رؤیا !
نمیدانم شما چقدر پدر و مادرتان را دوست دارید و این دوست داشتن چند بار در عمرتان باعث شده تا مثلاً نیمههای شب که هر دویشان خسته از یک روز کاری سخت به خواب فرو رفتهاند، بالای سرشان بروید و برعکس تمام فیلمهای طول تاریخ ، شما پیشانی آن دو را ببوسید و از انعکاس نور مهتاب که از میان پنجره، روی چین و چروک صورتشان افتاده لذت ببرید و از اعماق واقعی قلبتان، سلامتیشان را آرزو کنید. اینها را نمیدانم اما به گمانم حتماً تاکنون برایتان پیش آمده که یک شب رمضان، در میانههای خوابخوشتان، در پس زمینه تصاویر، نجوایی از ترکیب دو صدا که آیههای قرآن را «با هم» تلاوت میکنند و هرچند دقیقه یکبار صدای ورق زدن کتاب مقدس روبرویشان با تازه شدن نفسهایشان همزمان میشود، گوشتان را نوازش بدهد و وقتی آرام آرام در ساعاتی مانده به «سحر»، پلکهایتان را با هم غریبه کردید، پدر و مادری را ببینید که کنار هم نشستهاند و هر دو با آن عینکهای روی چشمشان، با آن کاغذ آشنای سفید که در دست گرفتهاند و به كمكش آیهها را پی میگیرند، خواستنیتر از همیشه برایتان جلوه کنند، طوری که خودتان را یواشکی کنار چادر رنگی مادر برسانید و سر را روی زانویش گذاشتن و محو شدن در هاله سفید اطراف او همان و با نوای ترکیبی تلاوت قرآن که صلابت صدای پدر و آرامش نجوای مادر آن را به یک قطعه موسیقی ناب بدل کرده، همراه و همنوا شدن همان . . .
و باز پلکهای گرم که با هم آشنا میشوند و آغاز تصاویری مبهم از گلهای سرخی که جفت جفت در دشتی سبز، رو به خورشید ایستادهاند . . .

لینک ثابت
