تبليغاتX
Green Fire
روزگار نو - 4جمعه 1387/07/19

فرياد

 هيكلش آنقدر درشت بود كه موقع «فرياد كشيدن»، دست كمي از اين غول هايي كه عادت داشتم در برنامه كودك از آنها بترسم نداشت. معاون شعبه اداره بيمه را كنار رينگ بوكس، گرفته بود زير آتش و آن بنده خدا هم مدام معذرت خواهي مي كرد و قول پيگيري مي داد. مي دانيد مشكل كجا بود؟ آقاي ارباب رجوع محترم (همين غول موجود!) هنگام مراجعه به كارمند بيمه، با ميز خالي ايشان كه گويا پي صبحانه شان به اتاق ديگري رفته بودند، مواجه مي شود. ده و بيست و سي دقيقه هم مي ايستد و خبري از آقاي كارمند نمي شود. او هم كيف و پرونده و هيكل غول پيكرش را بر مي دارد و پرسان پرسان، پي «رييس اينجا» را مي گيرد... بقيه اين داستان كوتاه و تكراري را هم كه مي دانيد. براي من هم تكراري است، جز يكي از بخش هايش كه بدجوري بالاخانه محترم را كشانده است به اضافه كاري!

«او فرياد مي كشيد»؛‌ همه فكرم همين است و بس! منطقي يا غير منطقي، درست يا نادرست، سوپاپ هاي مغزي اش در نتيجه يك استهلاك ده و بيست و سي دقيقه اي (زمانهايي در حدود صبر و انتظار او) يكي يكي داغ كردند و از جا در رفتند، فشاري كه اگر به يك ديوار آجري هم اصابت مي كرد (چه در قالب مشتي كه بر آن كوفته مي شد يا سري كه آن مشت به سوي آن ديوار هدايت مي كرد!) اثر قابل مشاهده اي از خود به جا مي گذاشت، اما او موج فشار را به سمت ديگري فرستاد؛ حنجره اي كمتر طلايي و بيشتر آهني! با يك مخاطب اختصاصي كه بايد شنونده اين فرياد معترضانه بود و البته لايق و شايسته آن. جالب اينجاست كه در اين نمايش تك نفره، نه از فحش و بد و بيراه خبري بود و نه از تهديد و ارعاب. فقط شرح دردي آشنا بود به زباني ساده و گويا، تنها با اندكي افزايش حجم صداي خروجي حنجره...

اينها را تعريف كردم كه بگويم «من نمي توانم فرياد بكشم!» اگر گذرم به اماكن خوفناك و پيچيده اي همچون بيمه بيفتد، ترجيحا با پرهيز كامل از زمان صبحانه و روزنامه خواني اول وقت و نماز و تعجيل در خروج آخر وقت و چند بزنگاه بسيار مهم ديگر خواهد بود! سعي مي كنم تا بهترين و شاد ترين وقت آن «كارمند» عزيز را بشناسم و همان موقع هم شرفياب حضور شوم. البته اين فرض هم چندان بي خطا نيست و براي بسياري از ارباب رجوعان صبور ديگر، اطلاع از برخي حقايق شخصي تر اين موجود پيچيده، همچون وضعيت خواب شب قبل، روابط زناشويي (البته فقط همان تاثيرات ثانويه اي كه تا 12 ساعت بعد، همه اطرافيان از مواهب آن بهرمند مي شوند!)، وضعيت پرداخت اقساط ماهيانه،‌ قيمت امروز طلا، نگرش همسرش به آخرين اظهار نظر خواهرش پيرامون آخرين مدل موي خواهر همسرش در مهماني چند شب قبل و چند دغدغه بسيار مهم و تاثيرگذار ديگر نيز در تعيين ميزان موفقيت تعاملي كه با او برقرار مي شود، نقش بازي مي كنند! اين يك روش است كه بسياري از ما در واكنش به رفتارهاي نه چندان دوست داشتني نظام اداري سرزمين مادري مان، به سوي آن هل داده شده ايم...

... اما مي شود اينقدرها هم حسابگر نبود و ني ني به لالاي اين قبيل مخاطبان نگذاشت. اينها را به خودم مي گويم كه غلظت صبرم در نوعي از «روابط عمومي» كه اين سالها برگزيده ام و مطيع روش و منش آن هم بوده ام، ديگر دارد حالم را به هم مي زند! اين لبخندهاي هميشگي و صبوري هاي بي پايان، شايد براي آن مواقعي كه بايد پاسخگوي خلق باشم، ايده آل باشد و خداپسندانه، اما رعايتش در حق برخي از موجوداتي كه در طول روز، مقابل چشمت، خونت را در شيشه مي كنند و پس از استريل و بسته بندي، مجددا به حلق خودت مي ريزند، انصافا محلي از اعراب ندارد و جاي هيچ آداب تشريفات و مقدمه و لحن آرام و محبت آميز و جستجوي امتداد نگاه مخاطب و كت و شلوار و واكس براق كفش و كيف سامسونت و عطر و... را در كاسه صبر «آدم» خالي نمي گذارد... بايد نفسي عميق كشيد، تاريكي هاي دل را دور هم تابيد و گره زد و با بازدمي طولاني، آنها را پرت كرد سمت آن كارمند طاس چاق زشت كه اگر يك روز، نان سنگك داغ و شيشه مربا و املت و استكان هاي چايي اش، كمتر از نيم ساعت و بيشتر، عمر ملت را به باد دهد، از گرسنگي مي ميرد و جانش در مي آيد! اين «فرياد» اعتراض، حق اوست و بايد آنچنان بلند و مردافكن هم باشد كه موهاي نداشته اش، دوباره شروع به رشد كنند و بعد، سيخ شوند و بعد دوباره بريزند...!

اين تصميم امروز من است: «من مي توانم و بايد بر سر ظالم فرياد بكشم.» همين و تمام.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت