تبليغاتX
Green Fire
روزگار نو - 2یکشنبه 1387/02/29

من و فردين

 

خدا مرحوم فردين را رحمت كند، ان شاء الله، كه اين حس دردسرساز «فرديني» را در جوان هاي اين مملكت احيا كرد!! نمي گويم بوجود آورد كه پيش از ايشان، حضرات ديگري همچون آقاي «ولي» (منظورم همان پورياي ولي خودمان است) و ديگران، شق نسبتا مشابهي را از اين حس وي‍ژه، با عنوان آشنايي همچون «جوانمردي» بوجود آورده اند كه البته تفاوت هاي بنياديني با اين حس متاخر كه در يادداشت حاضر، به يكي از نمونه هاي آن خواهم پرداخت، نيز دارد. بطور خلاصه با توجه به تحقيقات و جستجوهايي كه نگارنده در متون جامعه شناسي انجام داده است، در «حس فرديني»، نوعي روحيه «ژان والژاني» موج مي زند كه عموما با اضافه شدن صفات ديگري همچون بي پروايي و ماجراجويي به آن، كل فرآيند مبدل به دردسري مي شود كه معمولا كسي هم حوصله جمع و جور كردن آن را ندارد... در اين فرايند، فردين داستان، خودش را به بهانه نجات فردي ديگر به آب و آتش مي زند، بي آنكه به اسباب و لوازم اين اقدام خود بينديشد. الگو و مشوق اين چنين حركاتي نيز كه مشخص است؛ تمام آن سكانس هاي انباشته از آدم هايي كه مشت فردين از نيم متري شان مي گذشت و هشت متر به عقب پرتاب مي شدند يا همه آن صداهايي كه ظاهرا ناشي از اصابت مشت فردين به شكم دشمنانش بود اما بدجوري به افكت تركيدن توپ تانك شباهت داشت...! اينها را گفتم تا به خاطره اي بپردازم كه به شكل زير پوستي، به ريشه هاي فرديني شخصيت نگارنده اشاره دارد؛ حسي كه البته با توجه به تيتراژ پاياني خاطره اي كه خواهيد خواند، طبيعي است كه امروز اثري از آنرا در وجودم پيدا نخواهيد كرد!!

سالهاي مياني دوران دانشجويي كه كله مكرم، بدجوري بوي قرمه سبزي مي داد، روزي از ميدان ملك آباد مي گذشتم؛ با محاسني انبوه و بلند كه به دستور استاد نمايشي كه قصد روي صحنه بردنش را داشتيم، تمايلي هم به كوتاه كردنش نداشتم و يك كيسه پلاستيكي بزرگ كه از تحفه هاي ديداري با يك دوست قديمي، شامل آثار كلاسيك سينما و مستندهاي سياه و سفيد و چند فيلم ناياب ديگر، انباشته بود. هنگام عبور از ورودي خيابان فلسطين، متوجه دختر خانمي شدم كه ظاهرا به انتظار تاكسي، كنار خيابان ايستاده بودند و يك عدد ماشين مدل بالاي آنچناني هم با شيشه هاي دودي، مدام در مقابلشان گاز مي داد و ترمز مي گرفت. حق بدهيد با ديدن چنين صحنه اي كآقاي فردين كه برخي از دردسرهاي جوانهاي اين دوره و زمانه، ناشي از حركات قهرمانانه ايشان است!ه حكايت از مزاحمت آن ماشين براي آن خانم محترم داشت، خون نگارنده به جوش بيايد و براي نجات ايشان دست به يك اقدام فوري بزند. عاقلانه ترين واكنش محتمل در يك چنين «حركت فردين منشانه» اي، برخورد غير مستقيم با راننده آن ماشين بود پس به گونه اي از مقابل شيشه جلويش عبور كردم كه بتواند توقف كوتاهم و برداشتن شماره ماشين را ببيند. با توجه به ترس ذاتي رانندگان جوان و نوجوان چنين خودروهايي كه عموما متعلق به خودشان هم نيست و مرحمتي ابوي و خانواده هايشان (به شكل اماني) است، حدس مي زدم كه اين ثبت شماره خودرو توسط يك «نيروي ارزشي»، آن هم در وسط شلوغي ميدان بزرگي همچون ملك آباد، منجر به بي خيال شدن و فرار راننده مذكور شود. بدبختي ماجرا اينجاست كه در اين نمايش خياباني، خودكار اين حقير هم ياري نكرد و شماره اي هم در عالم واقع، بر روي كاغذي نوشته نشد... سرتان را درد نياورم، راهم را گرفتم و رفتم، به اين دلخوشي كه خانم محترم، از شر يك مزاحمت ديگر خلاص شده است و آن بنده خدا هم پايش را گذاشته روي پدال گاز و پشيمان از حركت زشتي كه مرتكب شده، رفته است سراغ درآوردن يك لقمه نان حلال و... اما چشم تان روز بد نبيند، هنوز چند قدم بيشتر بر نداشته بودم كه صداي گام هاي محكم مردي كه بسويم مي دويد، مرا با حقيقت تلخي مواجه كرد: «آهاي يارو... هووو... وايستا يره!» آب دهان به ميانه هاي گلوي لاغرم نرسيده بود كه دست سنگينش را روي شانه ام حس كردم. بي شرف نامرد، يقه كاپشن نوي هديه حاج آقا را كه از مكه، براي بنده سوغات آورده بودند، طوري پيچاند كه صداي جر خوردنش در تمام مساحت آن فلكه بزرگ پيچيد. با اين پيچش ناگهاني، خودم را مقابل موجودي ديدم كه تا آن موقع نديده بودم. در تمام ابعاد موجود هندسي؛ طول، عرض، عمق، حجم و غيره، پانصد برابر اين حقير بود، از اين دوستان بدنسازي كه يقه پيراهن شان تا بند ناف باز است و مي شود تعداد رگ هايشان را از روي بازوهايشان شمرد! كله ام كه به زاويه 45 درجه رسيد، صورتش را ديدم. از چشم هايش خون مي باريد. البته جاي نگران نبود، چرا كه بنده خدا تمام اين مسير را پشت سر من دويده بود تا بپرسد چرا شماره ماشين ايشان را يادداشت كرده ام: «مرتيكه الاغ! شماره ماشينو چرا برداشتي؟»! كلمه الاغ را آنقدر اصيل تلفظ كرد كه در همان لحظه به عمق معنايي آن واژه پي بردم، پس خيلي راحت پرسيدم «كدوم شماره؟ كدوم ماشين؟ اشتباه نگرفتين؟!» خب حق او بود كه سؤالش را تكرار كند: «خودم ديدم نوشتي و گذاشتي توي جيبت... براي چي شمارم رو برداشتي؟»‌ و تعجب دوباره من: «يادم نمي ياد، كدوم شماره؟ از چي حرف مي زنين؟»... حالا كه فكر مي كنم در آن لحظات، تنها به دنبال جور كردن هزينه فرصتي بودم كه باعث شود، توجه عابران پياده اطراف كه مثل مور و ملخ از كنار ما دو نفر عبور مي كردند به صداي بلند آقاي غول محترم جلب شود و محض رضاي خدا هم كه شده، يك نفر بايستد و بپرسد: «مشكلي پيش اومده؟!» و من در جواب، هتاكي آن مردك بي اخلاق كرگدن را كه باعث آزار و اذيت ناموس مردم شده بود، بلند فرياد بزنم و به اتفاق جمعيت حق طلب، او را دستگير كرده و تحويل مراجع قضايي بدهيم تا ديگر از اين غلط ها نكند... كه البته اينگونه نشد و نظرخواهي نه چندان محترمانه ايشان مرا به خود آورد: «مي خواي همينجا وسط ميدون، سرت رو با (...)ت يكي كنم؟»!!! پرسش معقولانه اي به نظر مي رسيد، پس نگاه معصومانه اي به چشم هايش انداختم و گفتم: «نه!» تلخي ماجرا اينجاست كه به اين جواب صادقانه بسنده نكرد و گرفتن تعهد را در دستور كار قرار داد؛ آن هم با يك عبارت ويژه: «بگو (...) خوردم»!! اعتراف سختي است اما با يك حساب سرانگشتي، اگر يك مشت سبك هم به شكمم مي زد، مي بايستي تا يك ماه، گرفتار چفت و جور كردن دوباره دل و روده هاي به هم ريخته ام مي شدم و بدتر از آن، اگر حال مي كرد كه ساك دستي ام را زمين بزند، امانات كلاسيك رفيقي كه عمرش به آن نوارهاي وي.اچ.اس عهد بوق بند بود، بر باد فنا مي رفت. پس چاره اي نبود جز...

وقتي دستش را از يقه كاپشنم رها كرد و سمت ماشين اش برگشت، نشستم كنار جدول پياده رو و خيره شدم به پاهايي كه مي آمدند و مي رفتند. آن خانم محترم هنوز منتظر ايستاده بود... اما نه، بالاخره سوار پيكان شاسي خوابيده اي شد كه صداي ضبطش به آسمان بلند شده بود و راننده اش با يك دنده عقب گرفتن ساده و يك گفتگوي كوتاه، ايشان را مجاب به همراهي كرد...

خدا رحمت كند جناب مستطاب «فردين» را كه انصافا به گردن ما حق دارند. تا جايي كه هنوز هم موقع آبگوشت خوردن، كل مزه غذايمان، در گرو مشتي است كه به تقليد از ايشان، بر پيازهاي گنده سر سفره مي كوبيم و غيره. اما چه مي شود كرد؟ اين دوره و زمانه، ميانه چنداني با «حس هاي فرديني» ندارد و اگر حواست نباشد كه زير ميز كدام بني بشري مي زني، اين امكان وجود دارد كه گرفتار حس هاي «آرنولدي» و «رمبويي» و «تايسوني» و بقيه غول بياباني هاي امروزي شوي!!! قضاوت با خوانندگان محترم.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
روزگار نو - ١چهارشنبه 1387/02/11

آنچه گذشت...

 

بعد از پنجاه و شش روز ننوشتن که گمان می کردم برای مغز محترمم، فرصتی برای هواخوری فراهم خواهد آورد؛ امروز که نشسته ام تا دوباره نوک انگشتانم را به گرد خاک این کیبورد زبان بسته بسایم، بسی خرسندم که خالی تر از همیشه ام! در این سوی نوروز 87، آنقدر به خودم زندگی را آسان گرفته ام که دیگر چیزی به نام «دغدغه بیرونی» برایم باقی نمانده است! هر چه هست، اندوخته های درونی انباشته شده در بالاخانه است که نه سیاسی اند، نه اجتماعی اند، نه اینوری اند و نه...  روزنامه خواندن را گذاشته ام کنار‏، تلویزیون را فراموش کرده ام، اینترنت را بوسیده ام و سپرده ام به بقیه و صبح ها، همان فرصت محدود رادیو گوش کردن در تاکسی های خطی را با سوار شدن بر صندلی عقب ماشین پیرمرد ساکتی که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح از روبروی کوچه مان عبور می کند عوض کرده ام؛ چرا که او تنها راننده ای است که ترجیح می دهد به جای گوش جان سپردن به جلف بازی های مجریان پرچانه رادیو، خاطرات دهه های غبار گرفته ذهنش را برای مسافران مرور کند؛ آن زمان هایی که حالا دیگر با اطمینان می توانم عنوان «عصر معصومیت» را به آنها نسبت دهم....

در این روزهایی که از خیر این «ارتباطات» لعنتی گذشته ام‏، تازه به خودم رسیده ام. باورتان نمی شود؛ در این پنجاه و شش روز زندگی به سبک کروزوئه مهربان‏، هر روز صبح و بدون استثنا، همان گنجشک هایی را که زمانی در این وبلاگ هم‏‏، ندیدنشان را ناله می کردم، دیده ام و اتفاقا به میهمانی شان هم رفته ام...

اینها را نوشتم برای رفقایی که پیگیر دلایل غیبتم بودند. هنوز کسی نمی داند اما شما که غریبه نیستید‏، در روزهای سفر نوروزی ام به آن «جنوب رؤیایی»، به جبر زمان و مکان‏، قلم و کاغذ به دست گرفتم و از آن غریب تر، مشغول آفریدن گونه ای از نوشتار شدم که در آن بی تجربه محض ام؛ چیزی به اسم «داستان».

جالب اینجاست که در این روزهای پشت سر، هم لذت کشاندن جوهر خشک شده آن عمق خودکار آبی ام به سطح کاغذ، بدجوری زیر دهانم دوباره مزه کرد و هم عجیب تر از آن، خوش بودن با این «دو و نیم» داستان کوتاهی که برای خود، در رادیوی محلی دنیای ذهنی ام، بارها اجرایشان کرده ام!

تمام این  پنجاه و شش روز، تنها همین بود و بس.

راستی شرمنده که شما را فراموش کردم. حال و روزگارتان که بر وفق مراد هست، ان شاء الله...؟


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت