تبليغاتX
Green Fire
آگراندیسمان - 5چهارشنبه 1386/09/28

پرواز

 

هنگامي كه برای یادداشت قبلی دنبال تصویر مناسب می گشتم، به گزینه ای رسیدم که سلام و صلواتم را بسوی رفتگان پرسنل خدوم سایت معظم «کوربیس» کشاند! تصویری که برای چند لحظه ای اتاقم را غرق در نور و سبزه و برگ کرد. اما چه می کردم که ارتباط مستقیمی با محتوای آن نوشته نداشت و باید به یکی دیگر از پوشه های انباشته از متن و عکس رایانه ام تبعید می شد... آن لحظه بسیار حیفم آمد که باید بایگانی شود اما امروز که در محل کارم، هدیه معرکه «احمد» را به همراه امضایش بر صفحه اول آن گرفتم، شک نکردم که زمان رونمایی آن عکس نیز فرا رسیده است.

...

...

به خویش می گفتم:

که شور تلخ حیات

چه می شود شیرین

به چند تا شکلات

به شرط آن که تو آنها را

ز دست دوست ترین یارت

گرفته باشی و

خندان

به کام بگذاری

...

...

احمد را بچه هایی که به مجلس دامادی ام آمدند، به خوبی می شناسند. او همان جوان زیبارو اما خجالتی است که با طنز غریب واژه هایش در شعر «جوجه خروس»، ویژه نامه ای را که برای آن مجلس آماده کرده بودم، از خشکی و یکنواختی در آورد:

رفتی تو ز دست ما چه آسان، وحدت

در کار تو مانده ایم حیران، وحدت

ای جوجه خروس! ادعاهایت کو؟

آخر که شدی قاطی مرغان، وحدت

...

ای جان تو سرشار ز شور و شرره

داماد شدی، مبارکت باد یُره!

افتاده به گردن تو زنجیر و دگر

هرگز نشوی خلاص، مرد دو دُرِه!!

او برای من، شاعرترین انسانی است که بر روی این کره خاکی به چشم خود دیده ام. نه بخاطر شعرهایش، که هیچ ادعایی نسبت به آنها ندارد و آنقدر خود را غریب و دور از هیاهوی غوغاسالاران نگاه داشته که شاید هیچ گاه نيز به نقطه نورانی این اجتماع ستاره پرست تبدیل نشود، اما خود خودش، همانی که با او در یک شهر زندگی می کنم، آخر شاعرانگی است... تمکن مالی اش بد نیست اما با دوچرخه می آید و می رود. باغی در آن دور دستها دارد که در میانه یک روز سخت اداری، ممکن است از پشت میز کارمندی اش بر خیزد و تا آنجا رکاب بزند. عاشق ابومسلم است و برای تماشاگرانش در استاديوم، بوق هم می زند. لیسانس فیزیکش را تا میانه خوانده اما آنرا رها کرده و... «احمد» هیچگاه دروغ نمی گوید. وقتی هم بخواهد قولی را که برایت عملی نکرده توجیه کند، سبز و سرخ می شود و می خندد! او تنها کسی است که در جلسات كسل كننده محل کارم، وقتی همه به اوج اختلاف می رسند، یادش می آید که چند بیتی غزل در خاطرش مانده که برای جمع نخوانده... آیا لازم است ادامه دهم؟

...

...

 

اي جلوه ي بهشت! از آن دم كه مي روي

تا ديدني دوباره دلم بي قرار باد

از مهر، رنج آيد و از رنج، آدمي

وابسته باد قلب من و غصه دار باد

اين درد... بگذريم! در اين انزواي تلخ

بزم من و كتاب و قلم برقرار باد

از من گذشته است؛ تو باش و صفا بپاش

جانت هميشه سبز، خزانت بهار باد

«عاشقانه هاي ببر زخمي» نام اثر جديد اوست. كتابي كه مجموعه اي از اشعارش را از آن زمان كه در دشت عباس، حال و هواي از اميد سرودن به سرش زده بوده تا امروز كه بايد پشت ميز اداره اي فرهنگي، جواب ارباب رجوع را بدهد و از آغاز شنبه اي ديگر بنالد، در بر مي گيرد. جالبي داستان اينجاست كه چاپ اول اين كتاب (با وجود كمتر شناخته بودن خالقش) در عرض يك هفته در تهران ناياب شد و اكنون ناشر به دنبال در آوردن 1000 نسخه دوم است كه در بازار بي در و پيكر كتاب، براي خودش خبر مسرت بخشي به نظر مي رسد.

...

...

آن عكس زيبا را كه ديدم، چشم هايم نفس كشيد، خودم را گذاشتم جاي آن كودك سرخوش كه در ميان اين همه برگ و نور و رنگ و بر بلنداي درختي اسطوره اي، دست هايش را آنچنان باز كرده كه بال هاي ذهنش، خودشان را براي اوج گرفتن گرم كنند. شايد اگر همين عكس را لحظه اي بعد از او مي گرفتند، تنها شاخه برهنه درخت باقي مانده بود و شعاعي از نور كه سوي آفتاب پر كشيده بود...

براي احمد، شعر گفتن، بالا رفتن از درخت پير اما تنومند واژگان است. درختي كه آرامش گرفتن زير سايه پهناورش، به او توان گذر از امروز تا فردا را مي دهد. مطمئنم كه او با رازهاي اين درخت آشناست و شايد اگر شما هم برخي از نوشته هايش را بخوانيد، به اين ايمان برسيد كه تا پرواز، درنگي ديگر، بيش ندارد...


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 8یکشنبه 1386/09/25

وقتی بابا کوچک بود

 عکس از corbis

احتمالا شما هم دارای برادر زاده یا خواهر زاده ای هستید که با شیرین زبانی هایش، روزهای زندگی حاج آقای خانه یا همان پدر بزرگ جمع را آنقدر شیرین کند که دیگر سگرمه هایش را توی هم نکشد و از زندگی اش لذت بیشتری ببرد... این کودک شاد و بی خیال (حداقل در ظاهر)، نقطه معکوس پدر بزرگ است. کسی که دهه های متوالی از عمر طولانی اش را پشت سر گذاشته، با انواع و اقسام ناملایمات کنار آمده، غم ها و شادی های افراد اطرافش را به چشم خودش دیده و امروز، با ذهنی انباشته از آن همه، کنار سفره ما نشسته تا تنها شادی بخش زندگی اش، همین کودک دو و سه و چهار ساله باشد با آن جملات ناقصی که نه فعل دارند و نه آغاز و پایان. تنها شمایی از فکر اویند در لحظه ای که در آن به سر می برد. ما جوانان و میانسالان محافظه کار که آینده مان را همواره از غولی به اسم «زبان سرخ» ترسانده ایم، که نه اما پدر بزرگ، بارها شده است که به این اتحاد اندیشه و کلام کودکان خانواده غبطه خورده است. به اینکه چقدر می شود بی آلایش و از سر محبت (و نه کینه و بد دلی) ایرادی را بر این معادلات تکراری هر روز زندگی، گرفت که حتی فیلسوفان و جامعه شناسان هم از بیان صریح و عمیق آن ناتوانند، اما همین پیکر کوچکی که به زحمت به هفتاد و هشتاد سانتی متر قد می کشد، آنچنان بر حساس ترین نقطه اش انگشت می گذارد که برای لحظه ای تمام جمع اطراف، همه آن بلند قامتان اخمو، در خود فرو می روند و جز سکوت، هیچ برای گفتن نمی یابند...

اینها را به یک بهانه ساده برایتان واگویه کردم و آن خوانش مجدد ترجمه جذاب امیر قادری در وبلاگ زیبایش بود؛ ترجمه ای که از طریق آن توانستم با ذهنیات متفاوت چند کودک دیگر، مثل همین برادر و خواهرزاده های خودمان آشنا شوم. ترجمه کامل این نوشته های خرچنگ قورباغه، چند سال پیش در کتابی با نام «نامه‌های کودکان به خدا» چاپ و با استقبال خوبی هم مواجه شد. اگر دوست دارید، برخی از این جملات را با هم مرور کنیم، به گمانم شما هم از خواندنشان لذت ببرید:

خدای عزیزم به نظرم کار خیلی سختی داری که باید همه آدم‌ها رو دوست داشته باشی. خونواده من 4 نفر بیشتر نیستن. ولی من بازم نمی‌تونم همه‌شون رو دوست داشته باشم. (نان)

خدای عزیزم عوض این که بذاری مردم بمیرن تا مجبور بشی آدمای جدید بسازی، چرا اونایی که الان زنده هستند رو نگه نمی‌داری؟ (جین)

خدای عزیزم من همیشه به‌ات فکر می‌کنم. حتی وقتی دعا نمی‌خونم. (الیوت)

خدای عزیزم به خاطر برادر کوچک‌ترم ازت ممنونم، ولی من ازت یه سگ خواسته بودم.  (جویس)

خدای عزیزم من رفتم عروسی و دیدم عروس و داماد همدیگه رو تو کلیسا ماچ کردن. از نظر تو اشکالی نداره؟ (نیل)

خدای عزیزم تو واقعا دیده نمی‌شی یا این فقط یه کلکه؟ (لوسی)

خدای عزیزم لطفا دنیس کلارک رو امسال بفرست یه اردوگاه دیگه. (پیت)


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 4شنبه 1386/09/24

Last Action Hero!

 شخصیت محبوب ما، سوپرمن نیست. او بامزی قهرمان است!

نمی دانم «بامزی» و «شلمان» را به یاد می آورید یا نه. کارتون معرکه ای بود که در سالهای کودکی، دلمان خوش بود به دیدن هزار باره اش از سیمای خالی از نود قسمتی های آن زمان. این دو شخصیت، دو حد بی نهایت یک کاراکتر بودند، از جنس مشترکی که انسان را وادار می کرد دوستشان داشته باشد، اما یکی مافوق انرژی و سرعت بود و دیگری مافوق آرامش و بی خیالی. این حقیر، آن کارتون به شدت ابتدایی را که این روزها، حتی در مقابل همین «سیا ساکتی» وطنی خودمان هم کم می آورد، به شدت می پرستم، چرا که با وجود سادگی، انباشته بود از راهکارهای سودمند برای زندگی بهتر، چیزی در مایه های همین لایف اسکیل پر سر و صدای این دوره و زمانه. خیلی دلم می خواهد در مورد برخی از مصداق های این مدعا بنویسم اما شوقم برای نوشتن از سوژه ای ویژه، این صبر را در من ایجاد می کند که در فرصتی دیگر به کارتون محبوب کودکی مان بپردازم.

