آجري ديگر در ديوار

يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد و سبك تر از شقايق هاي پستچي، در آسمان خدا رها مي شوي. سرعت حركتت آنقدر شتاب انگيز است كه ديگر تصوير خاصي به نظرت نمي رسد، پس چشم هايت مي توانند با آسودگي خاطر، آن چيزي را ببينند كه دوست دارند؛ آسمان آبي، زمين سبز، روزگار آرام، مردمان خوب و... در اين خلسه رؤيايي، زمان از حركت مي ايستد و بر خلاف حقيقتي همچون سقوط جسم تو به عمق خاك، روحت به بالاترين نقطه قله نشاط صعود مي كند. آنقدر بالا كه اگر لحظه اي ديگر به طول بينجامد، شايد از هوش بروي و... اما آن طناب ايمني كه رفقاي آن بالا به پاهايت بسته اند، تو را از آن عميق دلربا دوباره مي كشد به سطح. اول اين بازگشت، درد كشش آني است و پايانش، سرمستي يك شوك آگاهانه.
اينها را نوشتم كه مقدمه اي باشد براي توضيح يكي از كاربردهاي بانجي در موقعيت هاي متعارف اجتماعي!! امروز نشسته بوديم در جلسه اي كه بيش از سه ساعت طول كشيده بود و اعضاي حاضر، در عين خستگي تابلويشان، مدام از برنامه ريزي هاي مدوني سخن مي راندند كه بايد براي از 14 تا 29 سالگي جوانان ايراني صورت گيرد. با هم چالش داشتند كه در اين سيستم تربيتي، بايد انرژي شان را بگذارند روي «باور» جوانان يا «اخلاق»شان. برخي هم هيچ يك از دو مبنا را قبول نداشتند و «رفتار» جوانان را مبناي طراحي اين نظام مي دانستند. سرتان را درد نياورم، سر همه مان درد گرفته بود از اين نبرد الفاظ و از همه بيشتر، سر اين حقير كه نمي دانستم در ميان آن همه منطق و اصول و مباني خدشه ناپذير اما غريبه، چه بگويم. گيج شده بودم و سردرگم. در ذهنم، دوست داشتني هاي دختران و پسران امروز ايران را براي خودم فهرست مي كردم، حرف هايي كه از بچه هاي يك پاتوق سينمايي شنيده بودم، درددلهايي كه شب به شب، در وبلاگ هاي جوانان هم نسلم مي خوانم، ستون هاي پرسش و پاسخ مجلات جوان پسند، سايت هاي پر طرفدار اينترنتي، حرف هاي درگوشي شاگردان همسرم در زنگ هاي تفريح، بلوتوث هاي پرطرفداري كه به يك شب، تمام شهر از هجومشان بهرمند مي شوند و... چقدر اينها با دورنمايي كه مي شنيدم و بايد در مسير شكل گيري آن همسو مي شدم، فاصله داشتند. چه مي شد كرد؟! روي كاغذ يادداشت مقابلم شروع كردم به كشيدن خودم، ايستاده روي يك پل بلند؛ از آنهايي كه «پرندگان بانجي» عاشق ديدارشان هستند. يك خط ممتد سياه را هم رساندم به پاها كه كابل ايمني ام باشند. ترسيم كج و معوجم كه تمام شد، جاي شما خالي، با آرامشي دلپذير، پريدم به سوي عمق ماجرا؛ مي دانيد چه كردم؟ دلم را به دريا زدم و بدون مقدمه، رفتم سراغ بازخواني روايت نه چندان تخيلي پينك فلويد از مواجهه جوانان با يك نظام آموزشي «غريبه»، براي جمع حاضر در جلسه و ميهمان كردنشان به چند بيتي از «آجري ديگر در ديوار»:
ما تحصيلات نمي خواهيم
ما كنترل فكر نمي خواهيم
نمي خواهيم طعنه هاي دو پهلو را در كلاس
معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار
آهاي معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار
همه اش آجر ديگري بود در ديوار
همه اش آجر ديگري هستي در ديوار
سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...
حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.
در آن چند دقيقه مي توانم براي همدمم، فصل مقدمه داستان بلند زندگي «پسر» را، پس از آن هزاران باري كه خط خورد و حاشيه نويسي شد، خطوط قرمز، برخي جملاتش را بلعيدند و برخي ديگر هم زير فسفرهاي سبز و گلي، آرام گرفتند، براي او بازخواني كنم. از اين بگو
يم كه چقدر قهرمان اين داستان بيست و هشت ساله، به سبب قدم گذاشتن بر پهنه خاك، سپاسگزار آقا و خانم عماد است. آنها كه او را از ميان سردرگمي هايش در سپيدي عوالم بالا، كشيدند به خط مقدم بازي سخت اما رنگارنگ روزگار زميني ها، تا اگر مرد ميدان بود و آخر بازي، برگ هاي برنده را هنوز در دست داشت كه رو كند، اين بار سرشار از آگاهي و با سربلندي برگردد به آن بالا...
در آن چند قدم كوتاه، براي دو سايه چسبيده به هم كه روبرويمان روي سنگفرش پياده رو، خودشان را به جلو مي كشانند، از لايه هاي پيچ در پيچ وجود «پسر» خواهم گفت؛ همان ها كه خودش هم برخي مواقع از به دام افتادن و گم شدن در لابلايشان به تنگ مي آيد. از خوبي ها و بدي هاي اين سالها بگويم؛ اعتراف كنم كه آن پسرك چاق و زشت را كه كابوس بچه هاي «ابتدايي تربيت» بود، به عمد در آن كلاس خلوت به دام انداختم تا قد بلندهاي «انتظامات» كه حرف «پسر آقاي مدير» را خوب گوش مي كردند، يادش بيندازند كه در عرصه «قلدر بازي»، دست روي دست بسيار است. از ترس هميشه ام از موهبتي به اسم «شنا» بگويم؛ از اينكه چقدر آرزو داشته ام كه بتوانم براي يك بار هم كه شده، يك سكه بي بها را بيندازم به عمق آبهاي آرام محمود آباد و در آن ژرفاي زيبا، در ميان سنگريزه ها و خزه ها و صدف ها، بگردم دنبال آن و... يا از شبهايي بگويم كه لذت رصد كردن ستارگان بر پهنه آسمان كرمان و طبس را تا مغز استخوان هايم، تجربه كرده ام. بروم سراغ خاطرات پادگان قصر فيروزه؛ از «شرق» خواندن هاي طولاني حين صرف آن به اندازه يك مشت مثلا برنج دم نكشيده ناهار سربازي بگويم، از سوت و كف زدن بيچاره هايي به اسم ديپلمه و پايين تر، در آن صبح زود ميدان صبحگاهي، وقتي شنيدند كه شستن دستشويي ها، سهم دكترهاي پادگان است... نمي دانم، شايد هم بروم سراغ دبيرستان «مالك اشتر»؛ از «خروس» بگويم؛ همان معلم كم شانس ادبياتمان كه در مقابل سؤالات غريب جماعت خونخوار مقابلش، مدام كم مي آورد و سرخ و سفيد مي شد... از آدم هايي بگويم كه در طول اين بيست و هشت سال، بر لوح وجودم، هر كدامشان، خطي به يادگار انداخته اند و رفته اند؛ از آن خانم «صفدري» مهربان كه معلم كلاس اولم بود تا مهندس «آبو» كه يادم داد وقتي پنجاه كارگر خسته و خشمگين، عزم مي كنند كه سهم شير روزانه شان را از حلقومت بيرون بكشند، چطور آرامشان كني و از راز گل سرخ برايشان بگويي!!
شايد هم هيچ كدام از اينها را نگفتم؛ فقط از لذت زندگي بر اين خاك پاك، برايش گفتم؛ اينكه از قدر و منزلت «زندگي»، بويژه در اين سالهاي اخير كه طعم آرامشي خيره كننده را به لطف وجود خود او تجربه كرده ام آگاهم، قدر پيچ در پيچ هاي اين بازي را مي دانم، قدر آنها كه در گذر از اين دالان بلند، در كنارم بوده اند و هر كدامشان با صبوري و گذشت، پيچش هاي ناگهاني ام را تحمل كرده اند و لب از لب نگشوده اند، خوب مي دانم...
همه اينها را كه بگويم و نگويم، بالاخره خواهيم رسيد روبروي بيمارستان «مادر». احتمالا ساعت از چهار، يكي دو دقيقه اي گذشته است. در سكوت زيباي شهر، گوش هايمان را تيز مي كنيم تا صدايش را بشنويم. فرياد نوزاد كه از درد ضربه پرستار بر پشتش، در فضاي اتاق زايمان پيچيد، آفريننده مان را براي يك بار ديگر، شكر مي كنيم و مي گرديم دنبال ماشيني كه آن وقت صبح، ما را برگرداند خانه مان در آن سر ديگر شهر...!
من و مادرم

آن طرف اتاق نشسته است. مثل همیشه آرام است و کم حرف. آلبوم سفر تابستانی را ورق می زند و هر چند لحظه یکبار، لبخندی معرکه صورت زیبایش را می پوشاند. پدرام و پیمان و غزاله و «فاطمه هشتاد سانتی متری» دورش را گرفته اند و سعی می کنند با گفتن زیرنویس های نمکی برای عکس هایی که مشغول مرورشان است، خودشان را برایش لوس کنند. عادت قشنگی دارد که وقتی می خواهد گونه های هر کدامشان را بوسه بزند، اول دست می کشد لای موهایشان و به جای شانه چوبی، با انگشتان لطیفش، مدل های آلمانی و شیطونی و گوگوشی و فعلا بدون مدل آن آخری را مرتب می کند...
هنوز هم سر سفره غذا، آخرین نفری است که کنار این مجموعه هفت رنگ که با وجود درد پا و تنهایی، از آغاز صبح تا زمان آمدن بچه ها و نوه ها مهیا کرده، آرام بگیرد. کمال گراست و کسی هم نمی تواند قانعش کند که اگر دوغ های سفره امروز، کاکوتی نداشته باشند، هیچ کداممان فکر نمی کنیم که برایمان کم گذاشته است...
از آغاز دیدار امروز، گوشه چشمش را از من بر نگرفته است. ای کاش حواسم بود و می توانستم همان تک سرفه هایی را که هر چند دقیقه یکبار، آرام و بی صدا در دستمال سفید دستم خفه می کردم نیز سانسور کنم. بوی شلغم و آویشن که بلند می شود، به خودم لعنت می فرستم که موجب شده ام بار زحمتی دیگر را تنها به بهانه حضور من، برای دوش خودش حلال کند. چه می شود کرد؛ عاشق درمانگری است و خوب هم می داند که چقدر آویزان حربه های گیاهی اش هستیم، در التیام پیچش های جسمانی درون مان...
این یک روز و دو روز، یا به عبارت دقیق تر، این سه چهار ساعتی که در طول هفته های سال، سراغش می آییم و فکر می کنیم که احوالش را می پرسیم، همه اش همین است؛ هجوم عشق ورزی های حسرت برانگیزش به کوچکترها و انجام مو به موی آئین پیچیده میهمان داری برای بزرگترها از آن او و روزنامه خواندن و شبکه خبر دیدن و بحث های آنچنانی کردن، از آن ما.
نمی دانم این دایره متعارف و امروزین تا به کی ادامه خواهد داشت. به سهم خودم، هر بار که به راز و نیاز می نشینم، حضور همیشه اش را در نقطه مرکز خط این پرگار، از خدا خواسته ام اما چه کنم که این خاکستری کمرنگ، در هر نقطه اش، تنها حسرتی عمیق برایم باقی می گذارد، چرا که دلم را برای خود خودش، هر لحظه تنگ تر می کند. از دست من چه بر می آید؟ شاید صبح زود یکی از جمعه های پیش رو که بدانم هنوز لباس ساده خانه را به تن دارد، زنگ خانه اش را بزنم، وقتی با آن گام های آرام، آمد و در را باز کرد، شوق دیدنم را در زمانی جز آن ساعات قراردادی مان که کار و مشغله، اینقدر محدودشان کرده، در چشمان قشنگش رصد کنم. در آغوشش آرام بگیرم و این فرصت را به خودم و خودش بدهم که دست بکشد بین موهایم. خوب می دانم که چقدر دلتنگ مرتب کردن زلف هایی است که کم کم عادت می کنند به میزبانی دائمی برف های سپید نشسته بر پشت گوش ها و شقیقه هایم.
كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...
امروز در خيابان ديدمش؛ بعد از مدتها كه خبري از او نبود و پس از آخرين باري كه همراه همسرش بود و من درباره شان به همدمم با افتخار گفتم: «اين دو تا از همان اول، بدجوري به هم مي آمدند». آن آخرين بار، آنچنان مقابل جمعي از رفقا كه دور هم جمع شده بوديم، واژه ها و حركات عاشقانه نثار هم كردند كه راستش، كمتر كسي بود كه به چشم حسرت به آن دو مرغ عشق نگاه نكند. آن روز در مسير بازگشت، براي همسرم از تطابق شخصيت آن دو گفتم. از اينكه هر دوي آنها به هنر عشق مي ورزند، روابط اجتماعي موفقي دارند، در رشته هاي تخصصي خودشان از رتبه اول هاي اين ديارند، اهل طنز هستند و كسي از چند دقيقه و ساعت همنشيني با آنها بدش نمي آيد... ش
ايد داشتن هر يك از اين ويژگي ها، در راه موفقيت هر انساني، امتياز مهمي محسوب شود. آن روز، همدمم حرف هايم را تاييد كرد و البته يك نكته را هم اضافه؛ «...كه بخش بزرگ تر حقيقت، در تنهايي هاي آنها و جايي شكل مي گيرد كه هيچ نظاره گر ديگري در كار نيست. فقط خودشان هستند و بايد با عميق ترين لايه هاي هم و انتظاراتي كه از هم دارند، كنار بيايند...».
آن روز گذشت، تا امروز كه دوباره او را ديدم؛ مثل هميشه نبود. نگران پدرش شدم كه او هم انسان فرهيخته اي است، مو سپيد و عمري پربار در پشت سر. سري تكان داد و خيالم را راحت كرد. از احوالات آن «مرغ عشق ديگر» پرسيدم. مرا كشاند روي صندلي ايستگاه اتوبوس و به آساني، فاجعه را روايت كرد: «از او جدا شدم.» درازايش را يادم نيست اما لحظاتي به او خيره شدم، آب دهانم را قورت دادم و ساده ترين سؤال ممكن را پرسيدم: «چرا؟» گفت: «طلاق مان توافقي بود، بي جنجال و آرام.» از خير باقي مكالمه مان مي گذرم، چرا كه شايد شما هم آنرا هزاران بار در گزارش روزنامه ها و داستان هاي دادگاهي و روايات «بر سر دو راهي» مانده ها خوانده و شنيده باشيد. تمام پاسخ هايش به تنهايي هايشان باز مي گشت. در عدم دركي كه بايد موقع نيازش به خلوت مي شده، در نگاه متفاوت شان به حوادث روزمره، به رابطه با ديگران؛ با خانواده هاي هم، با دوستان، با شاگردان و تمام ديگراني كه از بيرون نظاره گر زندگي شان بودند...
كاري برايش نمي توانستم انجام دهم. به ظاهر، با اين فاجعه كنار آمده بود و لعنت بر اين ظاهر بي وفا كه همه به دنبال آنيم. خيلي دلم مي خواست از او سراغ آن همه در بغل كشيدن هايي را بگيرم كه دو نفرشان را به موجودات مشهور و عاشق پيشه اي در چشم نظاره گران، مشهور كرده بود. خيلي دوست داشتم بروم سراغ همسرش و او را بياورم كنار اين ديگري، تا قانع شان كنم كه دوباره بازگردند به خانه بزرگ شان و در آن ساعات محدودي كه با هم اند، به اندازه قطره اي از آن همه انرژي كه براي بازي دادن چشم نظاره گران هزينه مي كنند، هم را در خود حل كنند. به اندازه مراوده با يكي از اين همه آدمي كه در طول روز، به رويشان مي خندند و از كنار كجي هاي خلق شان مي گذرند، هم را تحمل كنند و هزينه فرصت بيشتري (افزون تر از آن كمتر يك سال زندگي زير يك سقف مشترك) براي كنار آمدن با تفاوت هاي هم خرج كنند...
هيچ كدام از اينها را نگفتم و هيچ نكردم، چرا كه بيرون اين دايره ام و بي خبر از آن اتاق تنهايي ها. او مرد روشنفكري است و استادتر از من در جمله سازي پيرامون مشكلات نوع بشر؛ پس شايسته تر كه به اين بازي «نمايشگر و تماشاگر»مان ادامه دهيم. تنها كاري كه از دستم بر آمد، رفتن سراغ كتاب فروش پشت ايستگاه بود. كتابي را كه مي دانستم نخوانده، خريدم و بي آنكه كادو پيچش كنم، دادم دست او. داستان زن و شوهري كه وقتي برق خانه شان براي 3 روز مي رود، تازه مي فهمند در روزگار روشنايي، چقدر همديگر را نديده اند! برق كه بود، هر كدام در قسمتي از خانه سرشان به كامپيوتر و وسايل شخصي شان گرم بود و حالا كه تاريكي خانه و يك شمع كوچك، آنها را به هم نزديك كرده بود، تازه داشتند زندگي مشترك شان را بخاطر مي آوردند و روزهايي را كه از دست داده بودند...
سيب جادويي
تجربه نشان داده كه اگر يكي از روزهاي وسط هفته، مثلاً دوشنبه يا سهشنبه، سئانس اول صبح به يكي از سينماهاي شهر مراجعه كنيد، اين موقعيت را خواهيد داشت تا بصورت خصوصي، به تماشاي فيلم بنشينيد وديگر مجبور نخواهيد بود، در كنار موسيقي زيباي آن، «خرت خرت» چيپس و پفك، «تق تق» تخمه و آجيل و «وينگ وينگ» يك عدد نوزاد سه يا چهار ماهه را هم گوش كنيد و در ضمن، ديگر با آن زوج تازه عقدي كه مثل دو مرغ عشق در صندلي پشتتان جا گرفتهاند و بجاي تماشاي فيلم، در مورد متراژ كاخ و باغ شانديز و مدل اتومبيل گرانقيمتي كه آقاي داماد قرار است وقتي سر زندگيشان رفتند براي عروس خانم بخرد، روبرو نخواهيد شد تا آمپر اعصابتان بالا بزند و پس از پرسيدن شغل آقا پسر كه در اين تاريكي سينما هم قيافه شان هوار ميكشد، معلم حقالتدريس يك مدرسه ابتدايي در جنوب شهر هستند، دست به افشاگري بزنيد و با مقايسه حقوق داما
د با قيمتهاي بازار به آندو خاطرنشان كنيد كه با اين پول، يك دوچرخه هم نميشود خريد، چه رسد به كاخ و باغ و عروس خانم هم با كيف سفيدش توي كلهتان بكوبد و آرزو كند سياه بخت شويد و هر دو بلند شوند و از سالن خارج شوند و شما هم لبخند مرموزي بزنيد و سرجايتان بنشينيد و با حذف يكي از حواشي، صداي فيلم را بهتر گوش كنيد...
در سئانسهاي خلوتي كه گفتم، فقط خودتان هستيد و فيلم و ميتوانيد با آسودگي خيال از آن نهايت لذت را ببريد، مگر آنكه دو دانشجوي ديگر هم از نظريه محرمانهاي كه گفتم خبر داشته و آن ساعت به سينما آمده باشند. تا اينجاي كار، هيچ اشكالي وجود ندارد. جز آن جايي كه تصوير «سيب قرمز كذايي» روي پرده ميافتد و يكي از دانشجوها به بغلياش در مورد رنگ قرمز آن چيزي ميگويد ودر جواب، بغلي هم از نماد بودن سيب در آثار فيلمساز صحبت ميكند و تا آخر فيلم، به جاي تماشاي آن، اين سعادت را خواهيد داشت تا درباره نقشي كه آن سيب در محتواي اثر ايفا كرد، تاريخچة حضور سيب در سينما، تأثير رنگ قرمز در چشم تماشاگران، نظر فلان منتقد در مورد حضور سيب در آثار استاد و.. اطلاعات تكان دهندهاي كسب كنيد، طوريكه دهانتان كف كند و تازه متوجه شويد كه چقدر «آي. كيو» يا همان ضريب هوشيتان ضايع است كه اين همه مطلب را در مورد آن سيبي كه تصويرش در حدود 4 ثانيه روي پرده افتاد و تا آخر فيلم، ديگر نتوانستيد آنرا ببينيد، نميدانستهايد...
خيلي وقتها، به فيلمسازها، نويسندهها، نقاشها و هنرمندهاي معروف حسوديم ميشود چرا كه آنها يك كاري ميكنند كه براي خودشان يك معنايي بهر حال دارد، شايد هم ندارد، در عوض، مخاطبان آثارشان ميكوشند تا هزار و هشتصد جور نقد و تفسير و نمادشناسي از آن آثار بيرون بكشند، طوريكه خود خالق اثر هم از اينكه كارش آنقدر پيچيده بوده و حاوي آن مضامين گهربار و غيره بوده تعجب كند!
نويسندهاي تعريف ميكرد كه در جشنواره «كن» سال 1976، فيلم «راننده تاكسي» سرو صداي زيادي به پا كرده بود و در پايان جشنواره، جايزه اصلي آنرا هم برد. در جلسه نقد فيلم، يك خبرنگار فرانسوي به صحنهاي كه رابرت دنيرو به جودي فاستر ميگفت: «بيا از شهر برويم و مدتي را درمحيط آرام ييلاق سپري كنيم» اشاره ميكند و از مارتين اسكورسيزي، كارگردان فيلم ميپرسد: «آقاي اسكورسيزي، آيا ميتوانيم اين صحنه را به پشت كردن اين شخصيت به سرمايهداري ورشكسته صنعتي غرب تشبيه كنيم و بگوييم الگوي سوسياليستي براي زندگي در آينده مناسبتر است؟» اسكورسيزي بسيار متفكرانه براي مدت طولاني به خبرنگار فرانسوي خيره ميماند و سرانجام ميگويد: «خير، تراويس فقط ميخواهد مدتي را در ييلاق سپري كند!»
مجله فيلم، «تايم اوت» و ميز مذاكره با حاجيه خانم!

يادم مي آيد در يكي از آن سالهاي نه چندان نزديك كه پشت لب هايم به انتظار رؤيت تارهاي تيز رفيق تازه اي به اسم سبيل لحظه شماري مي كردند، برادرم عاشق آنچناني «دنياي ورزش» بود؛ مجله اي كه بسيار پيش تر از رونق گرفتن زردها در دنياي مطبوعات فوتبالي ايران، براي خودش افسانه پرطرفداري بود. اين علاقه برادر كه كوهي از مجلات صفحه روغني آن هفته نامه ورزشي را در اتاقش در پي داشت، چندان خوشايند حاج آقا و حاجيه خانم منزل نبود، چرا كه در كنار شب به سحر رساندن هاي شاخ شمشادشان در ميان عكس هاي فرشاد پيوس و علي پروين و سيروس قايقران كه در حالت عادي بايد صرف مرور چندباره جزوات رزمندگان و آموزشگاه هدف مي شد، دكور آن اتاق نازنين رو به آفتاب شان هم كه به بهانه كنكور، حلال فرزند كرده بودند، به موزه اي مدرن با حجم هايي از مجلات هم قطع و اندازه كه بصورت ويژه اي روي هم انبار شده بودند، تبديل كرده بود!
نمي دانم كار درستي بود يا نه، اما يكي از عواملي كه اين علاقه بيش از حد به مطالعه مكتوبات ورزشي را تا حدودي براي اخوي ما به ميزان طبيعي تري بازگرداند، اتفاقي بود كه در يك صبح آفتابي افتاد... حاجيه خانم كه از تكرار هزار باره خواهش «مرتب كردن اين اتاق به هم ريخته» و تجديد نظر در پاسخ سؤال «اين چيزا چيه كه هر روز مي خري؟» خسته شده است، از فرصت دبيرستان اخوي استفاده مي كند و در يك اقدام شجاعانه، آرشيو مجلات دنياي ورزش او را تحويل آن آقاي محترمي مي دهد كه در خورجين الاغ خسته و گاري انباشته از خرت و پرتش، تنها چيزي كه براي مبادله يافت مي شود، نمك است و ديگر هيچ!!
هيچ نمي خواهم جاي اخوي و در آن لحظه اي قرار بگيرم كه با اتاق «مرتب شده»اش روبرو شد! اما به هر حال بايد از آن تجربه دور، درس بگيرم، بويژه كه با احتساب امروز، شايد بيش از ده بار باشد كه حاجيه خانم نسبت به تعيين تكليف آن كوه رو به آسمان رفته مجلات «فيلم» اتاق سابق اين تازه به خانه بخت رفته، هشدار داده است! نمي دانم اين آرشيو «گنده» را كه مثل فرزندم دوستش دارم، مجلاتش را تك به تك داخل سلفون نگاه داشته ام تا ديرتر زرد شوند و هر كدامشان، برايم دريايي از خاطره اند، چكار كنم. خانه خودم كه ديگر با همين چند كتاب و رايانه و ميز تحريري كه در اتاق مطالعه اش توانسته ام جا بدهم، تنها يك پر كاه كم دارد كه بتركد... نمي دانم رايزني با حاجيه خانم، ديگر چقدر مي تواند ادامه داشته باشد تا محل مناسبي براي انتقال اين گنجينه دست و پا كنم. اما به هرحال شايد شما كه اين خاطره را خوانده ايد ايده خاصي داشته باشيد تا اين «فيلم باز» مشهدي را از وداعي ناخواسته با بانك مكتوبات سابقش كه اكنون به حجمي غير منطقي در اتاقي رو به آفتاب در خانه پدري مبدل شده است، نجات دهيد!
این جوابیه را «دندانپزشك كاذب» هم می تواند بخواند!!

این یادداشت کوتاه، جوابیه مختصری است به توضیح سیامک شایان عزیز که آنرا هنوز در بخش نظرات یادداشت قبلی ام می توانید مرور کنید و در اصل پاسخی بود به توضیح مختصر من در بخش نظرات وبلاگ او پیرامون مطلبی که در پی مطالعه یادداشت کوتاهش نوشته بودم...!
شاید شما هم درطی مدتی که با این رسانه جذاب ارتباط محور، آشنایی و تعامل داشته اید، به مواردی برخورده اید که نویسنده وبلاگ به بن بست «چرا می نویسم؟» رسیده باشد. من نیز چند موردی را از میان این دست توقف های اکثرا کوتاه و موقتی دیده ام که خوشبختانه، این خود درگیری نویسندگان پس از مدتی، رفع شده است و خوانندگانشان باز هم توانسته اند به فضای داخل ذهن آنها دسترسی داشته باشند. این پرسش کلیدی که نگارنده هم از آن بی نصیب نبوده، اما کمی زودتر و درهمان نخستین گام، برخی از نقاط تاریک و روشن آن را برای خودش ترسیم کرده است (اولین یادداشتم را در این وبلاگ مرور کنید) در اولین واکنش مغزم به یادداشت سیامک در مورد خودم و ادعایش مبنی بر وجود یک سابقه طولانی در فعل ربودن سوژه هایم از یادداشت های او، به سراغم آمد، اما خوشبختانه این بار و در این مورد خاص، آنقدر با خودم رو راست هستم که بدم نیامد با شما هم انگیزه این دزدی های اخیر را مرور کنم، هر چند که شاید اطلاق عبارت «تسلسل زمانی در انتشار دو یادداشت متفاوت، با یک موضوع تقریبا مشابه که اولی، بهانه نوشته شدن دومی بوده» برای آن منصفانه تر به نظر برسد...
امروز و در این ساعت و لحظه، دیگر به این یقین رسیده ام که این وبلاگ جمع و جور که شاید به زحمت 15 یا حداکثر 20 نفر از رفقا و آشنایانم را به خودش جلب کند، دارای اصلی ترین سهم در احیای بخش خلاقیت های مغزم در طول 2 ماه اخیر بوده است که تا عمر دارم، دعای بقا و باروری اش را به جان بلاگفا و خالق اولیه وبلاگ و قبلترش، اینترنت و رایانه و تلفن، هر شب به پیشگاه باری تعالی می برم. من نیز همچون شاید شما، به پوشیدن لباس زندگی و کار در سیستم های روزمرگ اداری و سفت کردن پیچ و مهره های این ماشین غول پیکر خارج از رده، رضایت داده ام و مثل تمام آنها که در طول روز و در قالب های مختلف اشتغال در این سیستم آدم خوار، کنارم می ایستند و نفس می کشند، احساس بی وزنی را مدام تجربه می کنم. گویی همه ما در خلا زندگی می کنیم و همان هوای محدود موجود هم انباشته از دستورالعمل ها و بخشنامه ها و شیوه نامه هایی است که از رنگ پیراهن تا نحوه حرف زدن با آدم های سازمان همسایه را برایمان بصورت مکتوب، آماده و ابلاغ نموده است. در چنین شرایطی، «نوشتن» تنها گریزگاه به شمار می رود، چرا که به من کمک می کند تا خیالات ذهنم را که حداقل برای خودم محترمند، مدام از طریق ماده (سابقا جوهر و قلم و امروز کیبورد و صفحه نمایشگر) در گوشه ای ثبت کنم تا شاید در آینده ای نامعلوم که می تواند همان آخر و عاقبتی باشد که در «
ماتریکس» برایمان ترسیم شد یا حتی آن دیوار انتهای استودیویی که «ترومن» را در تمام زندگی اش به بازی گرفته بود، دوباره به آنها بازگردم؛ چرا که شاید در آن فردای پیش رو، دیگر همین فضای داخل ذهن هایمان هم که فکر می کنیم، تسلیم واقعیات روزمره نمی شوند، از نفس افتاده باشند و تبدیل شده باشیم به مک مورفی آخر «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» یا همان موقعیت آشنای «دیوانه از قفس پرید»...
سیامک راست می گوید که یادداشت های برخی روزهایم را از روی دست او نوشته ام، چرا که آن روزها، دیگر چیزی به ذهن خسته ام نمی رسیده است اما ایده های این رفیق همیشه خلاق، در آن ساعاتی که حوصله همین فریاد زدن در رایانه روبرویم را هم نداشته ام، این انگیزه را بوجود آورده اند که دوباره به آنها فکر کنم، بارورشان کنم، شاخ و برگشان را زیاد کنم، در آنها عمیق تر شوم و آنگونه از «نوشتن، همین و تمام» لذت ببرم؛ گویی همچون آن پسرک کنار دریاچه رؤیاهایم، در آغاز غروب، زده ام به آب و آنچنان شیرجه ای در آن رفته ام که دستم به سنگ ریزه های عمق روشن از مهتابش هم می رسد.
بعدالتحرير:
اول اينكه؛ عكس يادداشت «اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!» به نظرم خيلي مناسب بود ولي براي دل حبيب عزيز هم كه شده، دوباره سراغ گنجينه كوربيس معظم رفتم و يك عكس ديگر براي تزيين اين يادداشت انتخاب كردم. تناسب اندام من و آن راننده نامرد، تقريبا در اين تصوير تازه بيشتر رعايت شده است! آنرا از دست ندهيد.
دوم هم اينكه؛ امروزم با شنيدن خبر فوت فرزند يكي از همكاران كه مديريت روابط عمومي روزنامه قدس را بر عهده دارد، به سياهي نشست. سجاد 10 ساله، پسر علي هاشمي است (كه شايد بايد عادت كنيم كه بگوييم بود). او را از نزديك نديده ام اما با چهره و قلمش از طريق همين رسانه عالمگير آشنايي داشتم. اگر حوصله همدردي با پدر داغديده سجاد را داريد، سري به وبلاگ به جاي مانده از او (كودكانه) بزنيد و چند خطي براي او كه امشب بايد به تنهايي، بخش نظرات آخرين دست نوشته فرزندش را مرور كند، بنويسيد.
اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!
امروز صبح نزديك بود خودم را به كشتن بدهم. مي دانيد چرا؟ بخاطر 150 تومان ناقابل! آن هم در چالشي كه ديگر بايد به آن عادت كرده باشم؛ چالشي به اسم كرايه تاكسي هاي خطي!
خلاصه داستان اين است كه راننده محترم در پايان مسيري كه بايد مثل هر روز و مثل تقريبا «همه» همكارانش و بر اساس سليقه خودآگاه و جمعي اين «همه»، از من 300 تومان طلب كند، چيزي در حدود 450 تومان، از آن تنها اسكناس سبز و نازنين به جاي مانده در جيب اين مرد ايستاده در انتهاي يك ماه سرد، به عنوان كرايه كسر كرد. در واكنش به چنين رويدادي، شما اگر به جاي من و در آن آهن پاره فرسوده به انتظار تعويض، نشسته بوديد چه مي كرديد؟ من آن كردم! ام
ا با يك تفاوت و آن غفلت از اندازه حقيقي آن پيكر نتراشيده اي بود كه در تمام مدت آن سفر درون شهري انباشته از موسيقي هاي «مردمي» و تجسم دستمال تكان دادن هاي حضرات مستطاب «آقاسي» و «قادري» و مرور چندين باره گمانه زني هاي ايشان پيرامون عواقب احتمالي «اگه يادش بره كه وعده با من داره...!»، آنرا از پشت، به مردكي گوژپشت انگاريده بودم و بدتر آنكه، در عين اطلاع از آخرين وضعيت جسماني خودي كه بامداد در آيينه ديده بودم، از سر غفلت، برايش دم از «حقوق شهروندي» و «يك لقمه نان حلال» و «پول زور» هم برآوردم...
شما كه غريبه نيستيد، اين واكنش متعارف كارمندي، با پياده شدن مخاطب گفتار مدني اين حقير از آن تابوت متحرك و با محو تدريجي خط سايه نازك بدنم در حجم سياه و قابل تحسين «آقاي راننده» و بويژه لمس انگشتان گوشتي اش كه پوست سرد صورتم را نوازشي اندك كردند، خيلي زود برايم به تجربه اي ديگر مبدل گشت. تجربه اي كه در آن، ماهيت «جوجه» وجود انسان هايي چون من، نقش اصلي را در ديپلماسي برخورد با طيف گسترده لمپن هاي مسلط بر زندگي در كوچه ها و محله ها و خودروها و تاريكي ها و خلوتي هاي «شهر بهشت» بازي مي كند...
امروز صبح، براي هزارمين بار به حربه سكوت پناه آوردم، كه اگر اين نمي كردم شايد ديگر افتخار به واژه درآوردن اين تجربه تكرار شده براي شما خوانندگان محترم، حداقل تا بهبودي كامل دستي كه احتمالا از آرنج مي شكست و چشمي كه كبود مي شد و گردني كه درد، امانش را مي بريد، نصيبم نمي شد! چه مي شود كرد... امروز صبح، دوباره مثل آن نوجواني هاي دور كه محو پوستر قدي «آرنولد» در گذر از كنار پنجره باشگاه بدنسازي محله مان بودم و خودم را در قالب او تصور مي كردم و تا پايان مسير مانده تا مدرسه، نفسم را در سينه نگاه مي داشتم كه اندكي به اين آرزو شبيه تر به نظر برسم، وقتي پشت به راننده احمق عوضي نامرد ازگل كروكوديل (...) كردم و اندكي از او فاصله گرفتم، دوباره رو به آقايان و خانم هاي محترمي كه در مقابل مجموع اين رويدادها، تنها به ايستادن و لذت بردن از يك تنش واقعي ديگر بسنده كرده بودند، اخم كردم، سرشانه هايم را دادم بالا و تا رسيدن به اداره، در پناه ذهن انباشته از ايماژهاي مقتدرانه، زير مشت و لگدهايم آنچنان بلايي سر آن «راننده فنچ» آوردم كه ديگر حتي مادرش هم او را نخواهد شناخت!

لینک ثابت
