ بگذارم ندارم ولي اجازه بدهيد اگر در آينده فرصتي فراهم شد، با نگاهي از سر حوصله، به نوع مصوبات و پيگيري هاي برخي از نهادهاي اجتماعي همچون بهزيستي، مركز امور زنان و خانواده، سازمان ملي جوانان و... كه مدعي كار فرهنگي براي زنان هستند بپردازيم تا مصداق هاي يادداشت بالا كمي از مرحله يك ادعا و شعار ظاهرا عامي گرايانه كه عموما خانم ها آنرا مطرح مي كنند و بصورت قاطع هم با پاسخ ظاهرا مستدل مديران مجموعه ها مواجه مي شوند، خارج شوند و نمود عيني تري به خود بگيرند. فقط اگر از آن جماعتي هستيد كه با هر شرح درد و مساله اي بلافاصله يادتان مي افتد كه بگوييد «خب... بعدش چي» يا «خب... كه چي!» توصيه مي كنم كه قيد خواندن اين سطور را بزنيد چون تجربه اثبات كرده كه مسائلي همچون موضوع اين يادداشت با اقدامات انقلابي حل نمي شوند، چون ريشه در نوع نگاهي دارند كه به تصميم سازي هاي مديرانمان منتهي مي شود؛ پس شايد مهندسي معكوس اين روند و به عقب برگرداندن برخي عملكردها در اين حوزه، براي برخي از ما آقايان كه اصولا با دنيا و نيازهاي اجتماعي زنان و خواهران و مادران اين ديار غريبه ايم و از مشاوره هم گريزان، داراي كاربردهاي حداقلي باشد.
چرا از یانگوم بدم می آید؟
بالاخره تمام شد. این چهارمین موج حضور چشم بادامی ها در جعبه جادوی خانه مان بود که خدا را شکر ختم به خیر شد. قبلی ها را که یادتان هست؟ اول با اوشین شروع شد، بعد سر و کله هانیکو پیدا شد و پشت سرش هم لینگ چانگ و رفقایش، به خانه هایمان لشکر کشی کردند! جالب اینجاست زمانی فکر می کردیم غیاب رسانه هایی که مردم بصورت آزاد به آنها دسترسی دارند و در همین حال، حضور مقتدرانه رسانه ملی، ظهور پدیده هایی مثل اوشین و ریوزو (با آن پهنای گسترده ای که در فرهنگ محاوره ای، جک ها، مجلات و حتی ساعات تشکیل میهمانی های خانوادگی بوجود آوردند) موجب می شود، اما اینگونه نبود و در تمام مدت در گمان غلط بسر می بردیم. چرا که در این دو
سال اخیر و با وجود کانال های ماهواره ای و داخلی، اینترنت، رادیوهای مختلف و خوش کیفیت، سی دی و دی وی دی، تکثر مطبوعات، بازیهای اعجاب انگیز رایانه ای و... باز هم یانگوم ساده دل، در سال ۱۳۸۶ شمسی ملت ما را مغلوبه خودش کرد و هیچکدام از سوپرمن هایمان هم نتوانستند جلویش قد علم کنند، مگر آنها که گناهکار بودند (حاج یونس فتوحی، دکتر پژوهان و...) و بیننده های در محیط پاستوریزاسیون نگاه داشته شده ما هم که "عاشق دیدن آن هستند که تا کنون نشانشان نداده اند"!
دیشب یانگوم دست از سر ما برداشت. سر نماز دعا کردم که ای کاش مهران مدیری دست بکار شود و هر چه زودتر یکی دیگر از آن ۹۰ قسمتی هایش را رو کند تا ملت مان، تکیه کلام ها و کاراکترهایش را جایگزین نگاهی کنند که این چشم بادامی زیبا رو، آرام آرام در این ۲ سال توی کله دختران و پسران دبیرستانی مان کرد! هر چه باشد، مزخرف ترین کارهای مدیری هم که به لحاظ فراگیر شدن می توانند پهلو به پهلوی "جواهری در قصر" بزنند، مخاطبشان را چیزی فراتر از یک موجود تک سلولی می دانند و در خلال داستان های چند محوری شان، گذری هم به دغدغه های موضوعی مردم، آسیب شناسی جامعه، ترویج فرهنگ نقد قدرت و... می اندازند، ولو آنکه این نگاه ها از مجرای یک خانواده در دوران قاجار مانده برای مخاطب حکایت شود.
از همه اینها بگذریم، حال آدم وقتی گرفته می شود که ببیند شبکه پر مخاطب تلویزیون کشورش با پخش این سریال، چه تطهیر معرکه ای از حکومت های پادشاهی خاور دور انجام می دهد! باور بفرمائید آدم داغ می کند وقتی این همه به به و چه چه را برای مجموعه ای از تصاویر می بیند که نگاه ایرانیان دهه هشتاد را نسبت به حکومت های خونخواری که به عقب افتادگی و سیاه اندیشی مشهور بوده اند، با حربه کشاندن داستان به آشپزخانه قصرها تلطیف می کند! انصافا مترادف زمان حضور همین یانگوم و بانو چویی و بقیه در کره و چین و آن طرف ها، در تاریخ مملکت خودمان، نمی توانیم حکومتی پیدا کنیم که به لحاظ داشتن سوپرمن در میان مردم، عدالت محوری زمام داران، شیوه های اداره جامعه، حضور دانشمندان رشته های مختلف و... ارزش این همه مانور دادن داشته باشد؟!
خدا را شکر که یانگوم رفت و ما را از شر این همه دغدغه دگر اندیشانه رها کرد!!
باران آمد
پیامک احسان را که خواندم، با صدای بلند خندیدم. چرا که انگار به جمع ما "پدر شدن" نمی آید! شاید هنوز آنقدر پسرانگی نکرده ایم که عنوان بعدی را به گردن بیاویزیم. به او زنگ زدم. در بیمارستان بود و موقعی که جواب تماسم را می داد، صدایش به وضوح می لرزید. تلفن را که قطع کردم، چند لحظه ای مات شدم؛ طوری که عاطفه هم این موضوع را فهمید. خبر را که گفتم، مثل همیشه به دنبال فراسویش گشت و مجبورم کرد خودم را فاش کنم. از ترس پنهانی برایش گفتم که در این واسطه گری میان عوالم نادید و دنیای پیرامون مان موج می زند. از کودکی که می آید و با خودش هزار دغدغه نانوشته را هم می آورد، که بعضی هاشان را می دانم و بیشترشان را نه، که نادانسته هایم همواره مرا محافظه کار بار آورده اند و از این می هراسم که اجتماع اطرافم، غلظت این خصوصیت را لحظه به لحظه بیشتر می کنند.
به احسان و همسر مهربانش غبطه می خورم. به اینکه چه زود با این حقیقت تاریخی فرزندآوری کنار آمدند و مسوؤلیت چیستی ها و چرایی های بعدش را به جان خریدند. من اما می ترسم؛ از این واسطه گری، از آینده جامعه ای که هر روز غریبه تر می شود، از فاصله هر روز کمتر میان چرخ دنده های ماشین "کار" (خدا رحمت کند چاپلین بزرگ را! تجسم حس الانم، همان صحنه ای از عصر جدید اوست که در میان آن ماشین تولیدی غول پیکر گیر کرد و بی آنکه بدانم حدیث نفس آینده خودم را به تصویر می کشد، آن موقع دلم را از خنده گرفتم و از کنارش گذشتم).
تولد هر کودک در هر خانواده، انفجار شادی در قلب پدر و مادری است که در اوج کار و زندگی، تنها دل به آمدن او بسته اند تا طعم گس معصومیت را برایشان دوباره زنده کند... ولی آیا برای خود او نیز چنین است؟ او که در این فراخوانده شدن، نقشش کمتر از صفر است و مغلوبه ورود به معادله ای است که حل آن وابسته تام و تمام به تقوای دیگرانی است که با القاب مختلف (والدین، معلمان، رفقا، همسایه ها و...) او را تا لحظه ای که خود به بلوغ ذهن و دل برسد تنها نخواهند گذاشت و آئینه پاکش را آماج تصاویری خواهند کرد که اکنون می دانم اگر آنها را نبیند، چه ناب زندگی خواهد کرد و شاد...
بگذریم. اکنون زمان شادی است. "باران" به میانمان آمده. پس بپذیریم مسؤولیت نشان دادن تصویری از این جهان خاکستری به چشمان کوچکش، آنگونه که شایسته اوست و نام قشنگش.
این یادداشت تقدیم می شود به مارکو، نیکولو و ماتئو «پولو»!
در جستجوی «آدم های خوب»
اینها را برای فاطمه می گویم. دختر 5/1 ساله برادرم که که تنها هنگام شنیدن ریتم «پیام های بازرگانی»، آرام و قرار می گیرد و بدون هیچ حرکتی به آوا و نمای شگفت انگیز موتور سواری یک میمون چیپس خور در خیابان های شلوغ خیره می شود.
فاطمه جان!
فرهنگ تصویری این دیار در دهه شصت و ابتدای هفتاد، به لطف فقدان تکنولوژی وارداتی و غیبت موبایل و کامپیوتر و MP4 و سگا و پلی استیشن، آنقدر آرام و بی ریا بود که دلمان ضعف می رفت برای عشوه های آن کودک کوتوله ای که مقابل پرده برنامه کودک، حرکات موزون اجرا می کرد تا خانم مجری خودش را به استودیو برساند! در چنین سالهایی که هنوز پای سی دی و زیرنویس و آنتن و بشقاب و کاسه به اینسوی اقیانوس باز نشده بود، سکان هدایت افکار عمومی خانه ما در دستان پرتوان رسانه ملی و سریال هایی مثل بوعلی سینا، سربداران و... بود. رسانه ای که انقلابی مردمی را پشت سر داشت و می بایستی با برنامه های محتوایی اش، مرزبندی خود را با آنچه مرزنشینان کشورمان از تلویزیون ترک و عرب و روس و پاکستانی می دیدند متمایز می کرد. پس اینگونه شد که عادت کردیم به تماشای فیلم های کارگری «آندری وایدا»، به اعتصاب های مردمی بر علیه نظام های امپریالیستی. شدیم خوره مرحوم «تارکوفسکی» و استدلال های فلسفی شخصیت های عجیب و غریبش. سینمای وطنی هم که نگو و نپرس! «نار و نی» و «دونده» و مهرجویی آنقدر ما را معناگرا و متفاوت بار آوردند که هنوز پشت لب هایمان سبز نشده بود، به جای پرتاب کردن لنگه دمپایی به سمت کارت های ماشین چیده شده در پیاده روی کوچه، دیالوگ های «حمید هامون» را با صدای بلند برای هم دکلمه می کردیم!
فاطمه جان!
در چنین روزگاری که «همه»ی آنچه می دیدیم، بارها و بارها از فیلتر جلسات سیاست گذاری و وزن کشی های مختلف عبور می کرد، قهرمان کودکی های من، جوان محترمی بود به اسم «مارکو پولو» که دائم در سفر بود و برایم حکم مسافر کوچولوی دنیای واقعی را داشت. شاید پدرت فیلم و سریال و عکس های پشت جلد مجلات و کارتون های این شخصیت را به یاد داشته باشد. آن موقع ها آنقدر «مارکو»ی جوان در دل مردم جا باز کرده بود که حتی گفتگوهایش با نیکولو (پدرش) به تکیه کلامهای رایج کوچه و بازار تبدیل شده بود. او آدم ساده ای بود و من عاشق ماجراجویی هایش؛ به اینکه چه بی باک قدم در سفری می گذارد که شاید بازگشتی نداشته باشد و در جستجوی حقایق تازه، کره زمین را زیر پا می گذارد. آن موقع ها، حتی «قوبیلای خان» اخمو را نماینده خودمان در شرق می دانستیم و از گشاد شدن چشمهای مارکوی غربی، به خصوص وقتی که با آداب و سنن و پیشرفت های مردم اینسوی جاده ابریشم آشنا می شد، کلی و خرده ای حال می کردیم! مارکوی آن زمانه، برایمان پیام آور یک محتوای مستقیم بود و آن میل به جستجوگری بود، ولو به چین...
بعضيها داغش را دوست دارند!

اين نامه ها را من ننوشته ام. سفارش نوشتنشان را زمستان سال 81 به رفيقي دادم كه مؤلف تئوري «ميان نسل ماندگي» هم اوست! كسي كه براي خودمان و بر و بچه هاي اطرافمان كه در سالهاي انتهايي دهه 50 چشم به اين جهان گشوديم، عدد 75/2 را به عنوان «نسل» يا همان Generation پيشنهاد داد و به دل همه هم نشست. شايد خود او هم يكي از همين روزها دست از سر نمودارها و انسان هاي كت و شلواري شيك پوش و جلسات ماركتينگ بر دارد و خسته از نعشه گي ماترياليسم، به كافي نتي حقير در خياباني خلوت پناه بياورد و براي جماعتي كه زماني قلمش، مسحورشان مي كرد، دوباره از گفتگوهاي مرد چاق با آن مرد لاغر بگويد. تا آن موقع نامه هايي را كه براي برخي از شخصيت هاي دوست داشتني مان و به نمايندگي از نويسندگان يكي از مجلات دانشجويي سالهاي نه چندان دور مشهد به اسم «واژه» نوشت تقديم تان مي كنم. آن شماره از واژه كه «امير فرهادي» در آن نامه هايش را منتشر كرد، بعدها به واپسين ميهماني نوشتاري رفقا، پيش از وداع با آوانگارديسم دوران دانشجويي و پيش از آغاز دوران سمپاتيسم كار و زندگي تبديل شد كه خاطره اش تا امروز هم جذاب باقي مانده است.
فرهادي در توضيح نامه هايش از عبارات زير استفاده كرده است كه شما نيز مي بايستي از آنها آگاه باشيد: « اين نامهها كه البته در بعضيجاها به شكل يك تكه يادداشت است، حرفهايي دارد براي گفتن، اما فقط يادداشت است و برداشتي ديگر نميتوان از آن كرد، نه مقاله است، نه شعر، نه داستان، نه... نه … و شما فقط به شكل يك يادداشت بايد به آنها نگاه كنيد و نه بيشتر. فرض كنيد اين نامه ها روي پاكت سيگار نوشته شده اند و شما خيلي اتفاقي، زماني كه در پارك نشستهايد روي نيمكت، آن را مييابيد و چقدر خوشحال ميشويد از خواندن يادداشتي پشت پاكت سيگار... يادداشتهايي از ما كه مانند يك نسل بوديم، نه نسل سومي و نه دومي، بلكه چيزي مخدوش در اين ميانه، پس يادداشتهاي اين نسل غريب را در زمينههاي مختلف چون ادبيات، موسيقي، سينما، فلسفه و … بخوانيد.
عصرانه ایرانی با حمیدرضا صدر
اسپیلبرگ و تارکوفسکی را در کنار هم عاشق باش!

فرض کنيد در يکي از شلوغ ترين تقاطع هاي شهر يک تصادف پيچيده رخ داده باشد که پليس به زحمت مي تواند تشخيص دهد حق با کدام يک از مثلا چهار اتومبيلي است که در يک موقعيت استثنايي با هم برخورد کرده اند. طرفين اين معادله چهار مجهولي به ترتيب يک کارشناس حوزه اقتصاد، يک فوتباليست، يک آرشيتکت و بالاخره يک منتقد مشهور سينمايي هستند. به نظر شما در چنين شرايطي که هر لحظه بر حجم ترافيک افزوده نيز مي شود چه مي توان کرد؟ احتمالا پاسخ هاي شما بسيار محدود خواهد بود اما در ميان آنها شايد يک انتخاب از بقيه ارجح تر باشد و آن ريش سفيدي فردي است که بتواند زبان تمام طرفين را بفهمد و آنها نيز او را قبول داشته باشند... با عنايت به فرضيه بالا، چنانچه در عالم واقعيت گرفتار چنين شرايط غريبي شديد، پيشنهاد مي کنم در اسرع وقت با تلفن همراه «حميدرضا صدر» تماس بگيريد...
او يک «آقا»ي تمام عيار است؛ البته اگر اين واژه پارسي را بتوانيم معادل دقيق لغتي همچون جنتلمناهالي آنسوي اقيانوس بدانيم. اگر نوشته هايش را چه در ماهنامه سينمايي فيلم، روزنامه اي همچون جهان فوتبال، تماشاگران (مرحوم)، هفت يا مجلات ديگر خوانده باشي، تصور مي کني که با يک انسان قد بلند شلوغ با موهاي بلند مواجهي که احتمالا به علت شهرتش، نمي توان از فاصله 2 متري به او نزديک تر شد! اما حميدرضا صدر مصداق عيني عدم لزوم اعتماد به پيش فرضهاي تصويري ذهن در تمام موقعيت هاست، چرا که مي توان بعد از يک وعده غذايي سنگين که معمولا خواب شيرين عصرانه هم آنرا براي ما مشهديها به خاطره اي جاودان تبديل مي کند، او را از جمع بچه هاي جهاد دانشگاهي علوم پزشکي ربود و در گوشه اي خلوت به بررسي اين موضوع پرداخت که يک انسان چطور مي تواند در عين اينکه به تارکوفسکي عشق مي ورزد، دوئل و هوش مصنوعي اسپيلبرگ را نيز دوست داشته باشد.
آنچه در پي تقديمتان مي كنم چکيده اي از گفتگوي من و دكتر عطي الرضا بنانج (كه هر كجا هست شاد باشد و پر انرژي) با منتقد مشهور ايراني است كه به فصول مشترك سينما و جامعه مي پردازد. نسخه كامل اين گفتگو در نشريه دانشجويي «هوا» كه سيامك شايان آنرا سال 83 با خون دل و ذوقي سرشار در مشهد منتشر مي كرد كار شده است و اگر خواهان آن هستيد مي بايستي با رئيس بزرگ تماس بگيريد!
نوستالژيا
باز هم بازي ديگري را به قد درازهاي ميلان بغلي باختيم. امروز، باز هم توانستيم از درخشش نور خورشيد كه بر كله طاس همسايه روبرويمان ميتابيد و انعكاسش توي چشمهايمان ميافتاد لذت ببريم. بنده خدا به روال وظيفه هر روزش، رأس ساعت 12 با آن بيژامه كردي گشاد، كنار در خانهاش ايستاد و پس از چند عبارت آبدار، سؤال هميشگياش را تكرار كرد: «به قصاصِ كدامين گناه، بنگاهدار سر كوچه، اين خانه را در آن روز خلوت كه توي كوچه بنبستمان پرنده هم پر نميزد نشان او داد تا او هم خام شود و آنرا بخرد » . . . و ما به روال هر روز، از آن همه داد و فريادي كه به راه انداخته بوديم شرم كرديم و دروازههاي كوچكمان را سرشانه گرفتيم و يواشكي داخل خانههايمان خزيديم. پاچه شلوارهاي زانو پارهمان را بالا زديم و پاهايمان را با آب سرد شستيم. از كنار سفره خالي نهار كه آبجي بزرگمان، مشغول هفت رنگ كردن آن بود گذشتيم و كنار مبل بزرگ اتاق پذيرايي، راديوي خانه را در بغل گرفتيم و منتظر شديم تا برنامه محبوبمان شروع شود و بعد از يك هفته حرص و خون دل خوردن، از زبان قصه گو بشنويم كه بالاخره، راز قهرمان داستان را بابايش ميفهمد يا نه . . . 
نام آن برنامه، «قصه ظهر جمعه» بود و داستانها را مردي ميخواند كه صداي گرم و جذابش، هنوز هم در خاطرم تازه مانده است. درست يادم نيست كه از چه روزي به بعد، احساس كردم كه ديگر نوجوانيام تمام شده است و بايد به مسائل مهمتر بپردازم و از آن به بعد، ديگر هيچ ظهر جمعهاي طرف راديوي كوچكمان نرفتم. اما امروز در اين زمانه بيدر و پيكر، كه خواهرزاده خردسالم، قهرمان محبوبش، يك هيكل هشت متري بيريخت فضايي است، آن خدايي كه اول قصهها، غير او هيچ كس و هيچ چيز نيست را هزار بار شكر ميكنم، كه سيزده سالگيام با شنيدن داستانهاي رضا رهگذر و يك هفته با رؤياهاي آنها خوش بودن گذشت و امروز، در اين سالهاي آغازين قرن جديد، مجبور نيستم مثل همه سيزدهسالههاي دنيا، پاي داستانهاي پر از اصطلاحات علمي آن استاد زبانشناس دانشگاه آكسفورد بنشينم تا برايم از «ارباب حلقهها» و «ياران حلقه» بگويد، يا مثل دوست ديگرمان، هري پاتر، آخر آرزويمان، روي جارو سوار شدن و وسط آسمان چرخ زدن باشد. براي من داستان آن پسركي كه يك اسكناس 20 توماني پيدا ميكرد و با خودش كلنجار ميرفت كه آنرا خرج كند يا قضيه را به مادرش بگويد، هنوز هم جذابتر است. . .
جملاتي براي واگويه كردن در گوش يك نوزاد ، يك رسانه ، يك «وبلاگ»
سنگ و آئينه
چند ماه پيش، پسركي ساده دل و زيبارو كه مشهور به طعم چشيدن از جديد ترين تكنولوژي هاي روز دنياست در وبلاگي كه خيلي وقت است در آن خودش را مدام افشا مي كند، هفت يا هشت خط ناقابل درباره ويژه نامه نوروزي يكي از روزنامه هاي اين ديار نوشت و آنچه گمان مي كرد «مي تواند» از جايگاه منتقد در باره يكي از جرايدي كه مي خواند در رسانه اي كه مال خودش بود بگويد، گفت؛ بي توجه به اين نكته كه ممكن است همان چند جمله مختصر كه تنها نظر شخصي اش به شمار مي رفتند و انتظاري هم از آنها به عنوان نقدي همه جانبه و اصولي و از سر حوصله نمي رفت، آنچنان زمين لرزه اي در تحريريه و سازمان آن جريده وزين بوجود آورد كه صدايش را همه، از جمله رسانه هاي رقيب، هم بشنوند. اگر از موضوع قابل تامل آستانه نقد پذيري اربابان آن رسانه و ناخن زدن برخي رفقا از طريق افزودن به پياز داغ كامنت هاي وبلاگ مذكور بگذريم، پرونده آن ماجرا كه بعدها به «سيامك گيت» مشهور شد، براي نگارنده، بخش زيادي از نقاط تاريك و مبهم كاركردهاي احتمالي رسانه هاي مستقل خانگي و شخصي را به خوبي روشن و شفاف كرد.
فرآيند اينكه چگونه يك يادداشت كوتاه در يك رسانه معمولي و نه مشهور كه تنها آشنايان به آن سرك مي كشند، به ناگاه تبديل به يك متن پرطرفدار (چه موافق و چه مخالف) مي شود و كنتور مخاطبان آن لحظه به لحظه بالاتر مي رود، براي من يكي از عجيب ترين وقايع سال هاي اخير عمرم به شمار مي رود! اما هر چه هست، اين ماجرا باعث شد كه آدمي محافظه كار همچون من نيز مجبور شود كارنامه نوشته هايش در رسانه هاي تماميت خواه (از منظر ارتباط يك طرفه با مخاطبان و سنجش ديرهنگام و نه چندان قطعي تاثير گذاري مطالب آنها بر مخاطبان) مرور كند و با ترس و لرز، مقدمات حضور پاي اين جعبه هوشمند و ورود به اتاق شيشه اي وبلاگ نويسي را فراهم كند. جايي كه غريبه و آشنا تنها با يك جستجوي آسان مي تواند رصدت كند و با شناسه اي نا آشنا، تو را آماج حملاتش قرار دهد. حال اگر آن حمله، موج مثبتي بود براي اصلاح، كه چه بهتر، خودت را در آن «بازتعريف» مي كني و الهي به اميد تو... اما اگر چندان اميد بخش نبود و وجودت كه سرشار از ميل فاش ساختن خود در اين موهبت تكنولوژيك شخصي است (چيزي در مايه هاي همان دفترچه هاي يادداشت محرمانه دختران نوجوان كه آنرا در صندوقچه هاي رازشان نگه مي دارند!) از شكستن ديواره شيشه اي اين اتاق رسانه اي به لرزه افتاد چه؟ مگر خالق «سيامك گيت» قيد بودن «به اتفاق بانو» را نزد؟ مگر خودش را به «كوچه علي چپ» و نوشتن در يك وبلاگ تخصصي پيرامون ضرورت هاي مسواك شبانه براي كودكان نزد؟! مگر خيلي از وبلاگ نويس هاي اطرافت، موهبت شخصي گرايي اين رسانه نوين را از ياد نبرده اند و خودشان را به مبدل آثار مكتوبشان در رسانه هاي تماميت خواه، به حروف ديجيتال وبلاگ و با يك تير، دو نشان زدن تبديل نكرده اند؟
بالاخره خاصيت جذاب آئينگي وبلاگ كه انسان را دائم در معرض «به روز بودن» و ديده شدن از هر كجاي دنيا قرار مي دهد بالاخره براي من محافظه كار خوب است يا بد؟ نكند مثل آن دوست سرشار از احساسات ناب كه برايم اسطوره انرژي مثبت و نيك انديشي است، به جايي برسم كه با يك توضيح مختصر، رسانه دست پرورده خودم را به لحاظ كاركرد، تبديل كنم به چيزي شبيه همان رسانه هاي يك طرفه رايج كه مثل مرحوم فرانكشتاين، دهانشان بزرگتر از گوش هايشان شده است و فراتر از خودسانسوري، واكنش ديگران به خود را هم سانسور مي كنند... اين عبارات را بخوانيد و پيش از آن بدانيد كه نويسنده شان (همان دوست دوست داشتني) براي خيلي ها در اين شهر، يكي از آفريده هاي خداوندگار است كه شايد آزارش به مورچگان هم نرسيده باشد اما در پي سلسله اي از كنشها و واكنشها، خودش را مجاب به نوشتن چنين جملاتي در وبلاگش كرده است:
نمي فهمم... با اين آب و هوا ناآشنايم، چرا كه هنوز در اين اتاقك شيشه اي، زندگي نكرده ام. نمي دانم دغدغه اي كه من را در اين ساعت از شب، وادار به نوشتن كرده، چقدر برايتان مهم است يا چه تصويري از نگارنده برايتان بوجود آورده اما عادت كرده ام كه درست يا غلط، درباره آنچه احساس مي كنم با بقيه صحبت كنم و با خودخواهي تمام، به دنبال پيدا شدن راه حل در زمين آنها باشم...
دلم مي خواست درباره نسل اختراعي 75/2 ايران (چيزي بين نسل 2 و 3) بنويسم، يا از علاقه ويژه ام به رابطه مايكل كورلئونه با پدرش يا اينكه چقدر از شنيدن عبارات پارادوكسيكال (چيزهايي در مايه هاي همين نامي كه براي وبلاگم برگزيده ام) لذت مي برم و غيره!
بگذريم. به گمانم براي شب اول، همين قدر «كيبورد فرسايي» كفايت كند! تنها مي ماند تشكر از احسان، حجت و محمدرضا كه ناتواني محسوسم در آشنايي فني با گرافيك و فوت و فن هاي «وبلاگيسم» را تا حدودي پوشش دادند.

لینک ثابت