این شوق در آشنایی با یکی از مصداق های شخصیت «بامزی» در دوران معاصر خلاصه می شود. پسری با انرژی مافوق تصور، ایده پردازی های عجیب و غریب، دست به قلمی روان تر از باران و اخلاقی که آدم را به یاد «هلو» می اندازد. این انسان خاص که برخی محافظه کاری های آشنایش، کارمندزاده بودنش را مدام به یاد می آورند، نقطه معکوس بشر خوش آتیه دیگری است که با وجود همه تواناییهای قابل تاملی که دارد، بی خیالی اش دیوانه تان می کند... این حقیر افتخار داشته ام که در یک دوره زمانی با هر دوی این موجودات، همکار بوده ام و الحق و الانصاف که آن روزها از جمله کاربردی و سرخوشانه ترین لحظات دوره حرفه ای ام به شمار می روند.

این یادداشت مختصر را به این بهانه می نویسم که پرده از نوشتن های سوسکی (همان یواشکی سابق!) دوست «بامزی» ام بردارم. او چند روزی است که در کنار وبلاصادق، ببخشید بامزی!گخوش تیپ است، نه؟ او بامزی نسل ماست! پر مخاطب و جذابی که در عرصه داستان نویسی (بویژه مینیمالِ پست‌مدرنِ فارسی؟!) اداره می کند، به حدیث نفس نویسی هم رو آورده که انصافا کار شجاعانه ای است. اینکه انسان بنشیند پشت میز بازجویی این رسانه جهانگیر و خودش، علایقش، چیزهایی که زجرش می دهند، حرف های تنهایی هایش و... را بریزد روی دایره ای که هزاران چشم آشنا و غیر آشنا رصدش می کنند. اوج این شجاعت، کاشتن تصویر خود بر صدر این تومار است؛ جایی که مخاطب باید ایمان بیاورد به این چهره جوان، به همه چیزش، نه ایمان به نویسنده ای در ابرها، کسی که شاید هیچ وقت نشود تصویر حقیقی اش را مشاهده کرد (شاید از خواندن این نکته چندان حس خوبی به شما دست نداده باشد، اما متاسفانه به مرگ مؤلف کمترین علاقه ای ندارم، چرا که اثر هر روایتگری را در زمان و مکانی تعریف می کنم که او در آن زیسته است).

این یادداشت مختصر دو پرسش را در ذهن شما ایجاد کرده است؛ اول آشنا شدن با مصداق های امروزی «بامزی» و «شلمان» در میان رفقای بنده و دیگری آشنا شدن با وبلاگ جدیدی که ذکرش رفت. بگذارید دو گزینه از این میان را با یک لینک ساده به وبلاگ «من خودم هستم» پاسخ بگویم و آشنایی مفصل با حضرت آقای «شلمان» را هم به زمان دیگری موکول کنم، چرا که در ذکر این مصیبت، شاید بتوانید اکنون نیز در یادداشت های دیگر همین وبلاگ، مختصری از ویژگی های او را پیدا کنید...!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
داستان هاي عامه پسند - 5پنجشنبه 1386/09/22

ثبت نام کنکورتان را به ما بسپارید!

 

 

«خدایا سازمان سنجش کشورمان را نابود کن! مسوولان آن را به نازل ترین پست های شامل نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارمندان دولت، تنزل درجه بده! گرداننده سایت آن را از نان خوردن بینداز، یا حداقل ترتیبی بده، پولی که برای طراحی این سایت از خزانه بیت المال گرفته است در گلویش گیر کند! خدایا تمام کسانی را که باعث می شوند، این روزها، جوانان رعنایی چون ما، مقابل فامیل و آشنایان، سوسک شویم دچار بی خوابی و بدتر از آن، شب ادراری و فوبیا و سایر بیماری های «آدم ضایع کن» بنما! خدایا اینها حالمان را بدجوری گرفته اند، خودت حالشان را به نحو مقتضی بگیر...»

اینها برخی از دعاهایی است که بسیاری از کاربران sanjesh.org پس از کنف شدن در مراحل مختلف پر کردن فرم ثبت نام آزمون سراسری موجود در این سایت، در حق گردانندگان آن می کنند. ماجرا این است که چند شب قبل به دعوت خانواده، به عنوان کسی که با اینترنت اندکی آشنایی دارد، پای کامپیوتری نشانده شدم که باید از طریق آن، فرم ثبت نام کنکور یکی از عزیزانم را در سایت سازمان سنجش پر می کردم. با اعتماد به نفس معمول، طوری نشستم پشت سیستم که حداکثر، 5 یا 6 دقیقه بعد، با عزت و احترام بلند شوم و با سلام و صلوات، برسم به شیرینی و چایی و پرتقال هایی که انتظارم را می کشند... اما چشمتان روز بد نبیند تمام آن اقتدار در آنی به باد رفت. این سایت فلک زده که جدیدترین چاله سازمان سنجش در جهت افزودن بر استرس کنکوری های این دیار به شمار می رود، آنقدر بر پیاز داغ مراحل ثبت نام آزمون های خود افزوده است که در مقابل گزینه هایش، چونان آهویی در خاک مرطوب(خدایا سازمان سنجش این مملکت را منحل بنما!!) گیر کردم.

سه برگه کاربری با چهار ردیف عدد به عنوان شماره پرونده و رمز عبور و...، تنها ابتدای داستان است. بعد ماجرای شیوه ثبت متفاوت علاقمندی به حضور در تربیت معلم و رشته زبان های خارجه و شبانه ها و... شروع می شود و در ادامه، باید بگردی دنبال کد رهگیری و انواع و اقسام اصطلاحات عجیب و غریب دیگر. راهنماها هم که معرکه اند؛ توصیه ای که دفترچه راهنمای شرکت در آزمون کرده است با آنچه هفته نامه پیک سنجش می گوید، سیصد و شصت درجه متناقض است (مثلا در مورد درج فایل عکس کنکوریها که بالاخره رنگی باشد با زمینه سفید، یا اصلا سیاه و سفید باشد و...). از تمام این پیچیدگی ها که بگذری، تازه دچار این مشکل می شوی که علاوه بر ممنوعیت استفاده از دکمه Back، خود سایت هم گهگاه بازی اش می گیرد و با یک ایراد کوچولوی Server پرت می شوی به آغاز ثبت نام و روز از نو، روزی از نو... فکرش را بکنید، داستان وقتی جذاب تر می شود که چابک ترهای این میدان، خودشان را با هزار جور ترس از پیام های خطای سیستم و امکان سوختن کارت ثبت نام، برسانند به مراحل آخر، اما باز هم پرت شوند به همان اول، چرا؟ چون این پروسه را در بیش از سی دقیقه گذرانده اند!!

سرتان را به درد نیاورم. ما که در این بازی بدجوری ضایع شدیم و مثل آنهایی که از اینترنت، تنها همان چت کردنش را بلدند، گفتیم «باید این فرم را داد به یکی از این مؤسساتی که کارشان پر کردن یک چنین چیزهایی است و حرفه ای این کارند»... و بدین گونه، یک شغل جدید هم با ابتکار عمل کارآفرینان محترم سازمان سنجش به مشاغل مورد نیاز جوانان اضافه شد: «ثبت نام کنکورتان را به ما بسپارید!»

جالبی تمام این داستان آنجاست که خوشبختانه بر خلاف علاقه ما به حضور در این بازی هیچکاکی (با چشمانی باز تر از حد معمول، ناخن هایی به جویدن مشغول و قلبی در انتظار پریدن از کالبد)، مشتری اصلی سایت مذکور به اتاقی دیگر رفته بود تا مطمئن از ثبت نام اش در آزمون سراسری، وقتش را به درس خواندن بیشتر و تست زدن و... بپردازد. فکرش را بکنید اگر بجای ما (شامل این حقیر که پای سیستم نشسته بودم، یک نفر دیگر که اطلاعات فرم پیش نویس را می خواند، دیگری که به علت محدودیت زمان، به جای من، به مانیتور نگاه می کرد و غلط های تایپی را می گرفت و مادری که آن عقب اتاق، برای همه مان دعا می کرد) خود «داوطلب عزیز» که این روزها در ذهنش به اندازه کافی فکر و خیال دارد، پای این معادله انباشته از استرس می نشست و بلایی مشابه ما سرش می آمد، آیا باز هم آرزوهای ما همان هایی بود که ابتدای این یادداشت از خدا خواستیم...؟!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 7یکشنبه 1386/09/18

از پوچی سفید انگاران خوش خیال تا آیینگی مردان خاکستری

 

 بچه دار شدن خانم نونهالی در این سریال، آغاز دردسرهایش است

در آپارتمانی که شش بار در روز، افتخار بالا و پایین رفتن از پله های آن را دارم، برخی از همسایگان نادیدی که تنها صدای جر و بحث ها، فریادهای مادران بر سر بچه های بازیگوش، مهمانی های پر سر و صدای احتمالا دارای حرکات موزون و... آنها پذیرای گوش های آرامش پسند من و همدمم در خانه کوچکمان است، این روزها یک پدیده ویژه کم کم شکل می گیرد و آن کاسته شدن از حجم صدای شبکه های آن ور آبی (زجه های شش و هشت ناخوانندگان بدن ساز و...!) در روزهای زوج هفته و متحدالشکل شدن آواهاست؛ بگونه ای که اگر صدای تلویزیون خانه را هم ببندی، می توانی با کیفیت مناسبی به دیالوگ های آزیتا حاجیان، با این گریم سنگین برگ برنده نهایی ساعت شنی استسریالی که ظاهرا همه اهالی ساختمان به نظاره اش نشسته اند، گوش دهی. این سریال عجیب و غریب که شبکه محافظه کار سیما زیر بار پخش آن رفته، هر شب، بیش از پیش بر فک این حقیر فشار می آورد، چرا که دیدن کاراکترهای خاصش و شنیدن حرفهای متفاوتی که بر زبان می رانند (آن هم از شبکه ملی تلویزیون) دهانم را به اندازه خمیازه یک شیر دریایی کش می آورد!

