براي محمدرضا گلزار كه يگانه عشق زندگي ام است!
هر كسي در اين دنياي فاني، در جستجوي يافتن قهرماني است كه او را از شر زندگي نه چندان دلخواهش نجات دهد. پسركان شيك پوش آن سوي اقيانوس، شب ها خواب بتمن و سوپرمن و اسپايدرمن و فرشتگان آنجل مي بينند، چشم بادامي هاي مهربان خاور دور، تصوير بروسلي و جكي چان و جت لي و اين سالهاي اخير، بانو يانگوم زيبارو را در قاب آرزوهايشان مرور مي كنند و ما ايراني هاي گرفتار در ميان سنت و مدرنيته، گاه كه در شب نشيني هاي بزرگان فاميل به تنگ مي آييم، سنگ آرش و اسفنديار به سينه مي زنيم و سر در مقابل درفش كاوياني خم مي كنيم اما به وقت همراه شدن با نسل سومي ها و گوش جان سپردن به آواي mp3 playerهايشان، آرزو مي كنيم كه ما نيز در كنار هديه خانم و آقاي گلزار و رادان خوش چهره، عكسي به يادگار بيندازيم. گريزي از اين اقتداي خوش باورانه به «ستارگان» نيست و همه ما، هر يك به فراخور حال و احوالمان، شبي ميزبان رؤياي اين سلاطين دلربا بوده ايم (چه شمايي كه حتي در عالم خواب نيز به گرد درخت افسونگر حضرت مستطاب تاركوفسكي در «ايثار»ش مي گشتيد و پرسش هاي مردافكن فلسفي تان را از آن پدر بزرگ همه چيزدان مي پرسيده ايد و چه اين نگارنده هميشه كودك مانده سبك وزن كه به وقت نونهالي، در جستجوي يافتن برق چشمان آقاي آرنولد عضلاني در آئينه خانه، شب را به سحر وصله كرده است!) 
اينها را براي طرفداران بي شمار هفت شنبه و فرزاد حسني در عالم وبلاگ نويسي مي گويم (نگار و ريحانه و فاطمه و مجيد و هزاران نفر ديگر) يا رزا متولد ۱۳۶۳ دانشجوی سال آخر مترجمی زبان انگلیسی، ساکن تهران كه وبلاگي براي پوريا پورسرخ درست كرده است، يا بهاره صدیق زاده و حدیث بشارتی كه اسم وبلاگشان را گذاشته اند «عاشقان و حامیان همیشگی محمدرضا گلزار»، يا براي مونا و مهسا و سودابه و بويژه لادن كه خيلي قشنگ از ستاره اش تعريف مي كند: «راستی میدونین معنی اسم زیبای آقای کمیلی چیه؟این اسم خیلی معنی داره و البته معنی های خیلی زیبا و بی نظیر... حامد به معنی: ستاينده، ستايشگر و درود فرستنده است... راستی من به نیت آقای کمیلی واسشون یه فال حافظ گرفتم... مدامم مست میدارد نسيم جعد گيسويت/خرابم میکند هر دم فريب چشم جادويت» يا حتي مجيد باغيرت كه بدجوري جواب بدخواهان يك مجري تلويزيون را در وبلاگي كه به اسم او درست كرده است مي دهد: «در جواب خانمهای محترمی که خودشون رو با نام ندا و زهرا و شیوا معرفی میکنند باید بگم که بچه شماهایید كه واسه خودتون رویابافی می کنید و میخواین که یه جوری خودتون رو مطرح کنید و بگید که با خانواده سلوکی و لهراسبی در ارتباطین. من ۲۲ سالمه این جور آدمها رو دیگه خوب میشناسم. در ضمن من و بقیه دوستان من توی این وب نیازی به اطلاعات شما درباره آقای سلوکی و همسر محترمشون نداريم». و بالاخره سید محمد کزازی عزيز كه از كرمانشاه وبلاگ هواداران باران كوثري را اداره مي كند و اين وبگردي اتفاقي، با گذرم از كنار فضاي ساخته ذهن و دست او در اين بحر طويل آغاز شد...
همه اينها و ما و شما، مقهور قدرت ستارگانيم و زندگي مان در چنگال روايات دراماتيكي به بند كشيده شده كه اينان تصويرگران آنند. روزهايمان با نحوه لباس پوشيدن و حرف زدن و آرايش موهايشان رنگ مي گيرد و يادداشت هاي عاشقانه مان، قهرماني جز اينها كه خوش تيپ تر از پسرك مكانيكي كوچه مان هستند، به روي خود راه نداده اند! البته ما مردمان ساده دل، هميشه هم دريافت كنندگان خوب و سر به زيري براي پيام هاي ستارگان نبوده ايم. مصداق اين مدعا «حسن گلاب» حاتمي كياست كه يك تنه، آمار اهداي عضو ايران را به كمتر از نصف كاهش داد، يا «مهشيد» و «ماهرخ» ساعت شني كه به كابوس دختران پا به ماه مبدل گشته اند يا حتي «شور عشق» پر فروش كه فرهنگ فرار از خانه را براي دختركان دبيرستاني مان نهادينه كرد...
بگذاريد براي يك بار هم كه شده، با خودمان صادق باشيم؛ من و تو، هميشه مردمك چشمانمان را به «زيبايي» و «عضله» مخلوقاتي از جنس نور و تصوير فروخته ايم و اين بازار مكاره، با هوش تر از آنست كه بگذارد با كهنه شدن عروسك هايش، پي به اين فريب دل انگيز ببريم؛ پس هر روز مجوز ورود ستاره اي نوظهور به اين ميدان صادر مي شود تا نهاد نوجو و اميدوارمان، دوباره دل خوش كند به قهرماني ديگر كه شايد نجاتش دهد از واقعيت تلخ زندگي روزمره...
راه چاره چيست؟ يكي مي گويد سينما نرويم و تلويزيون خانه را بشكنيم و روزنامه نخريم و موبايل را در جيب كت درون كمد، بايگاني كنيم و سيم متصل به اينترنت رايانه را قيچي... تا شايد، دور از ستارگان و دنياي رنگارنگ شان، همچون رابينسون كروزوئه مرحوم، چندي به درون خود سفر كنيم... و من مي گويم «نه». همه اينها باشند و براي خودشان بر طبل مشتري مداري بكوبند و ما... همه مان، جمع شويم دور هم، يك شاخه گل سرخ بخريم و برويم در خانه پيرمرد صد ساله محل. او كه سالهاست ديگر براي پا در مياني و استخاره و گفتن اذان در گوش نوزاد و فال حافظ گرفتن به پيشش نرفته ايم. براي او كه هنوز زنده است و از جنس خودمان، قصه غصه هايمان را بگوييم و بشنويم از زبانش، راه و چاه را... تا مگر به افسون حرف راست و دل سوخته اش، بيفتيم از صرافت اين همه عشق ورزيدن و كپي برداشتن از آئين پوشالي زندگي آدمكان دراماتيزه شده و باور كنيم كه اين چرخ حيات، با تمام واقعيات سپيد و سياهش، جز برگي از يك فيلمنامه كه ما خود، نويسندگان و ستارگان نقش اول آنيم، نيست.
اتاق من شايد دقيقا يادم نيايد كه چه هنگام به اين بيماري دچار شده ام. آيا اصلا مي شود نام آنرا بيماري گذاشت يا نه؟ از خيلي ها شنيده ام كه آنها هم به اين «نمي دانم چه» دچارند. حتي اگر شما هم مروري اندك بر حرف هايي كه در طول روز مي زنيد بيندازيد، نشانه هايي از آن را پيدا خواهيد كرد. نگوييد كه هرگز تجربه اش نكرده ايد، شايد كرده ايد و با يك پسوند «مصلحتي» خودتان را با آن طبيعي كرده ايد. اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم؛ به اينكه چه راحت از كنار پاسخ گفتن به پرسش هاي اطرافيانم مي گذرم. اوج اين طفره روي در محل كارم است، طوري كه برخي مواقع از پاسخ ها و استدلال هايي كه براي ديگران مي كنم، خودم هم ذوق زده مي شوم، كه چه بي ربطند به واقعيت آنچه در زندگي روزمره جريان دارد! نمي دانم متوجه مي شويد كه چه مي گويم يا نه. اين عبارات را از زبان يك بنده خدايي به اسم «هولدن كالفيلد» - كه خدا سالینجر مرحوم را به سبب آفرینش این شخصیت، در جوار صالحين مقربش، در بهشت برين جاي دهد – بخوانيد تا منظورم را بهتر متوجه شويد: «چاخان ترين آدمي هستم كه كسي توي عمرش ديده. افتضاحه! حتي اگر دارم مي روم مجله بخرم، اگر كسي ازم بپرسد كه كجا مي روم، تعهد دارم كه بگويم دارم مي روم اپرا!» «گفت: اسمت چيه پسرم؟ گفتم: رودولف اشميت. دوست نداشتم كل زندگي ام را برايش تعريف كنم. اشميت خدمتكار خوابگاه مان بود!» دعوتم كرد تابستان بروم ديدن ارني... تشكر كردم و گفتم با مادر بزرگم دارم مي روم آمريكاي جنوبي كه از آن دروغ هاي شاخدار بود؛ چون مادربزرگم به ندرت حتي از خانه اش بيرون مي آمد» و... معادله پيچيده اي است و به گمانم نقش اصلي را در اين دروغ گويي سبكسرانه، آدمها و اجتماعي بازي مي كنند كه اطرافم را احاطه كرده اند. آنها كه با اتاق تنهايي هاي اين «آدم»، غريبه اند و زحمتي هم به خودشان نمي دهند كه با مختصات آن؛ حداقل با همان بروندادهاي محدودي كه مثلا از مجراي سليقه ام، اعتقاداتم، ارزش هايم، دوست داشتني هايم و غيره و غيره، به گوش و چشم شان مي رسد، ارتباط برقرار كنند... پس شايد برايشان محترمانه تر باشد كه همان پشت در اتاق باقي بمانند و آنقدر ذهن شان درباره فضاي داخل اين چارديواري به هم بريزد كه كلافه شوند و بروند دنبال زندگي خودشان! البته شايد آنها هيچ گناهي نداشته باشند و ايراد از فرستنده باشد. اين را امروز مي گويم كه «بچه لازاروس» را ديده ام. اميدوارم اين فيلم را (كه سپاسگزار دكتر عالمي و همكارانش در «سينما ماورا»، به جهت دوبله و نمايشش هستم) از دست نداده باشيد. دختركي در پي يك تصادف به اغما مي رود و سفر برادرش به دنياي ذهنيات او (از مجراي هيپنوتيزم و با مخلوطي از تخيلات قابل هضم)، تنها راه بازگرداندن او از دنياي زندگي نباتي است. همه فيلم را بگذاريد كنار و همان سكانسي را هزار بار ببينيد كه به اتاق تنهايي هاي دخترك در داخل ذهنش مي پردازد؛ پسرك و آن خانم دكتري كه به كمكش آمده، هر دو تلاش مي كنند تا او را متقاعد به ايستادن و باز كردن در اتاق كنند و او مي ترسد از اين كار، چرا كه بيرون، شب است و يك بولدوزر غول پيكر مشغول كندن اطراف خانه... نمي دانم آيا اين حس همذات پنداري با دخترك درست است يا نه، آيا مغلوبه موقعيت دراماتيكي شده ام كه حاصل ذوق فيلمساز است يا نه، فضاي آن اتاق و ترس دخترك از ترك آن، بدجوري برايم آشناست و... فعلا مشغول هضم كردن آن صحنه ها هستم و شايد چند وقت ديگر بتوانم راي بهتري صادر كنم. برخي مواقع به خودم مي گويم كه شايد «هپي اند» بچه لازاروس، كليد واقعي براي تغيير نظم زندگي ام است و بايد به حرف هايي كه از آن سوي ديوار مي شنوم نيز تا حدودي اعتماد كنم. در مقاطعي از زندگي، كليدهايي هم از زير در اين اتاق ماورايي به داخل آن هل داده شده اند كه شايد، بايد به آنها اعتماد مي كرده ام، اما شايد هم نه؛ اينها همه بخش ديگري از همان پاسخ ها و نظريه پردازي هايي هستند كه «آقاي كالفيلد» ذهنم، برايم رديف كرده اند و اصل داستان جاي ديگري است... خوابم گرفته... يادداشت را كه براي همدم زندگي ام مي خوانم، ياد سهراب مي افتد، با آن تور لطيفي كه مي كشيد روي كلمات پر جذبه اش و چقدر اين رومانتيسم، براي لحظات حاضرم، رهايي بخش است: ... آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است. به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.
گنجشک هایی که بودند
سالها قبل که هنوز نوجوان بودم و پشت لبهایم سبز نشده بود، عادت داشتم که صبح ها در مسیر رفتن به مدرسه، وقتم را به سیاحت در شاخ و برگ درختان و تیرهای چراغ برق بگذرانم. حجم هایی که ریشه در زمین داشتند اما رو به آسمان قد کشیده بودند و از آن مهمتر، آشیانه موجوداتی بودند که اگر نگاهشان می کردی، آنرا پس نمی زدند و تا مسافتی تعقیبت می کردند. این موجودات کوچک اما دوست داشتنی، «گنجشک» نام داشتند که با اندامی ظریف اما صدایی رسا و آوازهایی که مارش صبحگاهی زندگی به شمار می رفتند، تصویر نوستالژیک آن روزهای پسرک درونم را مجسم می کردند. شاید بسیاری از شما هم با گنجشک های روی درخت و تیر چراغ برق خانه و محله تان، در آن زمان های قدیم، روابطی داشته اید و برایشان شعر و آواز هم خوانده اید. شاید شما هم همیشه برایتان این سؤال مطرح بوده که چرا گنجشک ها توی چشمانتان زل نمی زدند و همیشه به سمت چپ و راستتان نگاه می کردند، آنگونه که شک می کردید نکند آنها هم در جستجوی همزادهای نادیدتان هستند؛ همانها که خودتان هم سالهاست در آیینه به دنبالشان هستید و...
اینها را نوشتم چون دوست خوبی به اسم «حبیب» یادم آورد که چند سالی است بی آنکه متوجه باشم و چشمانم به مغزم گوشه بدهند، گنجشک ها را دیگر ندیده ام، یا شاید هم آنها خودشان را جایی قایم کرده اند که دیگر صبح ها زیارتشان نکنم. این سالها که دیگر ریش و سبیل مفصلی برای خودم دست و پا کرده ام و حتی بقال سر کوچه هم موقع صحبت کردن، کودکی های وجودم را نادید می گیرد و ترجیح می دهد با چسباندن یک «حاج آقا»ی غلیظ به عباراتش، ویزیتم کند (شما بخوانید بر حجم گوش هایم بیفزاید!)، صبح ها فقط زیر پایم را نگاه می کنم تا در فصول گرم و آفتابی، در چاله و چاه نیفتم و در فصول سرد و یخبندان، لنگ هایم رو به آسمان پرواز نکنند! این سالها که دیگر، گنجشک ها، آوازشان را از کوچه و محله مان گرفته اند، ترجیح می دهم به چشمان گربه سیاه چاقی که مقابل آپارتمان، هر روز صبح انتظارم را می کشد لبخند بزنم و آنوقت که با ترس و از کنار پیکر قوز کرده اش گذشتم، در دلم هزار ناسزا حواله اش کنم؛ چرا که او یکی از متهمان اصلی پرونده گم شدن گنجشک های زندگی ام محسوب می ش
ود...
شما که این یادداشت را می خوانید، فکر نکنید که من غمگینم، نه؛ چرا که بهر حال گربه چاق سیاه هم با وجود آنکه مستقیم در چشمان این پیکر سبک وزن زل می زند و از همزادهای چپ و راستم نیز بی خبر است، اما می شود در کنارش کمی ایستاد و به فراسوی نگاهش فکر کرد، به آن نوزادی که در وجودش آنرا رشد می دهد و آنقدر عصبی اش کرده که با اندک تحرکی از سوی تو، گارد حمله می گیرد و روی پاهایش بلند می شود. من غمگین نیستم، چرا که می دانم او گنجشک ها را نخورده است و آنها خودشان به جای دیگری رفته اند تا مهمانی شان را برپا کنند و بی خیال غم دنیا، خوش بگذرانند. اما چرا ما را دعوت نکردند که برویم و... خدا رحمت کند فروغ را که با واژگان سحر انگیزش، چه آسان ما را با خودمان، بی تعارف می نشاند سر یک میز و می سرود:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
چشمانم به دنبال حقيقتند

اين چند روز گذشته، مشغول مرور كردن يادداشت هاي گذشته بوده ام. نوشته قبلي ام در اين وبلاگ كه به موضوع ترجمه نام فيلم Heat مي پرداخت، هم اولين دشت اين بازخواني جذاب بود. امشب و در ادامه تورق كارهاي گذشته، به پرونده اي رسيدم كه همراه سيد علي طباطبايي عزيز، براي متاليكا و رواج آن در ميان جوان هاي ايروني در آورديم. داستان غريب اين گروه موسيقي، با آن نواهاي گوش خراش و «زيادي متفاوت» كه هر شنونده كم صبر و كم حوصله اي را در همان مواجهه اول، فراري مي دهد، نگاه ويژه اي كه به زندگي، قدرت، خانواده و... دارند، حركاتي كه برخي مواقع در اجراهايشان، از خودشان بروز مي دهند (و باعث مي شوند كه در اينسوي اقيانوس خيلي ها آنها را با شيطان پرستان اشتباه بگيرند) روايت مفصلي است كه بايد در مجالي ديگر به آن بپردازيم. اما براي گام اول و بويژه براي رفقايي كه تاكنون از هر ديدگاهي به موسيقي اعتراضي اهالي آنسوي اقيانوس نگاه كرده اند، جز ديدگاه محتوامحور، يكي از آثار مشهور اين گروه را انتخاب كرده ام تا مقدمات آن بحث اصلي را فراهم كنم. بحثي كه مبناي آن، جيغ بنفش هميشه معترضاني همچون متاليكاست، يكي از معدود فريادهايي كه هنوز هم در جامعه سرمايه سالار غرب كه بنيان هاي اخلاق و معنويت در آن، سست ترين برهه از تاريخ را تجربه مي كنند، طرفداراني دارد...
LOW MAN'S LYRIC اشعار مرد فرومايه
My eyes seek reality
چشمانم به دنبال حقيقتند
My fingers seek my veins
انگشتانم به دنبال رگهايم
There's a dog at your back step
سگي در پشت در توست
He must come in from the rain
بايد كه از باران به داخل آورده شود
I fall 'cause I've let go
من سقوط كردهام چرا که رابطه ام را قطع نمودم
The net below has rot away
تور زير پا هم پوسيده است
So my eyes seek reality
پس چشمانم به دنبال حقيقت مي گردند
And my fingers seek my veins
و انگشتانم به دنبال رگهايم
The trash fire is warm
آتش زباله گرم است
But nowhere safe from the storm
ولي از طوفان در امان نيست
And I can't bear to see
من تحمل اين را ندارم كه ببينم
What I've let me be
با خود چه کردهام
So wicked and worn
چقدر شيطان صفت و فرسوده
So as I write to you
پس آن هنگام كه برايت
Of what is done and to do
از آنچه کردهام و خواهم کرد مينويسم
Maybe you'll understand
شايد درك كني
And you won't cry for this man
و براي اين مرد گريه نكني
'Cause low man is due
چون مرد پست مجبور است...
Please forgive me
خواهش مي كنم مرا ببخش
My eyes seek reality
چشمانم به دنبال حقيقتند
My fingers feel for faith
انگشتانم به دنبال ايمان
Touch clean with a dirty hand
با دستي آلوده، به پاكيها دست درازي مي كنم
I touch the clean to the waste
آنچنان که پاکیها را نیز میآلایم
So low, the sky is all I see
چنان پست كه آسمان تنها چیزیست که مي بينم
All I want from you is forgive meتنها چيزي كه از تو مي خواهم اينست كه مرا ببخشي
So you bring this poor dog in from the rain
پس تو هم اين سگ بيچاره را از زير باران به داخل خانه راه مي دهي
Though he just wants right back out again
ولي باز، تنها ميخواهد كه به بيرون باز گردد
And I cry to the alleyway
و من گريه كنان بسمت كوچه هاي تنگ و تاريك مي روم
Confess all to the rain
و در مقابل باران، به همه چيز اعتراف مي كنم
But I lie, lie straight to the mirror
ولي باز هم دروغ مي گويم، بدون خجالت به آينه دروغ مي گويم
The one I've broken to match my face
آينهای كه آن را شكستم تا شبيه خودم شود
منظورت همون «هيته»؟!!

يادداشت قبلي ام به سكانسي از فيلمي اختصاص داشت كه خاطرات سينمايي ده دوازده سال اخيرم را با جذبه اش جادو كرده است. دوست گرانقدري در يكي از كامنت هاي اين يادداشت، عبارتي را نوشته كه برايم خيلي جالب بود: «داداش قضیه این "تخت 30 ثانیه" چیه؟». اين عبارت را سيدعلي طباطبايي، سالها قبل (دقيقا مهر 1379) در يكي از جذاب ترين مقالاتش كه افتخار داشتم آن موقع در نشريه دانشجويي «واژه» منتشرش كنم استفاده كرده بود و اشاره داشت به يكي از معاني ضمني كلمه Heat كه عنوان فيلم محبوبمان نيز به شمار مي رفت. از آنجا كه قضيه ترجمه نام اين فيلم (در كنار نام هاي ديگري همچون Eyes Wide Shut، Face Off، Space Jam و...) به اختلاف سليقه مترجمان مختلف متون سينمايي در كشورمان منجر شد و با برگردان هاي متنوعي مثل مخمصه، التهاب، گرما، حذف، پليس و... علاقمندان اين فيلم را گيج كرد، بازخواني قسمت هاي مربوط به اين فيلم را در مقاله خواندني دوست عزيزم، خالي از لطف نديدم كه در ادامه مي آيد. اين بخش كوتاه كه فاقد نتيجه گيري است، تنها شواهدي را در اختيارتان مي گذارد تا خودتان قضاوت كنيد كه نام لاتين اين شاهكار «مايكل مان» عزيز را به چه واژه اي در زبان مادري مان برگردانيد.
…
فيلم مملو است از اصطلاحات و لغات عاميانه اي كه كلمه Heat در آنها به معاني متنوعي بكار گمارده شده است. براي درمان حس كنجكاوي خودمان هم كه شده، اكثر آن عبارات را از فيلم پياده كرديم تا با بررسي شان به يك نتيجه قابل قبول برسيم... اينها نمونه هايي از اين جملات و ديالوگ ها هستند:
- ابتداي فيلم در رستوران، رابرت دنيرو چنين جمله اي مي گويد:
With the heat we’ve got, you would play world war three… (با اين مخمصه اي توش گير كرديم، مي خواي جنگ جهاني سوم رو راه بيندازي...)
- در صحنه نظاره پليس به سرقت ناقص دنيرو و گروهش، يكي از افسران چنين جمله اي مي گويد:
I’m not gona take the heat because of you… (من حاضر نيستم بخاطر تو، توي دردسر بيفتم...)
- اما در اصلي ترين سكانس فيلم كه در رستوران و با حضور دو كاراكتر اصلي فيلم شكل مي گيرد، دنيرو خطاب به پاچينو مي گويد:
A guy told me one time, don’t let yourself get attached to anything you not willing to walk out on, in less than 30 seconds flat, if you feel the heat coming around the corner… (يكي به من گفته هيچ وقت به چيزي دل نبند كه نتوني تخت سي ثانيه ولش كني، اگه ديدي داره سر و كله پليس پيدا مي شه...)
پاچينو در واكنش به اين حرف دنيرو مي گويد:
So if you spot me comming around that corner, are you just gona walk out on her? (پس يعني اگه يه وقت ديدي داره سر و كله من پيدا ميشه، همينطوري ولش مي كني؟)
جالب اينجاست كه همين ديالوگ در پايان فيلم هم تاويل مي شود و دنيرو كه از هتل شلوغ بيرون آمده و به سمت محبوبش گام بر مي دارد، با ديدن پاچينوي پليس، رهايش مي كند و ترجيح مي دهد كه از سمت ديگري فرار كند. نكته قابل تامل اين حادثه اينجاست كه اگر فاصله ميان ديدن پليس تا گرفتن تصميم براي فرار دنيرو را اندازه بگيريد، در عدد 30 ثانيه متوقف خواهيد شد.
در ستایش یک سکانس ناب

امیدوارم قسمت تان شود که بنشینید پای روایت حضرت مستطاب «مایکل مان» در شاهکار بی بدیلش که سالهاست خواب را از سر ما ربوده و باز هم نگردانده. «مخمصه» آنچنان سحری در خود پنهان داشته که با هر بار دیدنش، مغز ما شیفتگان «چالش های مرام مدار»(!) یک بار دیگر احیا می شود. اوج این چالش، سکانسی است که آقای پلیس (با بازی مقتدای بی رقیب بازیگران عالم، جناب پاچینوی بزرگوار) مقابل دیگر یگانه مرد سینماتوگراف، او که ما، حل شده در آوای کلام و میمیک مختصر صورت زیبایش هستیم (جناب دنیروی معظم) می نشیند و با ایشان که در جبهه مخالف، به عنوان سرسلسله دزدان و با منشی فضیل عیاض وار جا گرفته، از خودشان و کسب و کارشان می گوید. ما که هر بار، پای دیدن این چند دقیقه می نشینیم، از خود بی خود شده و سر به خیابان می گذاریم؛ مسرور از چشیدن طعم گس قدرتی که در چشمان این دو مرد رصد کرده ایم. از مرام لوطی منشانه ای که در حق یکدیگر هزینه کردند. از آن همه استعدادی که در پختگی شغل های متضادشان موج می زد و پازل های ذهنی مان را از درگیری و چالش، به تقارنی زیبا سوق می داد. از تنهایی های مردانه شان و... از نگاه سراسر اندوه پاچینوی ظاهرا پیروز به پیکر نیمه جان دنیروی قربانی در پایان این تراژدی.
اگر تاکنون سعادت دیدار این اثر گرانسنگ تاریخ تصاویر متحرک، نصیبتان نشده، در اسرع وقت نسخه DVD آنرا تهیه و در شبی انباشته از سکوت، بر لبان تشنه نمایشگرهای خانگی تان بنهید تا اتاق خانه به نغمه جان افزای مکالمه های آقایانی که نام بردم عطرآگین شود. ایزد متعال، آقای «مایکل مان» را که در جامعه سینماگران دهکده جهانی، زیوری بس تابناک هستند، حفظ کند و به او توان خلق تصاویری دیگر از این دست مرحمت فرماید.
تو فكر يك سقفم
يادداشت زير را در يكي از روزهاي زمستاني سال 80 نوشته ام.
دیروز كه برف آمد، دلم هوس مرور دوباره اش را كرد.
خود متن كه بازگوي حسي شخصي است،
اما شايد به بركت شعر پاياني اش، آن نيز بر دل شما نشست و...
برف هنوز بند نيامده. اينطور كه معلوم است حالا حالاها هم قصد ندارد بند بيايد، چرا كه دانههايش ريز شدهاند و دانه ريز برف، يعني چند ساعت ديگر عشق و حال. با چي؟ خوب معلوم است، با صداي خشخش كشيده شدن پارو روی موزائيكهاي يخزده حياط، به باز شدن آن مسير باريك قشنگ كه از جلوي در ورودي ساختمان شروع میشود، از كنار باغچه میگذرد و به دستشويي ختم میشود! حالكردن با زمين روشنتر از آينه و يخهاي صيقل داده شدة آن راه باريك، به خصوص آن موقعي كه طبيعت آنقدر رويت فشار آورده كه براي رسيدن به انتهاي آن راه باريك، سر از پا نمیشناسي، پس گامهايت را دو تا يكي میكني، بي آنكه بداني امروز، ساعت 30/12 ظهر، زمین زير پايت، پوشيده از برف و يخ است و ديگر هيچ نمیفهمي، جز خاطرهاي مبهم از لنگهاي درازي كه رو به آسمان بلند میشوند و آسماني كه از حالت عمودي به حالت افقي در میآيد …
درست است، من در بعضي مواقع، آدم بي خيالي هستم. آنقدر بي خيال كه بوي بي خيالياش، به قول برادر بزرگترم، حال آدم را بهم میزند!!
اما بيخيال! دراز كشيدن وسط يك مسير باريك قشنگ، زير برفي كه دانههاي ريزش، آرام آرام روي صورتت مینشينند و میتواني بدون اينكه توجه «آن دو» را به خود جلب كني، عشق بازيشان را ديد بزني، به هر چيزي میارزد. حتي به فرياد «وحدت» مادر كه آرام آرام فيد میشود و گامهاي هراسانش كه بسويم میدوند و هر گامشان، تا گام بعد، يك ساعت طول میكشد، چرا كه در اين لحظات، همه چيز «حركت آهسته» شدهاست. صداها رو به محوي گذاشتهاند. خورشيد هم خشكش زده، هيچ كس تكان نمیخورد. مگر «آن دو» كه در ميانه اين دنياي پر از لحظات خيال و فكر، بي خيال از عالم و آدم، روي پلههاي نردبان لم دادهاند. مدام سرشان را دور گردن هم میاندازند و بيرون میآورند. لحظهاي به چشمهاي گرد و كوچك هم خيره میشوند، خيره خيره. از آنهايي كه دل يخ را هم آب میكند. بعد يكيشان خجالت میكشد و سرش را توي تنپوش خاكستري و سفيد قشنگش فرو میكند. لحظهاي میگذرد و تاب نمیآورد و شرمنده، سرش را بيرون میآورد و يواش يواش، زير گلوي آن ديگري آرام میگيرد، آنقدر نرم و رؤيايي كه دلت «هيري ويري» میشود. دست از چشم چراني بر میداري و پلكهايت را با هم آشنا میكني.
سوز سرما و برف، توي گوشهايت میپيچد و در اين ايستايي زمان، بي خيال از تيك تاك هراسناك ساعت تنهاييهايت، زير لب شروع میكني به زمزمه …
تو فكر يك سقفم
يك سقف بي روزن، يك سقف پابرجا
محكمتر از آهن
تو فكر يك سقفم، يك سقف رؤيايي
سقفي براي ما، حتي مقوايي
تو فكر يك سقفم، يك سقف بي روزن
سقفي براي عشق …
واسه لمس تپش دلواپسي
براي شرم لطيف آينهها
واسه پيچيدن بوي اطلسي
زير اين سقف، خوبه عطر خودفراموشي بپاشيم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشيم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
يه افق، يه بينهايت
كمترين فاصله مونه
تو فكر يك سقفم ..

لینک ثابت