«ساعت شنی» آنگونه به دنیای خاکستری خیابان ها و خانه های تهران هجوم آورده که تا کنون بجز چند اثر اجتماعی سیاه و هشدار دهنده سینما در دولت قبل، کس دیگری اینگونه در تلویزیون جرات پرداختن به آنچه در آنها هر لحظه به وقوع می داریوش ارجمند، با ساعت شنی خودش را احیا می کندپیوندد را نداشت. جالب اینجاست که تا همین اواخر، خود مدیران ارشد سیما، در هر مصاحبه و همایش و بیانیه، از سیاه نمایی سینمایی های جشنواره ای و خیانتی که آنها در غمگین نشان دادن اجتماع تهرانیها به مردم جهان می کنند، ناله و به گل و بلبلی که در جعبه جادویشان، نشان خلایق می دهند، افتخار می کردند...

اما گویا «ساعت شنی»، تغییر این نگاه را در نزد اربابان رسانه نوید می دهد؛ پرداختن به اعتیاد، فحشا، خشونت، روابط سست نسل ها با هم و... آن هم در سریالی خوش ساخت با سازندگانی حرفه ای که می توانند ابعاد اینگونه آسیب های جامعه امروز ایران را در دل بینندگانشان آنگونه که هست، فاجعه بار تصویر کنند.

در حاشیه:

هنگامی که برای تزیین این یادداشت کوتاه به دنبال تصویر مناسب می گشتم، سری هم به سایت شبکه یک زدم که حاصلش شد مرور مجانی تمام قسمت های سریال! ظاهرا به کاربر مربوطه تذکر داده نشده است که فقط تصاویر مربوط به قسمت های پخش شده «ساعت شنی» را برای دیدن عموم روی شبکه بگذارد! در ضمن در بخش خلاصه داستان این سریال هم جملاتی حک شده بود که انصافا به لحاظ رسمی نویسی، باز هم قسمت فک و دهان ما را پایین آورد: « اين سريال 26 قسمتي در قالب يك ملودرام خانوادگي، كلا به بررسي و تحليل ناهنجاري هاي اجتماعي و نقش سازمان بهزيستی و نهادهاي موازي در سازماندهي و بازپروري روحي و جسمي آسيب ديده گان اجتماعي مي پردازد و ...»!؟


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
داستان هاي عامه پسند - 4پنجشنبه 1386/09/15

همین امروز، همین حالا

 

از سفر شمالی که تابستان با خانواده رفتم تا امروز، دیگر عکسی یا فیلمی از خودم ندارم. این چند ماه آنقدر سرم گرم به کار بوده که دیگر حتی از ثبت صورتم روی کاغذ عکاسی هم یادم رفته است. امروز که باز در این ساعت از شب، یاد چهره ام افتاده ام، از این صد و بیست روز گذشته هیچ نقشی در آلبوم های خانه پیدا نمی کنم که بتوانم در چشمان آدم مشترک همه آنها، خودم را مرور کنم. آئینه اتاق شکایت می کند که پس در این میان، من چکاره ام... اما او که با مهربانی، هر روز مرا آنگونه نشانم می دهد که دوست دارم آنگونه باشم، نمی داند که چقدر فراموشکار است و اندکی هم دروغگو...

...

...

...

اینها را بخوانید؛ نمونه ای از غر زدن های مکتوبی هستند که عادت دارم در کاغذهای چرک نویس محل کارم یادداشت کنم تا مگر از راه تبدیل به واژه، مرگشان بگیرد و از درون ذهن شلوغم تخلیه شوند:

... كار مجله گره خورده و سركار خانم مدير محترمي كه این دو روز، براي يك مصاحبه ساده، بچه هاي تحريريه را سر كار گذاشته تا آمار ساده و تکراری اش را براي هزارمين بار، رسانه ای کند، ديگر حوصله ام را سر برده...

... جلسه مشترک با مديران روابط عمومي هاي «وزارت نفت» تمام شد. آنقدر جلويمبا سر کچل در یکی از همان عکس هایی که چشمانم، ترسم از آغاز خدمت مقدس سربازی را به خوبی افشا می کنند. عکس را سیامک شایان در شهرآرای سال 82 از من گرفته. لارج بازي در آوردند كه حتي خجالت كشيدم تعداد حقيقي صفرهاي بودجه طرح «عظيم» فرهنگي در حال اجرایمان را افشا كنم... پس باز به زبان چربم پناه آوردم و با سيلي، صورت تشکیلاتی را که مثل سایر «اهالی فرهنگ»، به جیب خالی شان عادت کرده ام سرخ نگاه داشتم...

... رفيقي پيغام آورده كه باز در كشتي به گل نشسته «هفته نامه مردم مشهد»‌ موج ديگري به راه افتاده و اسم ها هم آشناست، پس بايد پيراهن هاي پاره را برايشان فرستاد تا بيهوده سراغ آدرس اشتباه را نگيرند... شروع مي كنم به قلمي كردن فرصت ها و تهدیدهای این رسانه سفارشی، قوت ها و ضعف های آن که سهم من و بهروز و سیامک و احسان و... از آنها تنها 2 سال بود و باز جایمان را مثل آنها که جایشان را گرفته بودیم به دیگرانی دادیم که امسال، احتمالا آنرا به دیگران خواهند داد... دردناک است که هرچه در این رسانه، عميق تر مي شوی، بخش مربوط به راهكارهايي كه بايد در انتهاي نکاتت پيشنهاد كنی، لاغرتر از قبل به نظر مي رسد...

... این دیگر چه زمانی بود برای احوالپرسي؟... چايي را كه آورند، قبل از تعارف كردن، باز پاي انتخابات را وسط كشیدند و آنقدر مثل بازجوها خودشان را به این در و آن در زدند که از زیر زبانم، «گرایش سیاسی» ام را بیرون بکشند... اما من؛ گيج تر از هميشه، «سياست» بيچاره را براي هزارمين بار، بي پدر و مادر جلوه دادم تا مگر محترمانه باورشان شود كه چه بي حد و اندازه، از نوع بازي شان بيزارم...

...

...

...

امشب دوباره توانستم بعد از مدتها، آلبوم عكس هايم را ورق بزنم، به خصوص آنها كه ديجيتال اند و مي شود آنقدر بزرگشان كرد كه برق انرژي چشم هايم هم قابل رصد كردن باشند. نمي دانيد با چه حساسيت و امنيتي از اين آلبوم ها مراقبت مي كنم. چرا که آنها حكم نيروگاه ذهنم را دارند و با هر بار مرورشان يادم مي آيد بر شخصیت و آرمان هایم چه ها گذشته... و تمام مزیت شان هم آنست که «گذشته اند»، مثل امروز که البته باز هم فرصتی نصیب نشد تا در عکسی حاضر باشم که نیاز به بایگانی کردن داشته باشد. امروز جز محبت همدم زندگی که تجسم عینی انرژی مثبت است، دیگر رویدادی را تجربه نکردم که این زنجیره تکرار شونده را با تهدید مواجه کند، پس همان بهتر که از تاریخ مصور هم جا بیفتد. نمی دانم چرا کار و شغل و مسوؤلیتی که متقبل انجامش برای این جامعه فراموشکار شده ام، چندان قانعم نمی کند... پس عکس هایی که سالها بعد می توانم از این سالهای عمرم مرورشان کنم و در چشم های تصاویر بگردم دنبال انرژی، کی گرفته می شوند؟!

خدا رحمت کند حسین پناهی را که چقدر در فرم و محتوای وجودش، زندگی را ساده تفسیر کرده بود...

«نیستیم..

به دنیا می آییم،

عکس 1 نفره می گیریم!

بزرگ می شویم،

عکس 2 نفره می گیریم!

پیر می شویم،

عکس 1 نفره می گیریم!

و بعد دوباره باز نیستیم..»


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
داستان های عامه پسند - 3شنبه 1386/09/10

کاوشی در حواشی قضای حاجت مسعود!

 

شاید شما هم یکی از کسانی باشید که مجله «همشهری جوان» را به شکل هفتگی تهیه می کنید و از نوع نگاه تحریریه آن به زندگی لذت می برید. نگاهی که «حاشیه» های بعضا مهمتر از متن، خوانندگانشان را بدجوری تحریک می کنند. یکی از جذاب ترین بخش های این رسانه، صفحه ای است که در آن به بهترین و بدترین های عرصه هنر در هفته گذشته جایزه داده می شود. لذت مرور سوتی های آدمهای مشهور و بالعکس یادآوری صحنه هایی که ما نیز از مثلا بازی یک هنرپیشه یا ابتکار فلان هنرمند سر ذوق آمده ایم، پدیده ای است که رسانه هایی همچون همشهری جوان، ایران جوان مرحوم، تماشاگران مرحوم، یک هفتم مرحوم و غیره (مرحوم!) از همان قدیم الایام، آنرا به خوبی شناخته اند و برای درمان این حس ابدی خوانندگانشان، همواره به دنبال امتیاز دادن به حاشیه و متن زندگی و آثار سوپر استارهای جامعه بوده اند. شاید اوج این لذت، همان جایزه مشهور«تمشک طلایی» سینمای آمریکا باشد که هر سال به مزخرف ترین فیلمهای هالیوود اعطا می شود و به نوعی تسویه حساب تماشاگران با سینماگرانی هم به شمار می رود که پولشان را به باد داده اند!

جدیدترین یادداشت سیامک شایان که به حواشی کنسرت پر سر و صدای پرویز مشکاتیان در تهران می پردازد، یکی از خواندنی ترین حاشیه نویسی هایی است که تا کنون خوانده ام. شاید لازم نباشد که در مورد آن قضاوت کنیم، چرا که ممکن است ما، هم مشکاتیان را دوست داشته باشیم و هم کیمیایی را... اما چه کسی است که از کنار خواندن چند خط حاشیه جان دار خاله زنکی(!) در مومسعود، جدیدترین قربانی سیامک شایان به شمار می رود!رد سوپر استارهای کشورش به آسانی بگذرد و به آن یک تمشک یا هندوانه طلایی ندهد؟! متن کامل این یادداشت کوتاه را می توانید در وبلاگ «دندانپزشک کاذب» بخوانید.

 

پشت پرده کنسرت پرویز مشکاتیان

پای ما که به جشنواره ها و دست ما که به چهره های هنری شناخته شده نمی رسد، مجبوریم از ملاقات اتفاقی مسعود کیمیایی در صف توالت تالار وزارت کشور ذوق مرگ شویم. جالب اینکه هنردوستی و هنرمند پروری ایرانی ها، حتی داخل سرویس های بهداشتی هم ادامه داشت و دوستان برای تقدیر و احترام به استاد سنگ تمام گذاشتند. هیچ کدام از انها که داخل صف های طولانی ایستاده بودند و برای رسیدن به شروع برنامه عجله داشتند، حاضر نشدند جای خود را به استاد که از قضا در امر اجابت مزاج عجله هم داشتند، بدهد تا آخر کار یک پدرآمرزیده ای از خیر نوبت خود گذشتند تا مبادا شاهد خلق یک اثر هنری در محل مذبور باشیم! بنده خدا کیمیایی که گویا هیچ کجا از شر چشمان کنجکاو ملت در امان نیست، مثل گنجشک زیر باران مانده خودش را جمع کرده بود تا برق چشمان ملت علاف حاضر را نبیند. اگرچه فیلم برداری از صحنه حاضر توسط دوستان موبایل دار در جریان بود و کلیه تصاویر تا لحظه ورود استاد به داخل دستشویی و بستن در، توسط عزیزان علاقه مند به فیلم و سینما ثبت شد.

اما تصور اینکه هنرمندانی چون کیمیایی هم با وجود جایگاهشان در عرصه هنر نیاز به قضای حاجت در سرویس های بهداشتی عمومی دارند غیر ممکن بود. یعنی در عرصه هنر کم جا و مجال برای ریدن هست که بخواهند دست به دامن توالت عمومی سالن وزارت کشور باشند؟!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 3سه شنبه 1386/09/06

خون بس!

باران خزاعی

این احسان خزاعی عجب آدم نامردی است! این را از صمیم قلب می گویم. شاید یادداشت مختصری را که برای تولد دخترش (باران عزیز) نوشته بودم خوانده باشید. من ساده دل در پی تماس های مکرر خوانندگان محترم(!) مبنی بر اینکه بین لطافت واژه های آن یادداشت و تصویر نتراشیده و سیبیلوی بابای خشن آن کودک معصوم که  کنار وبلاگم کاشته بودم، هیچ ارتباط معنایی وجود ندارد، مجاب شدم که با صرف هزینه بسیار با موبایل ایشان تماس بگیرم و خواهش کنم که یکی از عکس های جدید باران خانوم را برایم ارسال کند. اما زهی خیال باطل. آن مرد سیبیلو که در واکنش به درخواستم، با لبخند آنرا پذیرفته و من را پای صندوق پست الکترونیکی ام تا ساعت یک نصفه شب کاشت، رگ غیرت گردن اش آنگونه بالا آمده بود که... هیچ کاری نکرد و رفت با عزت و احترام عکس خوشگل باران خانوم را گذاشت توی وبلاگی که شیش ماه بود به روزش نکرده بود!

او خیلی نامرد است و شما هم با شنیدن این حادثه حتما مطمئن شده اید که او خیلی نامرد است و اصلا به وبلاگش سر نخواهید زد تا از تنهایی بمیرد و من هم که تکلیفم مشخص است. عکس آن کودک نازنین را در وبلاگ خودم دوباره منتشر می کنم تا مشت محکمی باشد بر دهان آن نامرد روزگار و عکسش را هم از یادداشت قبلی ام (باران آمد) بر نخواهم داشت تا همه ببینند که این آدم خشن چه شکلی است!

 

تیم برتون در ساختمان جام جم

دیشب دوباره این سیمای ملی، ما را سر سفره شام ناک اوت کرد و لقمه تاس کبابی که به نیش کشیده بودیم در گلویمان ماند. منتظر شروع شدن تصاویر باری به هر جهت چارخونه بودیم تا بی خیال آن، از غذای لذیذ مهمانی خانوادگی لذت ببریم که با دیدن آنچه بر صفحه تلویزیون ظاهر شد، رسما قید غذا خوردن را زدیمحتی پوستر این فیلم هم نایاب است!!

این اتفاق نادر، نمایش یکی از نخستین فیلم های فیلمسازی بود که حاضریم جانمان را هم برایش بدهیم؛ تیم برتون نازنین که «ماجراهای بزرگ پی وی» (1985) او در همان سوی دیگر اقیانوس هم نایاب است. سیمای ملی یکبار دیگر هم در سالهای دور با نمایش فیلم «نبرد آخر» لوک بسون (1983) که فیلمخانه های آمریکا و فرانسه دنبال نسخه ای از آن بودند، ما را در خلسه فرو برده است و باعث شده که به آرشیو این تشکیلات عریض و طویل ایمان بیاوریم. این بار هم «پی وی» چنین بلایی سرمان آورد. پسرک ساده دلی که یاد «دزد دوچرخه» دسیکای مرحوم را در دلها زنده کرد و یادمان آورد قدر همین تیم برتون زنده را بدانیم که عجب گوهری است. شاید «دوئل» اسپیلبرگ را دیده باشید. آنجا استیون عزیز با یک ماشین سواری و یک کامیون، ما را 90 دقیقه تمام به آسانی بازی داد و از این چرخه تا مغز استخوان لذت بردیم و اینجا تیم برتون مهربان با یک دوچرخه ساده جادویمان کرد. از تلویزیون کشورمان که برای دقایقی کنترل خودش را از دست داد و یک کار درست و حسابی برای خلق پخش کرد متشکرم.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 6سه شنبه 1386/09/06

اين است مرامنامه ما؛ نسلي كه در عدد ۷۵/۲ به تنگ آمده!

 

 

نسخه اوليه اين مرامنامه را امير قادري نوشته است؛ منتقد مشهوري كه مثل خيلي از ما از نشريه دانشجويي ساده اي به اسم «سينما بهشت» در نيمه اول دهه هفتاد شروع كرد و اكنون يكي از مطرح ترين منتقدين و نويسندگان سينمايي ايران به شمار مي رود. او اين مرامنامه را كه گويي بصورت ويژه براي نسل ما (همان عدد عجيب و غريب ۷۵/۲) نوشته شده، سالها قبل در ابتداي ستون نويسي هاي ثابت و معركه اش در مجله «يك هفتم» (مرحوم!)‌ استفاده مي كرد. دلم مي‌خواهد كمي حوصله به خرج دهيد و همراه من، چند بند از مرامنامه او را مرور كنيم. اگر چه حدس مي‌زنم آنرا به شوخي خواهيد گرفت و يكي دو ساعت ديگر،‌ اصلاً آنها را به ياد نخواهيد آورد اما اگر بتوانند يك در ميليون، در شما تأثير بگذارند، به عنوان كسي كه نويسنده آنها را مي شناسم و از ايمان قلبي اش به اين نوشتار آگاهم، كلاهي كه هيچ وقت نداشته‌ام را به هوا پرتاب خواهم كرد. اما آن اصول كه بسياري از اعضاي نسل ۷۵/۲ ايران به آن پايبندند و شما هم اگر آنها را رعايت كنيد، از نتايج اعجاب انگيزشان بهرمند خواهيد شد، اينها هستند:

 خوب نگاهش كنيد. تيم برتون هنوز 20 سال سن دارد...

1ـ با تمام وجود و از ته دل بايد قبول كنيد كه آدم بدي هستيد، خودتان را گول نزنيد و شعار الكي ندهيد. بگذاريد مجريان تلويزيون و مسئولان هر چه مي‌خواهند بگويند، شما خودتان را بهتر از هر آدم ديگري مي‌شناسيد، اين تنها راه رستگاري احتمالي شماست.

2ـ سعي كنيد منتهاي لذت را از زندگي ببريد و براي اين كار حتي از صداي برخورد استكان و نعلبكي در قهوه‌خانه سر راه‌تان هم نگذريد.

3ـ به قول برو بچه‌هاي ماه مه سال 1968 به هيچ آدم بالاي سي سال اعتماد نكنيد! البته فعلاً اكثر بيست و چند ساله‌هاي فارغ‌التحصيل دانشگاههاي كشور، شبيه آدم‌هاي نود ساله به نظر مي‌رسند و برعكس، هميشه نادر آدم‌هايي وجود داشته‌اند كه تا آخر عمر، بيست ساله باقي مانده‌اند. مثلاً همين رومن گاري و تيم برتون خودمان. پس سن تقويمي ملاك نيست.

4ـ بايد چيزي داشته باشيد كه انتظار آمدنش را بكشيد. حالا چي يا كي، نه به من مربوط است و نه به هيچ كس ديگر.

5ـ بايد بلد باشيد شوخي كنيد. همه چيز را مسخره كنيد. حس طنز داشته باشيد. يعني آنقدر غمگين باشيد كه جز با خنده‌هاي طولاني، هيچ جور ديگري زندگي برايتان قابل تحمل نشود.

6ـ هر چند وقت يكبار، لااقل ماهي يك بار، بايد سرتان را روي بالش، پيش از خواب جابه‌جا كنيد. چون گريه كرده‌ايد و آن قسمت از بالش‌تان، از اشك خيس شده است. باز براي چي يا كي، به هيچ كس مربوط نيست.

7ـ اين يكي خيلي مهم است. بايد به هر قدرتي با ديده شك و بدبيني نگاه كنيد. قدرت‌شكني يكي از رئوس برنامه روزانه‌تان بايد باشد. چيزي مثل مسواك زدن؛ آن هم روزي سه مرتبه.

8ـ لازم است مرز ميان آنچه را «فرهنگ والا» و «فرهنگ پست» مي نامند، در ذهنتان از بين ببريد. همواره به خاطر داشته باشيد كه يك جوان رانندة يك دستگاه پيكان مسافركش با كمك فنرهاي خوابيده و لاستيك دور سفيد، همان قدر ممكن است حرف حساب بزند كه از ميشل فوكو و افلاطون انتظارش مي‌رود.

9ـ فضاي ذهني و قوه تخيل‌تان، تنها چيزي است كه صاحبش واقعاً خودتان هستيد و هيچ قدرتي توان دست‌اندازي به آن را ندارد. در حفظ و پرورشش كوشا باشد.

10ـ...و بالاخره تا جايي كه مي‌توانيد با اين بايدها و اين مرامنامه و اصلاً من نويسنده مخالفت كنيد. مگر اين كه به اين نتيجه برسيد كه اين‌ها، حرف‌هاي خودتان است.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت