تبليغاتX
Green Fire
يادداشت ها - 15دوشنبه 1386/11/22

سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...

 

حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.

در آن چند دقيقه مي توانم براي همدمم، فصل مقدمه داستان بلند زندگي «پسر» را، پس از آن هزاران باري كه خط خورد و حاشيه نويسي شد، خطوط قرمز، برخي جملاتش را بلعيدند و برخي ديگر هم زير فسفرهاي سبز و گلي، آرام گرفتند، براي او بازخواني كنم. از اين بگو«پسر» وقتي شمع هاي جشن تولد آن سالهاي دور را پوف مي كرد...يم كه چقدر قهرمان اين داستان بيست و هشت ساله، به سبب قدم گذاشتن بر پهنه خاك، سپاسگزار آقا و خانم عماد است. آنها كه او را از ميان سردرگمي هايش در سپيدي عوالم بالا، كشيدند به خط مقدم بازي سخت اما رنگارنگ روزگار زميني ها، تا اگر مرد ميدان بود و آخر بازي، برگ هاي برنده را هنوز در دست داشت كه رو كند، اين بار سرشار از آگاهي و با سربلندي برگردد به آن بالا...

در آن چند قدم كوتاه، براي دو سايه چسبيده به هم كه روبرويمان روي سنگفرش پياده رو، خودشان را به جلو مي كشانند، از لايه هاي پيچ در پيچ وجود «پسر» خواهم گفت؛ همان ها كه خودش هم برخي مواقع از به دام افتادن و گم شدن در لابلايشان به تنگ مي آيد. از خوبي ها و بدي هاي اين سالها بگويم؛ اعتراف كنم كه آن پسرك چاق و زشت را كه كابوس بچه هاي «ابتدايي تربيت» بود، به عمد در آن كلاس خلوت به دام انداختم تا قد بلندهاي «انتظامات» كه حرف «پسر آقاي مدير» را خوب گوش مي كردند، يادش بيندازند كه در عرصه «قلدر بازي»، دست روي دست بسيار است. از ترس هميشه ام از موهبتي به اسم «شنا» بگويم؛ از اينكه چقدر آرزو داشته ام كه بتوانم براي يك بار هم كه شده، يك سكه بي بها را بيندازم به عمق آبهاي آرام محمود آباد و در آن ژرفاي زيبا، در ميان سنگريزه ها و خزه ها و صدف ها، بگردم دنبال آن و... يا از شبهايي بگويم كه لذت رصد كردن ستارگان بر پهنه آسمان كرمان و طبس را تا مغز استخوان هايم، تجربه كرده ام. بروم سراغ خاطرات پادگان قصر فيروزه؛ از «شرق» خواندن هاي طولاني حين صرف آن به اندازه يك مشت مثلا برنج دم نكشيده ناهار سربازي بگويم، از سوت و كف زدن بيچاره هايي به اسم ديپلمه و پايين تر، در آن صبح زود ميدان صبحگاهي، وقتي شنيدند كه شستن دستشويي ها، سهم دكترهاي پادگان است... نمي دانم، شايد هم بروم سراغ دبيرستان «مالك اشتر»؛ از «خروس» بگويم؛ همان معلم كم شانس ادبياتمان كه در مقابل سؤالات غريب جماعت خونخوار مقابلش، مدام كم مي آورد و سرخ و سفيد مي شد... از آدم هايي بگويم كه در طول اين بيست و هشت سال، بر لوح وجودم، هر كدامشان، خطي به يادگار انداخته اند و رفته اند؛ از آن خانم «صفدري» مهربان كه معلم كلاس اولم بود تا مهندس «آبو» كه يادم داد وقتي پنجاه كارگر خسته و خشمگين، عزم مي كنند كه سهم شير روزانه شان را از حلقومت بيرون بكشند، چطور آرامشان كني و از راز گل سرخ برايشان بگويي!!

شايد هم هيچ كدام از اينها را نگفتم؛ فقط از لذت زندگي بر اين خاك پاك، برايش گفتم؛ اينكه از قدر و منزلت «زندگي»، بويژه در اين سالهاي اخير كه طعم آرامشي خيره كننده را به لطف وجود خود او تجربه كرده ام آگاهم، قدر پيچ در پيچ هاي اين بازي را مي دانم، قدر آنها كه در گذر از اين دالان بلند، در كنارم بوده اند و هر كدامشان با صبوري و گذشت، پيچش هاي ناگهاني ام را تحمل كرده اند و لب از لب نگشوده اند، خوب مي دانم...

همه اينها را كه بگويم و نگويم، بالاخره خواهيم رسيد روبروي بيمارستان «مادر». احتمالا ساعت از چهار، يكي دو دقيقه اي گذشته است. در سكوت زيباي شهر، گوش هايمان را تيز مي كنيم تا صدايش را بشنويم. فرياد نوزاد كه از درد ضربه پرستار بر پشتش، در فضاي اتاق زايمان پيچيد، آفريننده مان را براي يك بار ديگر، شكر مي كنيم و مي گرديم دنبال ماشيني كه آن وقت صبح، ما را برگرداند خانه مان در آن سر ديگر شهر...!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 14چهارشنبه 1386/11/17

من و مادرم

 عکس از فتوبلاگ سیامک شایان

آن طرف اتاق نشسته است. مثل همیشه آرام است و کم حرف. آلبوم سفر تابستانی را ورق می زند و هر چند لحظه یکبار، لبخندی معرکه صورت زیبایش را می پوشاند. پدرام و پیمان و غزاله و «فاطمه هشتاد سانتی متری» دورش را گرفته اند و سعی می کنند با گفتن زیرنویس های نمکی برای عکس هایی که مشغول مرورشان است، خودشان را برایش لوس کنند. عادت قشنگی دارد که وقتی می خواهد گونه های هر کدامشان را بوسه بزند، اول دست می کشد لای موهایشان و به جای شانه چوبی، با انگشتان لطیفش، مدل های آلمانی و شیطونی و گوگوشی و فعلا بدون مدل آن آخری را مرتب می کند...

هنوز هم سر سفره غذا، آخرین نفری است که کنار این مجموعه هفت رنگ که با وجود درد پا و تنهایی، از آغاز صبح تا زمان آمدن بچه ها و نوه ها مهیا کرده، آرام بگیرد. کمال گراست و کسی هم نمی تواند قانعش کند که اگر دوغ های سفره امروز، کاکوتی نداشته باشند، هیچ کداممان فکر نمی کنیم که برایمان کم گذاشته است...

از آغاز دیدار امروز، گوشه چشمش را از من بر نگرفته است. ای کاش حواسم بود و می توانستم همان تک سرفه هایی را که هر چند دقیقه یکبار، آرام و بی صدا در دستمال سفید دستم خفه می کردم نیز سانسور کنم. بوی شلغم و آویشن که بلند می شود، به خودم لعنت می فرستم که موجب شده ام بار زحمتی دیگر را تنها به بهانه حضور من، برای دوش خودش حلال کند. چه می شود کرد؛ عاشق درمانگری است و خوب هم می داند که چقدر آویزان حربه های گیاهی اش هستیم، در التیام پیچش های جسمانی درون مان...

این یک روز و دو روز، یا به عبارت دقیق تر، این سه چهار ساعتی که در طول هفته های سال، سراغش می آییم و فکر می کنیم که احوالش را می پرسیم، همه اش همین است؛ هجوم عشق ورزی های حسرت برانگیزش به کوچکترها و انجام مو به موی آئین پیچیده میهمان داری برای بزرگترها از آن او و روزنامه خواندن و شبکه خبر دیدن و بحث های آنچنانی کردن، از آن ما.

نمی دانم این دایره متعارف و امروزین تا به کی ادامه خواهد داشت. به سهم خودم، هر بار که به راز و نیاز می نشینم، حضور همیشه اش را در نقطه مرکز خط این پرگار، از خدا خواسته ام اما چه کنم که این خاکستری کمرنگ، در هر نقطه اش، تنها حسرتی عمیق برایم باقی می گذارد، چرا که دلم را برای خود خودش، هر لحظه تنگ تر می کند. از دست من چه بر می آید؟ شاید صبح زود یکی از جمعه های پیش رو که بدانم هنوز لباس ساده خانه را به تن دارد، زنگ خانه اش را بزنم، وقتی با آن گام های آرام، آمد و در را باز کرد، شوق دیدنم را در زمانی جز آن ساعات قراردادی مان که کار و مشغله، اینقدر محدودشان کرده، در چشمان قشنگش رصد کنم. در آغوشش آرام بگیرم و این فرصت را به خودم و خودش بدهم که دست بکشد بین موهایم. خوب می دانم که چقدر دلتنگ مرتب کردن زلف هایی است که کم کم عادت می کنند به میزبانی دائمی برف های سپید نشسته بر پشت گوش ها و شقیقه هایم.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 13شنبه 1386/11/13

كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...

 

امروز در خيابان ديدمش؛ بعد از مدتها كه خبري از او نبود و پس از آخرين باري كه همراه همسرش بود و من درباره شان به همدمم با افتخار گفتم: «اين دو تا از همان اول، بدجوري به هم مي آمدند». آن آخرين بار، آنچنان مقابل جمعي از رفقا كه دور هم جمع شده بوديم، واژه ها و حركات عاشقانه نثار هم كردند كه راستش، كمتر كسي بود كه به چشم حسرت به آن دو مرغ عشق نگاه نكند. آن روز در مسير بازگشت، براي همسرم از تطابق شخصيت آن دو گفتم. از اينكه هر دوي آنها به هنر عشق مي ورزند، روابط اجتماعي موفقي دارند، در رشته هاي تخصصي خودشان از رتبه اول هاي اين ديارند، اهل طنز هستند و كسي از چند دقيقه و ساعت همنشيني با آنها بدش نمي آيد... شايد داشتن هر يك از اين ويژگي ها، در راه موفقيت هر انساني، امتياز مهمي محسوب شود. آن روز، همدمم حرف هايم را تاييد كرد و البته يك نكته را هم اضافه؛ «...كه بخش بزرگ تر حقيقت، در تنهايي هاي آنها و جايي شكل مي گيرد كه هيچ نظاره گر ديگري در كار نيست. فقط خودشان هستند و بايد با عميق ترين لايه هاي هم و انتظاراتي كه از هم دارند، كنار بيايند...».

آن روز گذشت، تا امروز كه دوباره او را ديدم؛ مثل هميشه نبود. نگران پدرش شدم كه او هم انسان فرهيخته اي است، مو سپيد و عمري پربار در پشت سر. سري تكان داد و خيالم را راحت كرد. از احوالات آن «مرغ عشق ديگر» پرسيدم. مرا كشاند روي صندلي ايستگاه اتوبوس و به آساني، فاجعه را روايت كرد: «از او جدا شدم.» درازايش را يادم نيست اما لحظاتي به او خيره شدم، آب دهانم را قورت دادم و ساده ترين سؤال ممكن را پرسيدم: «چرا؟» گفت: «طلاق مان توافقي بود، بي جنجال و آرام.» از خير باقي مكالمه مان مي گذرم، چرا كه شايد شما هم آنرا هزاران بار در گزارش روزنامه ها و داستان هاي دادگاهي و روايات «بر سر دو راهي» مانده ها خوانده و شنيده باشيد. تمام پاسخ هايش به تنهايي هايشان باز مي گشت. در عدم دركي كه بايد موقع نيازش به خلوت مي شده، در نگاه متفاوت شان به حوادث روزمره، به رابطه با ديگران؛ با خانواده هاي هم، با دوستان، با شاگردان و تمام ديگراني كه از بيرون نظاره گر زندگي شان بودند...

كاري برايش نمي توانستم انجام دهم. به ظاهر، با اين فاجعه كنار آمده بود و لعنت بر اين ظاهر بي وفا كه همه به دنبال آنيم. خيلي دلم مي خواست از او سراغ آن همه در بغل كشيدن هايي را بگيرم كه دو نفرشان را به موجودات مشهور و عاشق پيشه اي در چشم نظاره گران، مشهور كرده بود. خيلي دوست داشتم بروم سراغ همسرش و او را بياورم كنار اين ديگري، تا قانع شان كنم كه دوباره بازگردند به خانه بزرگ شان و در آن ساعات محدودي كه با هم اند، به اندازه قطره اي از آن همه انرژي كه براي بازي دادن چشم نظاره گران هزينه مي كنند، هم را در خود حل كنند. به اندازه مراوده با يكي از اين همه آدمي كه در طول روز، به رويشان مي خندند و از كنار كجي هاي خلق شان مي گذرند، هم را تحمل كنند و هزينه فرصت بيشتري (افزون تر از آن كمتر يك سال زندگي زير يك سقف مشترك) براي كنار آمدن با تفاوت هاي هم خرج كنند...

هيچ كدام از اينها را نگفتم و هيچ نكردم، چرا كه بيرون اين دايره ام و بي خبر از آن اتاق تنهايي ها. او مرد روشنفكري است و استادتر از من در جمله سازي پيرامون مشكلات نوع بشر؛ پس شايسته تر كه به اين بازي «نمايشگر و تماشاگر»مان ادامه دهيم. تنها كاري كه از دستم بر آمد، رفتن سراغ كتاب فروش پشت ايستگاه بود. كتابي را كه مي دانستم نخوانده، خريدم و بي آنكه كادو پيچش كنم، دادم دست او. داستان زن و شوهري كه وقتي برق خانه شان براي 3 روز مي رود، تازه مي فهمند در روزگار روشنايي، چقدر همديگر را نديده اند! برق كه بود، هر كدام در قسمتي از خانه سرشان به كامپيوتر و وسايل شخصي شان گرم بود و حالا كه تاريكي خانه و يك شمع كوچك، آنها را به هم نزديك كرده بود، تازه داشتند زندگي مشترك شان را بخاطر مي آوردند و روزهايي را كه از دست داده بودند...


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 12شنبه 1386/11/06

مجله فيلم، «تايم اوت» و ميز مذاكره با حاجيه خانم!

 خدايا مجلات فيلم اين بنده ات را از شر «نمكي» در امان بدار!

يادم مي آيد در يكي از آن سالهاي نه چندان نزديك كه پشت لب هايم به انتظار رؤيت تارهاي تيز رفيق تازه اي به اسم سبيل لحظه شماري مي كردند، برادرم عاشق آنچناني «دنياي ورزش» بود؛ مجله اي كه بسيار پيش تر از رونق گرفتن زردها در دنياي مطبوعات فوتبالي ايران، براي خودش افسانه پرطرفداري بود. اين علاقه برادر كه كوهي از مجلات صفحه روغني آن هفته نامه ورزشي را در اتاقش در پي داشت، چندان خوشايند حاج آقا و حاجيه خانم منزل نبود، چرا كه در كنار شب به سحر رساندن هاي شاخ شمشادشان در ميان عكس هاي فرشاد پيوس و علي پروين و سيروس قايقران كه در حالت عادي بايد صرف مرور چندباره جزوات رزمندگان و آموزشگاه هدف مي شد، دكور آن اتاق نازنين رو به آفتاب شان هم كه به بهانه كنكور،‌ حلال فرزند كرده بودند، به موزه اي مدرن با حجم هايي از مجلات هم قطع و اندازه كه بصورت ويژه اي روي هم انبار شده بودند، تبديل كرده بود!

نمي دانم كار درستي بود يا نه، اما يكي از عواملي كه اين علاقه بيش از حد به مطالعه مكتوبات ورزشي را تا حدودي براي اخوي ما به ميزان طبيعي تري بازگرداند، اتفاقي بود كه در يك صبح آفتابي افتاد... حاجيه خانم كه از تكرار هزار باره خواهش «مرتب كردن اين اتاق به هم ريخته» و تجديد نظر در پاسخ سؤال «اين چيزا چيه كه هر روز مي خري؟» خسته شده است، از فرصت دبيرستان اخوي استفاده مي كند و در يك اقدام شجاعانه، آرشيو مجلات دنياي ورزش او را تحويل آن آقاي محترمي مي دهد كه در خورجين الاغ خسته و گاري انباشته از خرت و پرتش، تنها چيزي كه براي مبادله يافت مي شود، نمك است و ديگر هيچ!!

هيچ نمي خواهم جاي اخوي و در آن لحظه اي قرار بگيرم كه با اتاق «مرتب شده»اش روبرو شد! اما به هر حال بايد از آن تجربه دور، درس بگيرم، بويژه كه با احتساب امروز، شايد بيش از ده بار باشد كه حاجيه خانم نسبت به تعيين تكليف آن كوه رو به آسمان رفته مجلات «فيلم» اتاق سابق اين تازه به خانه بخت رفته، هشدار داده است! نمي دانم اين آرشيو «گنده» را كه مثل فرزندم دوستش دارم، مجلاتش را تك به تك داخل سلفون نگاه داشته ام تا ديرتر زرد شوند و هر كدامشان، برايم دريايي از خاطره اند، چكار كنم. خانه خودم كه ديگر با همين چند كتاب و رايانه و ميز تحريري كه در اتاق مطالعه اش توانسته ام جا بدهم، تنها يك پر كاه كم دارد كه بتركد... نمي دانم رايزني با حاجيه خانم، ديگر چقدر مي تواند ادامه داشته باشد تا محل مناسبي براي انتقال اين گنجينه دست و پا كنم. اما به هرحال شايد شما كه اين خاطره را خوانده ايد ايده خاصي داشته باشيد تا اين «فيلم باز» مشهدي را از وداعي ناخواسته با بانك مكتوبات سابقش كه اكنون به حجمي غير منطقي در اتاقي رو به آفتاب در خانه پدري مبدل شده است،‌ نجات دهيد!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 11چهارشنبه 1386/11/03

این جوابیه را «دندانپزشك كاذب» هم می تواند بخواند!!

 سیامک شایان به اتفاق بانو!

این یادداشت کوتاه، جوابیه مختصری است به توضیح سیامک شایان عزیز که آنرا هنوز در بخش نظرات یادداشت قبلی ام می توانید مرور کنید و در اصل پاسخی بود به توضیح مختصر من در بخش نظرات وبلاگ او پیرامون مطلبی که در پی مطالعه یادداشت کوتاهش نوشته بودم...!

شاید شما هم درطی مدتی که با این رسانه جذاب ارتباط محور، آشنایی و تعامل داشته اید، به مواردی برخورده اید که نویسنده وبلاگ به بن بست «چرا می نویسم؟» رسیده باشد. من نیز چند موردی را از میان این دست توقف های اکثرا کوتاه و موقتی دیده ام که خوشبختانه، این خود درگیری نویسندگان پس از مدتی، رفع شده است و خوانندگانشان باز هم توانسته اند به فضای داخل ذهن آنها دسترسی داشته باشند. این پرسش کلیدی که نگارنده هم از آن بی نصیب نبوده، اما کمی زودتر و درهمان نخستین گام، برخی از نقاط تاریک و روشن آن را برای خودش ترسیم کرده است (اولین یادداشتم را در این وبلاگ مرور کنید) در اولین واکنش مغزم به یادداشت سیامک در مورد خودم و ادعایش مبنی بر وجود یک سابقه طولانی در فعل ربودن سوژه هایم از یادداشت های او، به سراغم آمد، اما خوشبختانه این بار و در این مورد خاص، آنقدر با خودم رو راست هستم که بدم نیامد با شما هم انگیزه این دزدی های اخیر را مرور کنم، هر چند که شاید اطلاق عبارت «تسلسل زمانی در انتشار دو یادداشت متفاوت، با یک موضوع تقریبا مشابه که اولی، بهانه نوشته شدن دومی بوده» برای آن منصفانه تر به نظر برسد...

امروز و در این ساعت و لحظه، دیگر به این یقین رسیده ام که این وبلاگ جمع و جور که شاید به زحمت 15 یا حداکثر 20 نفر از رفقا و آشنایانم را به خودش جلب کند، دارای اصلی ترین سهم در احیای بخش خلاقیت های مغزم در طول 2 ماه اخیر بوده است که تا عمر دارم، دعای بقا و باروری اش را به جان بلاگفا و خالق اولیه وبلاگ و قبلترش، اینترنت و رایانه و تلفن، هر شب به پیشگاه باری تعالی می برم. من نیز همچون شاید شما، به پوشیدن لباس زندگی و کار در سیستم های روزمرگ اداری و سفت کردن پیچ  و مهره های این ماشین غول پیکر خارج از رده، رضایت داده ام و مثل تمام آنها که در طول روز و در قالب های مختلف اشتغال در این سیستم آدم خوار، کنارم می ایستند و نفس می کشند، احساس بی وزنی را مدام تجربه می کنم. گویی همه ما در خلا زندگی می کنیم و همان هوای محدود موجود هم انباشته از دستورالعمل ها و بخشنامه ها و شیوه نامه هایی است که از رنگ پیراهن تا نحوه حرف زدن با آدم های سازمان همسایه را برایمان بصورت مکتوب، آماده و ابلاغ نموده است. در چنین شرایطی، «نوشتن» تنها گریزگاه به شمار می رود، چرا که به من کمک می کند تا خیالات ذهنم را که حداقل برای خودم محترمند، مدام از طریق ماده (سابقا جوهر و قلم و امروز کیبورد و صفحه نمایشگر) در گوشه ای ثبت کنم تا شاید در آینده ای نامعلوم که می تواند همان آخر و عاقبتی باشد که در «آيا بر سر ما نيز آن خواهد آمد كه مك مورفي تجربه اش كرد...؟ماتریکس» برایمان ترسیم شد یا حتی آن دیوار انتهای استودیویی که «ترومن» را در تمام زندگی اش به بازی گرفته بود، دوباره به آنها بازگردم؛ چرا که شاید در آن فردای پیش رو، دیگر همین فضای داخل ذهن هایمان هم که فکر می کنیم، تسلیم واقعیات روزمره نمی شوند، از نفس افتاده باشند و تبدیل شده باشیم به مک مورفی آخر «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» یا همان موقعیت آشنای «دیوانه از قفس پرید»...

سیامک راست می گوید که یادداشت های برخی روزهایم را از روی دست او نوشته ام، چرا که آن روزها، دیگر چیزی به ذهن خسته ام نمی رسیده است اما ایده های این رفیق همیشه خلاق، در آن ساعاتی که حوصله همین فریاد زدن در رایانه روبرویم را هم نداشته ام، این انگیزه را بوجود آورده اند که دوباره به آنها فکر کنم، بارورشان کنم، شاخ و برگشان را زیاد کنم، در آنها عمیق تر شوم و آنگونه از «نوشتن، همین و تمام» لذت ببرم؛ گویی همچون آن پسرک کنار دریاچه رؤیاهایم، در آغاز غروب، زده ام به آب و آنچنان شیرجه ای در آن رفته ام که دستم به سنگ ریزه های عمق روشن از مهتابش هم می رسد.

 

بعدالتحرير:

اول اينكه؛ عكس يادداشت «اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!» به نظرم خيلي مناسب بود ولي براي دل حبيب عزيز هم كه شده، دوباره سراغ گنجينه كوربيس معظم رفتم و يك عكس ديگر براي تزيين اين يادداشت انتخاب كردم. تناسب اندام من و آن راننده نامرد، تقريبا در اين تصوير تازه بيشتر رعايت شده است! آنرا از دست ندهيد.

دوم هم اينكه؛ امروزم با شنيدن خبر فوت فرزند يكي از همكاران كه مديريت روابط عمومي روزنامه قدس را بر عهده دارد، به سياهي نشست. سجاد 10 ساله، پسر علي هاشمي است (كه شايد بايد عادت كنيم كه بگوييم بود). او را از نزديك نديده ام اما با چهره و قلمش از طريق همين رسانه عالمگير آشنايي داشتم. اگر حوصله همدردي با پدر داغديده سجاد را داريد، سري به وبلاگ به جاي مانده از او (كودكانه) بزنيد و چند خطي براي او كه امشب بايد به تنهايي، بخش نظرات آخرين دست نوشته فرزندش را مرور كند، بنويسيد.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 10دوشنبه 1386/10/24

اتاق من

 

شايد دقيقا يادم نيايد كه چه هنگام به اين بيماري دچار شده ام. آيا اصلا مي شود نام آنرا بيماري گذاشت يا نه؟ از خيلي ها شنيده ام كه آنها هم به اين «نمي دانم چه» دچارند. حتي اگر شما هم مروري اندك بر حرف هايي كه در طول روز مي زنيد بيندازيد، نشانه هايي از آن را پيدا خواهيد كرد. نگوييد كه هرگز تجربه اش نكرده ايد، شايد كرده ايد و با يك پسوند «مصلحتي» خودتان را با آن طبيعي كرده ايد. اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم؛ به اينكه چه راحت از كنار پاسخ گفتن به پرسش هاي اطرافيانم مي گذرم. اوج اين طفره روي در محل كارم است، طوري كه برخي مواقع از پاسخ ها و استدلال هايي كه براي ديگران مي كنم، خودم هم ذوق زده مي شوم، كه چه بي ربطند به واقعيت آنچه در زندگي روزمره جريان دارد!

نمي دانم متوجه مي شويد كه چه مي گويم يا نه. اين عبارات را از زبان يك بنده خدايي به اسم «هولدن كالفيلد» - كه خدا سالینجر مرحوم را به سبب آفرینش این شخصیت، در جوار صالحين مقربش، در بهشت برين جاي دهد – بخوانيد تا منظورم را بهتر متوجه شويد:

«چاخان ترين آدمي هستم كه كسي توي عمرش ديده. افتضاحه! حتي اگر دارم مي روم مجله بخرم، اگر كسي ازم بپرسد كه كجا مي روم، تعهد دارم كه بگويم دارم مي روم اپرا!»

«گفت: اسمت چيه پسرم؟ گفتم: رودولف اشميت. دوست نداشتم كل زندگي ام را برايش تعريف كنم. اشميت خدمتكار خوابگاه مان بود!»

دعوتم كرد تابستان بروم ديدن ارني... تشكر كردم و گفتم با مادر بزرگم دارم مي روم آمريكاي جنوبي كه از آن دروغ هاي شاخدار بود؛ چون مادربزرگم به ندرت حتي از خانه اش بيرون مي آمد»

و...اتاق تنهايي هاي شما چه شكلي است؟

معادله پيچيده اي است و به گمانم نقش اصلي را در اين دروغ گويي سبكسرانه، آدمها و اجتماعي بازي مي كنند كه اطرافم را احاطه كرده اند. آنها كه با اتاق تنهايي هاي اين «آدم»، غريبه اند و زحمتي هم به خودشان نمي دهند كه با مختصات آن؛ حداقل با همان بروندادهاي محدودي كه مثلا از مجراي سليقه ام، اعتقاداتم، ارزش هايم، دوست داشتني هايم و غيره و غيره، به گوش و چشم شان مي رسد، ارتباط برقرار كنند... پس شايد برايشان محترمانه تر باشد كه همان پشت در اتاق باقي بمانند و آنقدر ذهن شان درباره فضاي داخل اين چارديواري به هم بريزد كه كلافه شوند و بروند دنبال زندگي خودشان!

البته شايد آنها هيچ گناهي نداشته باشند و ايراد از فرستنده باشد. اين را امروز مي گويم كه «بچه لازاروس» را ديده ام. اميدوارم اين فيلم را (كه سپاسگزار دكتر عالمي و همكارانش در «سينما ماورا»، به جهت دوبله و نمايشش هستم) از دست نداده باشيد. دختركي در پي يك تصادف به اغما مي رود و سفر برادرش به دنياي ذهنيات او (از مجراي هيپنوتيزم و با مخلوطي از تخيلات قابل هضم)، تنها راه بازگرداندن او از دنياي زندگي نباتي است. همه فيلم را بگذاريد كنار و همان سكانسي را هزار بار ببينيد كه به اتاق تنهايي هاي دخترك در داخل ذهنش مي پردازد؛ پسرك و آن خانم دكتري كه به كمكش آمده، هر دو تلاش مي كنند تا او را متقاعد به ايستادن و باز كردن در اتاق كنند و او مي ترسد از اين كار، چرا كه بيرون، شب است و يك بولدوزر غول پيكر مشغول كندن اطراف خانه...

نمي دانم آيا اين حس همذات پنداري با دخترك درست است يا نه، آيا مغلوبه موقعيت دراماتيكي شده ام كه حاصل ذوق فيلمساز است يا نه، فضاي آن اتاق و ترس دخترك از ترك آن، بدجوري برايم آشناست و...

فعلا مشغول هضم كردن آن صحنه ها هستم و شايد چند وقت ديگر بتوانم راي بهتري صادر كنم. برخي مواقع به خودم مي گويم كه شايد «هپي اند» بچه لازاروس، كليد واقعي براي تغيير نظم زندگي ام است و بايد به حرف هايي كه از آن سوي ديوار مي شنوم نيز تا حدودي اعتماد كنم. در مقاطعي از زندگي، كليدهايي هم از زير در اين اتاق ماورايي به داخل آن هل داده شده اند كه شايد، بايد به آنها اعتماد مي كرده ام، اما شايد هم نه؛ اينها همه بخش ديگري از همان پاسخ ها و نظريه پردازي هايي هستند كه «آقاي كالفيلد» ذهنم، برايم رديف كرده اند و اصل داستان جاي ديگري است...

خوابم گرفته... يادداشت را كه براي همدم زندگي ام مي خوانم، ياد سهراب مي افتد، با آن تور لطيفي كه مي كشيد روي كلمات پر جذبه اش و چقدر اين رومانتيسم، براي لحظات حاضرم، رهايي بخش است:

...

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 9شنبه 1386/10/08

چشمانم به دنبال حقيقتند

اين چند روز گذشته، مشغول مرور كردن يادداشت هاي گذشته بوده ام. نوشته قبلي ام در اين وبلاگ كه به موضوع ترجمه نام فيلم Heat مي پرداخت، هم اولين دشت اين بازخواني جذاب بود. امشب و در ادامه تورق كارهاي گذشته، به پرونده اي رسيدم كه همراه سيد علي طباطبايي عزيز، براي متاليكا و رواج آن در ميان جوان هاي ايروني در آورديم. داستان غريب اين گروه موسيقي، با آن نواهاي گوش خراش و «زيادي متفاوت» كه هر شنونده كم صبر و كم حوصله اي را در همان مواجهه اول، فراري مي دهد، نگاه ويژه اي كه به زندگي، قدرت، خانواده و... دارند، حركاتي كه برخي مواقع در اجراهايشان، از خودشان بروز مي دهند (و باعث مي شوند كه در اينسوي اقيانوس خيلي ها آنها را با شيطان پرستان اشتباه بگيرند) روايت مفصلي است كه بايد در مجالي ديگر به آن بپردازيم. اما براي گام اول و بويژه براي رفقايي كه تاكنون از هر ديدگاهي به موسيقي اعتراضي اهالي آنسوي اقيانوس نگاه كرده اند، جز ديدگاه محتوامحور،‌ يكي از آثار مشهور اين گروه را انتخاب كرده ام تا مقدمات آن بحث اصلي را فراهم كنم. بحثي كه مبناي آن، جيغ بنفش هميشه معترضاني همچون متاليكاست، يكي از معدود فريادهايي كه هنوز هم در جامعه سرمايه سالار غرب كه بنيان هاي اخلاق و معنويت در آن، سست ترين برهه از تاريخ را تجربه مي كنند، طرفداراني دارد...

LOW MAN'S LYRIC  اشعار مرد فرومايه

My eyes seek reality  
چشمانم به دنبال حقيقتند
My fingers seek my veins  
انگشتانم به دنبال رگهايم 
There's a dog at your back step 
سگي در پشت در توست 
He must come in from the rain  
بايد كه از باران به داخل آورده شود 
 
I fall 'cause I've let go  
من سقوط كردهام چرا که رابطه ام را قطع نمودم
The net below has rot away  
تور زير پا هم پوسيده است
So my eyes seek reality  
پس چشمانم به دنبال حقيقت مي گردند
And my fingers seek my veins  
و انگشتانم به دنبال رگهايم
 
The trash fire is warm  
آتش زباله گرم است
But nowhere safe from the storm  
ولي از طوفان در امان نيست 
And I can't bear to see 
من تحمل اين را ندارم كه ببينم
What I've let me be  
با خود چه کرده‌ام
So wicked and worn 
چقدر شيطان صفت و فرسوده
 
So as I write to you 
پس آن هنگام كه برايت 
Of what is done and to do  
از آنچه کرده‌ام و خواهم کرد مينويسم
Maybe you'll understand 
شايد درك كني
And you won't cry for this man  
و براي اين مرد گريه نكني
'Cause low man is due 
چون مرد پست مجبور است...
 
Please forgive me  
خواهش مي كنم مرا ببخش
 
My eyes seek reality  
چشمانم به دنبال حقيقتند
My fingers feel for faith  
انگشتانم به دنبال ايمان 
Touch clean with a dirty hand 
با دستي آلوده، به پاكيها دست درازي مي كنم 
I touch the clean to the waste  
آنچنان که پاکیها را نیز می‌آلایم
 
So low, the sky is all I see 
چنان پست كه آسمان تنها چیزیست که مي بينم
All I want from you is forgive me
تنها چيزي كه از تو مي خواهم اينست كه مرا ببخشي 
So you bring this poor dog in from the rain 
پس تو هم اين سگ بيچاره را از زير باران به داخل خانه راه مي دهي
Though he just wants right back out again 
ولي باز، تنها ميخواهد كه به بيرون باز گردد
 
And I cry to the alleyway 
و من گريه كنان بسمت كوچه هاي تنگ و تاريك مي روم 
Confess all to the rain  
و در مقابل باران، به همه چيز اعتراف مي كنم
But I lie, lie straight to the mirror  
ولي باز هم دروغ مي گويم، بدون خجالت به آينه دروغ مي گويم
The one I've broken to match my face  
آينه‌ای كه آن را شكستم تا شبيه خودم شود

ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 8یکشنبه 1386/09/25

وقتی بابا کوچک بود

 عکس از corbis

احتمالا شما هم دارای برادر زاده یا خواهر زاده ای هستید که با شیرین زبانی هایش، روزهای زندگی حاج آقای خانه یا همان پدر بزرگ جمع را آنقدر شیرین کند که دیگر سگرمه هایش را توی هم نکشد و از زندگی اش لذت بیشتری ببرد... این کودک شاد و بی خیال (حداقل در ظاهر)، نقطه معکوس پدر بزرگ است. کسی که دهه های متوالی از عمر طولانی اش را پشت سر گذاشته، با انواع و اقسام ناملایمات کنار آمده، غم ها و شادی های افراد اطرافش را به چشم خودش دیده و امروز، با ذهنی انباشته از آن همه، کنار سفره ما نشسته تا تنها شادی بخش زندگی اش، همین کودک دو و سه و چهار ساله باشد با آن جملات ناقصی که نه فعل دارند و نه آغاز و پایان. تنها شمایی از فکر اویند در لحظه ای که در آن به سر می برد. ما جوانان و میانسالان محافظه کار که آینده مان را همواره از غولی به اسم «زبان سرخ» ترسانده ایم، که نه اما پدر بزرگ، بارها شده است که به این اتحاد اندیشه و کلام کودکان خانواده غبطه خورده است. به اینکه چقدر می شود بی آلایش و از سر محبت (و نه کینه و بد دلی) ایرادی را بر این معادلات تکراری هر روز زندگی، گرفت که حتی فیلسوفان و جامعه شناسان هم از بیان صریح و عمیق آن ناتوانند، اما همین پیکر کوچکی که به زحمت به هفتاد و هشتاد سانتی متر قد می کشد، آنچنان بر حساس ترین نقطه اش انگشت می گذارد که برای لحظه ای تمام جمع اطراف، همه آن بلند قامتان اخمو، در خود فرو می روند و جز سکوت، هیچ برای گفتن نمی یابند...

اینها را به یک بهانه ساده برایتان واگویه کردم و آن خوانش مجدد ترجمه جذاب امیر قادری در وبلاگ زیبایش بود؛ ترجمه ای که از طریق آن توانستم با ذهنیات متفاوت چند کودک دیگر، مثل همین برادر و خواهرزاده های خودمان آشنا شوم. ترجمه کامل این نوشته های خرچنگ قورباغه، چند سال پیش در کتابی با نام «نامه‌های کودکان به خدا» چاپ و با استقبال خوبی هم مواجه شد. اگر دوست دارید، برخی از این جملات را با هم مرور کنیم، به گمانم شما هم از خواندنشان لذت ببرید:

خدای عزیزم به نظرم کار خیلی سختی داری که باید همه آدم‌ها رو دوست داشته باشی. خونواده من 4 نفر بیشتر نیستن. ولی من بازم نمی‌تونم همه‌شون رو دوست داشته باشم. (نان)

خدای عزیزم عوض این که بذاری مردم بمیرن تا مجبور بشی آدمای جدید بسازی، چرا اونایی که الان زنده هستند رو نگه نمی‌داری؟ (جین)

خدای عزیزم من همیشه به‌ات فکر می‌کنم. حتی وقتی دعا نمی‌خونم. (الیوت)

خدای عزیزم به خاطر برادر کوچک‌ترم ازت ممنونم، ولی من ازت یه سگ خواسته بودم.  (جویس)

خدای عزیزم من رفتم عروسی و دیدم عروس و داماد همدیگه رو تو کلیسا ماچ کردن. از نظر تو اشکالی نداره؟ (نیل)

خدای عزیزم تو واقعا دیده نمی‌شی یا این فقط یه کلکه؟ (لوسی)

خدای عزیزم لطفا دنیس کلارک رو امسال بفرست یه اردوگاه دیگه. (پیت)


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 7یکشنبه 1386/09/18

از پوچی سفید انگاران خوش خیال تا آیینگی مردان خاکستری

 

 بچه دار شدن خانم نونهالی در این سریال، آغاز دردسرهایش است

در آپارتمانی که شش بار در روز، افتخار بالا و پایین رفتن از پله های آن را دارم، برخی از همسایگان نادیدی که تنها صدای جر و بحث ها، فریادهای مادران بر سر بچه های بازیگوش، مهمانی های پر سر و صدای احتمالا دارای حرکات موزون و... آنها پذیرای گوش های آرامش پسند من و همدمم در خانه کوچکمان است، این روزها یک پدیده ویژه کم کم شکل می گیرد و آن کاسته شدن از حجم صدای شبکه های آن ور آبی (زجه های شش و هشت ناخوانندگان بدن ساز و...!) در روزهای زوج هفته و متحدالشکل شدن آواهاست؛ بگونه ای که اگر صدای تلویزیون خانه را هم ببندی، می توانی با کیفیت مناسبی به دیالوگ های آزیتا حاجیان، با این گریم سنگین برگ برنده نهایی ساعت شنی استسریالی که ظاهرا همه اهالی ساختمان به نظاره اش نشسته اند، گوش دهی. این سریال عجیب و غریب که شبکه محافظه کار سیما زیر بار پخش آن رفته، هر شب، بیش از پیش بر فک این حقیر فشار می آورد، چرا که دیدن کاراکترهای خاصش و شنیدن حرفهای متفاوتی که بر زبان می رانند (آن هم از شبکه ملی تلویزیون) دهانم را به اندازه خمیازه یک شیر دریایی کش می آورد!

«ساعت شنی» آنگونه به دنیای خاکستری خیابان ها و خانه های تهران هجوم آورده که تا کنون بجز چند اثر اجتماعی سیاه و هشدار دهنده سینما در دولت قبل، کس دیگری اینگونه در تلویزیون جرات پرداختن به آنچه در آنها هر لحظه به وقوع می داریوش ارجمند، با ساعت شنی خودش را احیا می کندپیوندد را نداشت. جالب اینجاست که تا همین اواخر، خود مدیران ارشد سیما، در هر مصاحبه و همایش و بیانیه، از سیاه نمایی سینمایی های جشنواره ای و خیانتی که آنها در غمگین نشان دادن اجتماع تهرانیها به مردم جهان می کنند، ناله و به گل و بلبلی که در جعبه جادویشان، نشان خلایق می دهند، افتخار می کردند...

اما گویا «ساعت شنی»، تغییر این نگاه را در نزد اربابان رسانه نوید می دهد؛ پرداختن به اعتیاد، فحشا، خشونت، روابط سست نسل ها با هم و... آن هم در سریالی خوش ساخت با سازندگانی حرفه ای که می توانند ابعاد اینگونه آسیب های جامعه امروز ایران را در دل بینندگانشان آنگونه که هست، فاجعه بار تصویر کنند.

در حاشیه:

هنگامی که برای تزیین این یادداشت کوتاه به دنبال تصویر مناسب می گشتم، سری هم به سایت شبکه یک زدم که حاصلش شد مرور مجانی تمام قسمت های سریال! ظاهرا به کاربر مربوطه تذکر داده نشده است که فقط تصاویر مربوط به قسمت های پخش شده «ساعت شنی» را برای دیدن عموم روی شبکه بگذارد! در ضمن در بخش خلاصه داستان این سریال هم جملاتی حک شده بود که انصافا به لحاظ رسمی نویسی، باز هم قسمت فک و دهان ما را پایین آورد: « اين سريال 26 قسمتي در قالب يك ملودرام خانوادگي، كلا به بررسي و تحليل ناهنجاري هاي اجتماعي و نقش سازمان بهزيستی و نهادهاي موازي در سازماندهي و بازپروري روحي و جسمي آسيب ديده گان اجتماعي مي پردازد و ...»!؟


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 6سه شنبه 1386/09/06

اين است مرامنامه ما؛ نسلي كه در عدد ۷۵/۲ به تنگ آمده!

 

 

نسخه اوليه اين مرامنامه را امير قادري نوشته است؛ منتقد مشهوري كه مثل خيلي از ما از نشريه دانشجويي ساده اي به اسم «سينما بهشت» در نيمه اول دهه هفتاد شروع كرد و اكنون يكي از مطرح ترين منتقدين و نويسندگان سينمايي ايران به شمار مي رود. او اين مرامنامه را كه گويي بصورت ويژه براي نسل ما (همان عدد عجيب و غريب ۷۵/۲) نوشته شده، سالها قبل در ابتداي ستون نويسي هاي ثابت و معركه اش در مجله «يك هفتم» (مرحوم!)‌ استفاده مي كرد. دلم مي‌خواهد كمي حوصله به خرج دهيد و همراه من، چند بند از مرامنامه او را مرور كنيم. اگر چه حدس مي‌زنم آنرا به شوخي خواهيد گرفت و يكي دو ساعت ديگر،‌ اصلاً آنها را به ياد نخواهيد آورد اما اگر بتوانند يك در ميليون، در شما تأثير بگذارند، به عنوان كسي كه نويسنده آنها را مي شناسم و از ايمان قلبي اش به اين نوشتار آگاهم، كلاهي كه هيچ وقت نداشته‌ام را به هوا پرتاب خواهم كرد. اما آن اصول كه بسياري از اعضاي نسل ۷۵/۲ ايران به آن پايبندند و شما هم اگر آنها را رعايت كنيد، از نتايج اعجاب انگيزشان بهرمند خواهيد شد، اينها هستند:

 خوب نگاهش كنيد. تيم برتون هنوز 20 سال سن دارد...

1ـ با تمام وجود و از ته دل بايد قبول كنيد كه آدم بدي هستيد، خودتان را گول نزنيد و شعار الكي ندهيد. بگذاريد مجريان تلويزيون و مسئولان هر چه مي‌خواهند بگويند، شما خودتان را بهتر از هر آدم ديگري مي‌شناسيد، اين تنها راه رستگاري احتمالي شماست.

2ـ سعي كنيد منتهاي لذت را از زندگي ببريد و براي اين كار حتي از صداي برخورد استكان و نعلبكي در قهوه‌خانه سر راه‌تان هم نگذريد.

3ـ به قول برو بچه‌هاي ماه مه سال 1968 به هيچ آدم بالاي سي سال اعتماد نكنيد! البته فعلاً اكثر بيست و چند ساله‌هاي فارغ‌التحصيل دانشگاههاي كشور، شبيه آدم‌هاي نود ساله به نظر مي‌رسند و برعكس، هميشه نادر آدم‌هايي وجود داشته‌اند كه تا آخر عمر، بيست ساله باقي مانده‌اند. مثلاً همين رومن گاري و تيم برتون خودمان. پس سن تقويمي ملاك نيست.

4ـ بايد چيزي داشته باشيد كه انتظار آمدنش را بكشيد. حالا چي يا كي، نه به من مربوط است و نه به هيچ كس ديگر.

5ـ بايد بلد باشيد شوخي كنيد. همه چيز را مسخره كنيد. حس طنز داشته باشيد. يعني آنقدر غمگين باشيد كه جز با خنده‌هاي طولاني، هيچ جور ديگري زندگي برايتان قابل تحمل نشود.

6ـ هر چند وقت يكبار، لااقل ماهي يك بار، بايد سرتان را روي بالش، پيش از خواب جابه‌جا كنيد. چون گريه كرده‌ايد و آن قسمت از بالش‌تان، از اشك خيس شده است. باز براي چي يا كي، به هيچ كس مربوط نيست.

7ـ اين يكي خيلي مهم است. بايد به هر قدرتي با ديده شك و بدبيني نگاه كنيد. قدرت‌شكني يكي از رئوس برنامه روزانه‌تان بايد باشد. چيزي مثل مسواك زدن؛ آن هم روزي سه مرتبه.

8ـ لازم است مرز ميان آنچه را «فرهنگ والا» و «فرهنگ پست» مي نامند، در ذهنتان از بين ببريد. همواره به خاطر داشته باشيد كه يك جوان رانندة يك دستگاه پيكان مسافركش با كمك فنرهاي خوابيده و لاستيك دور سفيد، همان قدر ممكن است حرف حساب بزند كه از ميشل فوكو و افلاطون انتظارش مي‌رود.

9ـ فضاي ذهني و قوه تخيل‌تان، تنها چيزي است كه صاحبش واقعاً خودتان هستيد و هيچ قدرتي توان دست‌اندازي به آن را ندارد. در حفظ و پرورشش كوشا باشد.

10ـ...و بالاخره تا جايي كه مي‌توانيد با اين بايدها و اين مرامنامه و اصلاً من نويسنده مخالفت كنيد. مگر اين كه به اين نتيجه برسيد كه اين‌ها، حرف‌هاي خودتان است.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 5چهارشنبه 1386/08/30

آیا به «راز» هم می توان نگاهی ایرانی/اسلامی داشت؟

 

 حتی لوگوی «راز» هم معماگونه طراحی شده است

این جملات را به دقت بخوانید:

راز مدفون شده خلقت؛ در واقع اين راز هر چه را که آرزو داريد به شما مي دهد: شادي، سلامتي و... شما مي توانيد هر چه که مي خواهيد باشيد يا داشته باشيد يا انجام بدهيد، مهم نيست که آن چقدر بزرگ باشد. مهم نيست که شما در کجاي زمين باشيد، همه ما با يک قانون سروکار داريم و آن قانون جاذبه است. شما چيزي را جذب مي کنيد که بيشتر به آن فکر مي کنيد....

3GB بر روی DVD با کيفيت عالی (دوبله شده) قيمت: 250۰ تومان. ارسال به درب منزل شما...

احتمالا جملاتی از این دست را شما هم در سایت های مربوط به فروش محصولات صوتی و تصویری مشاهده کرده اید. تبلیغاتی که یکسال اخیر برای مستندی به اسم «راز» صورت می گیرد و در اصل بازاریابی فروش فیلمی است که بصورت دوبله تا کنون 2 بار از برنامه «سینما ماوراء» شبکه 4 پخش شده است. جذاب ترین بخش این فیلم، خاطره ای است که توسط یکی از کارشناسان این مستند دیدنی نقل می شود. او با استفاده از قطعه سنگی که مدت ها به خودش تلقین کرده بود که شانس او به شمار می رفته، باعث شفای جان یک انسان دیگر هم شده بود و اینطور استدلال می کرد که اعتقاد آن کودک به معجزه آن سنگ باعث نجات او شده است.

از «راز» خوشم آمد و این همه استقبال را در جامعه جهانی نسبت به آن، پدیده ای فرخنده می دانم، چرا که ما هم در فرهنگ شرقی و ایرانی خودمان بارها به مثبت اندیشی و پرهیز از نفوس بد زدن و مسائلی از این دست فرا خوانده شده ایم. اما نکته مختصری که برایم تبدیل به انگیزه این یادداشت شد، همان حربه ای است که در «راز» مطرح شد و آن توسل به یک چیز، یک مکان، یک مرکز انرژی و... برای قدرت گرفتن از آن بود. داستانی که برخی از مدعیان انرژی درمانی هم این روزها از آن نهایت بهره را می برند. جالب اینجاست که تمام این واقعیات در همین دیار خودمان هم به دفعات و با نمای اندکی متفاوت بصورت روزانه رخ می دهد، اما تنها بخشی از مردم از آن بهره مند می شوند و سایرین که خودشان را در این حوزه محدودتر کرده اند، از کاربردهای فراوانش بی بهره اند. شاید انکار این نکته که توسل جویی مردم دیارمان به ائمه اطهار یا نوع مواجهه و استمداد کمکی که مثلا به بارگاه حضرت رضا (ع) می برند در راستای بخش هایی از همان راز نانوشته فیلم محبوبمان است، کار محالی باشد. تفاوت این مراکز جاذبه در این است که اینجا ما با انسانی مواجه هستیم که می دانیم چگونه زیسته است، کرامات و محاسن اخلاقی اش چه بوده، بسیاری از مردمان این کره خاکی او را از نزدیک دیده و طعم محبتش را چشیده اند و مرجع الهی محتوایی که نماینده تبلیغی آنست هم برایمان مشخص است. پس توسل به او و تمرکز انرژی هایمان در حرم مطهرش، شاید با برخی از ادله متنوع علمی که اساتید دانشگاهی و روانشناسان آن برنامه به آنها استدغول چراغ جادو در «راز» نقش اصلی را ایفا می کندلال می کردند نیز جور در بیاید. گذشته از این برخورد ما با ائمه و یقین مان به «از تو حرکت، از خدا برکت» باعث می شود که برخوردی واقعی تر از نوع مواجهه به روش «راز» با آن غول چراغ جادو داشته باشیم. در فلسفه «راز»، نظام کهکشان ها ماشینی تعریف می شود که کافیست از آن چیزی بخواهی اما در نگاه این سو، برای برقراری این رابطه به شناختی فراتر نیاز است که همه آن از درون انسان نشات می گیرد.

علم به وجود چنین نکاتی، مخاطب تشنه دانستن این سوی اقیانوس را هم که در بحران گمگشتگی بسر می برد، با یک پرسش ساده مواجه می کند: آیا آموزه های کسب موفقیت به سبک «راز»، در مرتبه دوم پس از توسل به آب زلالی به اسم «توسل» قرار نمی گیرد که خودمان در کوزه داریم و در ناکجاآبادها به جستجویش مشغولیم...؟!

براستی ما که با گفتگویی کوتاه با امام معصوم مان و توسل به نیکویی های سیال در تاریخ ایشان، دلمان به سرانجام خوش تصمیمات آینده مان گرم می شود و با آن پشتوانه به پیش می رویم و بعد هم نتیجه اش را آنگونه که خواسته ایم می بینیم، باز هم باید نقش اعتقادات مذهبی را در ریشه شناسی موفقیت هایمان یک شعار تبلیغاتی حکومتی بدانیم و مجبور باشیم رنگی از ماتریالیسم بر آن بزنیم تا باورپذیر شود؟ به نظر شما با وجود این همه استقبال از فرضیه «راز»، نباید معنویت و نگاه دینی به زندگی بر صدر گرایش های جوانان این دوره و زمانه قرار گیرد؟... پس مشکل کجاست؟!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 4یکشنبه 1386/08/20

چرا از یانگوم بدم می آید؟

بالاخره تمام شد. این چهارمین موج حضور چشم بادامی ها در جعبه جادوی خانه مان بود که خدا را شکر ختم به خیر شد. قبلی ها را که یادتان هست؟ اول با اوشین شروع شد، بعد سر و کله هانیکو پیدا شد و پشت سرش هم لینگ چانگ و رفقایش، به خانه هایمان لشکر کشی کردند! جالب اینجاست زمانی فکر می کردیم غیاب رسانه هایی که مردم بصورت آزاد به آنها دسترسی دارند و در همین حال، حضور مقتدرانه رسانه ملی، ظهور پدیده هایی مثل اوشین و ریوزو (با آن پهنای گسترده ای که در فرهنگ محاوره ای، جک ها، مجلات و حتی ساعات تشکیل میهمانی های خانوادگی بوجود آوردند) موجب می شود، اما اینگونه نبود و در تمام مدت در گمان غلط بسر می بردیم. چرا که در این دو یانگوم ما را تنها گذاشت!سال اخیر و با وجود کانال های ماهواره ای و داخلی، اینترنت، رادیوهای مختلف و خوش کیفیت، سی دی و دی وی دی، تکثر مطبوعات، بازیهای اعجاب انگیز رایانه ای و... باز هم یانگوم ساده دل، در سال ۱۳۸۶ شمسی ملت ما را مغلوبه خودش کرد و هیچکدام از سوپرمن هایمان هم نتوانستند جلویش قد علم کنند، مگر آنها که گناهکار بودند (حاج یونس فتوحی، دکتر پژوهان و...) و بیننده های در محیط پاستوریزاسیون نگاه داشته شده ما هم که "عاشق دیدن آن هستند که تا کنون نشانشان نداده اند"!

دیشب یانگوم دست از سر ما برداشت. سر نماز دعا کردم که ای کاش مهران مدیری دست بکار شود و هر چه زودتر یکی دیگر از آن ۹۰ قسمتی هایش را رو کند تا ملت مان، تکیه کلام ها و کاراکترهایش را جایگزین نگاهی کنند که این چشم بادامی زیبا رو، آرام آرام در این ۲ سال توی کله دختران و پسران دبیرستانی مان کرد! هر چه باشد، مزخرف ترین کارهای مدیری هم که به لحاظ فراگیر شدن می توانند پهلو به پهلوی "جواهری در قصر" بزنند، مخاطبشان را چیزی فراتر از یک موجود تک سلولی می دانند و در خلال داستان های چند محوری شان، گذری هم به دغدغه های موضوعی مردم، آسیب شناسی جامعه، ترویج فرهنگ نقد قدرت و... می اندازند، ولو آنکه این نگاه ها از مجرای یک خانواده در دوران قاجار مانده برای مخاطب حکایت شود.

از همه اینها بگذریم، حال آدم وقتی گرفته می شود که ببیند شبکه پر مخاطب تلویزیون کشورش با پخش این سریال، چه تطهیر معرکه ای از حکومت های پادشاهی خاور دور انجام می دهد! باور بفرمائید آدم داغ می کند وقتی این همه به به و چه چه را برای مجموعه ای از تصاویر می بیند که نگاه ایرانیان دهه هشتاد را نسبت به حکومت های خونخواری که به عقب افتادگی و سیاه اندیشی مشهور بوده اند، با حربه کشاندن داستان به آشپزخانه قصرها تلطیف می کند! انصافا مترادف زمان حضور همین یانگوم و بانو چویی و بقیه در کره و چین و آن طرف ها، در تاریخ مملکت خودمان، نمی توانیم حکومتی پیدا کنیم که به لحاظ داشتن سوپرمن در میان مردم، عدالت محوری زمام داران، شیوه های اداره جامعه، حضور دانشمندان رشته های مختلف و... ارزش این همه مانور دادن داشته باشد؟!

خدا را شکر که یانگوم رفت و ما را از شر این همه دغدغه دگر اندیشانه رها کرد!!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
یادداشت ها - 3پنجشنبه 1386/08/17

باران آمد احسان، پدر شد (عكس از سيامك شايان)

پیامک احسان را که خواندم، با صدای بلند خندیدم. چرا که انگار به جمع ما "پدر شدن" نمی آید! شاید هنوز آنقدر پسرانگی نکرده ایم که عنوان بعدی را به گردن بیاویزیم. به او زنگ زدم. در بیمارستان بود و موقعی که جواب تماسم را می داد، صدایش به وضوح می لرزید. تلفن را که قطع کردم، چند لحظه ای مات شدم؛ طوری که عاطفه هم این موضوع را فهمید. خبر را که گفتم، مثل همیشه به دنبال فراسویش گشت و مجبورم کرد خودم را فاش کنم. از ترس پنهانی برایش گفتم که در این واسطه گری میان عوالم نادید و دنیای پیرامون مان موج می زند. از کودکی که می آید و با خودش هزار دغدغه نانوشته را هم می آورد، که بعضی هاشان را می دانم و بیشترشان را نه، که نادانسته هایم همواره مرا محافظه کار بار آورده اند و از این می هراسم که اجتماع اطرافم، غلظت این خصوصیت را لحظه به لحظه بیشتر می کنند.

به احسان و همسر مهربانش غبطه می خورم. به اینکه چه زود با این حقیقت تاریخی فرزندآوری کنار آمدند و مسوؤلیت چیستی ها و چرایی های بعدش را به جان خریدند. من اما می ترسم؛ از این واسطه گری، از آینده جامعه ای که هر روز غریبه تر می شود، از فاصله هر روز کمتر میان چرخ دنده های ماشین "کار" (خدا رحمت کند چاپلین بزرگ را! تجسم حس الانم، همان صحنه ای از عصر جدید اوست که در میان آن ماشین تولیدی غول پیکر گیر کرد و بی آنکه بدانم حدیث نفس آینده خودم را به تصویر می کشد، آن موقع دلم را از خنده گرفتم و از کنارش گذشتم).

تولد هر کودک در هر خانواده، انفجار شادی در قلب پدر و مادری است که در اوج کار و زندگی، تنها دل به آمدن او بسته اند تا طعم گس معصومیت را برایشان دوباره زنده کند... ولی آیا برای خود او نیز چنین است؟ او که در این فراخوانده شدن، نقشش کمتر از صفر است و مغلوبه ورود به معادله ای است که حل آن وابسته تام و تمام به تقوای دیگرانی است که با القاب مختلف (والدین، معلمان، رفقا، همسایه ها و...) او را تا لحظه ای که خود به بلوغ ذهن و دل برسد تنها نخواهند گذاشت و آئینه پاکش را آماج تصاویری خواهند کرد که اکنون می دانم اگر آنها را نبیند، چه ناب زندگی خواهد کرد و شاد...

بگذریم. اکنون زمان شادی است. "باران" به میانمان آمده. پس بپذیریم مسؤولیت نشان دادن تصویری از این جهان خاکستری به چشمان کوچکش، آنگونه که شایسته اوست و نام قشنگش.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 2سه شنبه 1386/08/15

این یادداشت تقدیم می شود به مارکو، نیکولو و ماتئو «پولو»!

در جستجوی «آدم های خوب»

 

 

 یادش بخیر، زمانی بود که جعبه جادویی خانه مان هنوز به تسخیر چیپس و آب معدنی و تک ماکارون در نیامده بود. آن موقع ها مدیران ارشد رسانه ملی مدام پشت تریبون های رسمی قرار می گرفتند و از مبارزه با مصرف گرایی و امپریالیسم تبلیغاتی غرب سخن می گفتند. از جلوه های ویژه و انیمیشن سه بعدی و این بازی ها هم خبری نبود. نهایت ذوق همان معدود آگهی سازهای دولتی تلویزیون هم خلاصه می شد در نشان دادن تصویر ثابت مثلا یک آبگرمکن و بعد کات به یک خوشنویسی زیبا بر روی مقوایی که سایه فیلمبردار رویش به وضوح به چشم می آمد!

اینها را برای فاطمه می گویم. دختر 5/1 ساله برادرم که که تنها هنگام شنیدن ریتم «پیام های بازرگانی»، آرام و قرار می گیرد و بدون هیچ حرکتی به آوا و نمای شگفت انگیز موتور سواری یک میمون چیپس خور در خیابان های شلوغ خیره می شود.

 

فاطمه جان!

فرهنگ تصویری این دیار در دهه شصت و ابتدای هفتاد، به لطف فقدان تکنولوژی وارداتی و غیبت موبایل و کامپیوتر و MP4 و سگا و پلی استیشن، آنقدر آرام و بی ریا بود که دلمان ضعف می رفت برای عشوه های آن کودک کوتوله ای که مقابل پرده برنامه کودک، حرکات موزون اجرا می کرد تا خانم مجری خودش را به استودیو برساند! در چنین سالهایی که هنوز پای سی دی و زیرنویس و آنتن و بشقاب و کاسه به اینسوی اقیانوس باز نشده بود، سکان هدایت افکار عمومی خانه ما در دستان پرتوان رسانه ملی و سریال هایی مثل بوعلی سینا، سربداران و... بود. رسانه ای که انقلابی مردمی را پشت سر داشت و می بایستی با برنامه های محتوایی اش، مرزبندی خود را با آنچه مرزنشینان کشورمان از تلویزیون ترک و عرب و روس و پاکستانی می دیدند متمایز می کرد. پس اینگونه شد که عادت کردیم به تماشای فیلم های کارگری «آندری وایدا»، به اعتصاب های مردمی بر علیه نظام های امپریالیستی. شدیم خوره مرحوم «تارکوفسکی» و استدلال های فلسفی شخصیت های عجیب و غریبش. سینمای وطنی هم که نگو و نپرس! «نار و نی» و «دونده» و مهرجویی آنقدر ما را معناگرا و متفاوت بار آوردند که هنوز پشت لب هایمان سبز نشده بود، به جای پرتاب کردن لنگه دمپایی به سمت کارت های ماشین چیده شده در پیاده روی کوچه، دیالوگ های «حمید هامون» را با صدای بلند برای هم دکلمه می کردیم!

 

فاطمه جان!ماركوپولو و قوبيلاي خان عزيز كه همان آنتوني كوئين خودمان است

در چنین روزگاری که «همه»ی آنچه می دیدیم، بارها و بارها از فیلتر جلسات سیاست گذاری و وزن کشی های مختلف عبور می کرد، قهرمان کودکی های من، جوان محترمی بود به اسم «مارکو پولو» که دائم در سفر بود و برایم حکم مسافر کوچولوی دنیای واقعی را داشت. شاید پدرت فیلم و سریال و عکس های پشت جلد مجلات و کارتون های این شخصیت را به یاد داشته باشد. آن موقع ها آنقدر «مارکو»ی جوان در دل مردم جا باز کرده بود که حتی گفتگوهایش با نیکولو (پدرش) به تکیه کلامهای رایج کوچه و بازار تبدیل شده بود. او آدم ساده ای بود و من عاشق ماجراجویی هایش؛ به اینکه چه بی باک قدم در سفری می گذارد که شاید بازگشتی نداشته باشد و در جستجوی حقایق تازه، کره زمین را زیر پا می گذارد. آن موقع ها، حتی «قوبیلای خان» اخمو را نماینده خودمان در شرق می دانستیم و از گشاد شدن چشمهای مارکوی غربی، به خصوص وقتی که با آداب و سنن و پیشرفت های مردم اینسوی جاده ابریشم آشنا می شد، کلی و خرده ای حال می کردیم! مارکوی آن زمانه، برایمان پیام آور یک محتوای مستقیم بود و آن میل به جستجوگری بود، ولو به چین...

 
ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
يادداشت ها - 1جمعه 1386/08/11

جملاتي براي واگويه كردن در گوش يك نوزاد ، يك رسانه ، يك «وبلاگ»

سنگ و آئينه

 

چند ماه پيش، پسركي ساده دل و زيبارو كه مشهور به طعم چشيدن از جديد ترين تكنولو‍ژي هاي روز دنياست در وبلاگي كه خيلي وقت است در آن خودش را مدام افشا مي كند، هفت يا هشت خط ناقابل درباره ويژه نامه نوروزي يكي از روزنامه هاي اين ديار نوشت و آنچه گمان مي كرد «مي تواند» از جايگاه منتقد در باره يكي از جرايدي كه مي خواند در رسانه اي كه مال خودش بود بگويد، گفت؛ بي توجه به اين نكته كه ممكن است همان چند جمله مختصر كه تنها نظر شخصي اش به شمار مي رفتند و انتظاري هم از آنها به عنوان نقدي همه جانبه و اصولي و از سر حوصله نمي رفت، آنچنان زمين لرزه اي در تحريريه و سازمان آن جريده وزين بوجود آورد كه صدايش را همه، از جمله رسانه هاي رقيب، هم بشنوند. اگر از موضوع قابل تامل آستانه نقد پذيري اربابان آن رسانه و ناخن زدن برخي رفقا از طريق افزودن به پياز داغ كامنت هاي وبلاگ مذكور بگذريم، پرونده آن ماجرا كه بعدها به «سيامك گيت» مشهور شد، براي نگارنده، بخش زيادي از نقاط تاريك و مبهم كاركردهاي احتمالي رسانه هاي مستقل خانگي و شخصي را به خوبي روشن و شفاف كرد.

فرآيند اينكه چگونه يك يادداشت كوتاه در يك رسانه معمولي و نه مشهور كه تنها آشنايان به آن سرك مي كشند، به ناگاه تبديل به يك متن پرطرفدار (چه موافق و چه مخالف) مي شود و كنتور مخاطبان آن لحظه به لحظه بالاتر مي رود، براي من يكي از عجيب ترين وقايع سال هاي اخير عمرم به شمار مي رود! اما هر چه هست، اين ماجرا باعث شد كه آدمي محافظه كار همچون من نيز مجبور شود كارنامه نوشته هايش در رسانه هاي تماميت خواه (از منظر ارتباط يك طرفه با مخاطبان و سنجش ديرهنگام و نه چندان قطعي تاثير گذاري مطالب آنها بر مخاطبان) مرور كند و با ترس و لرز، مقدمات حضور پاي اين جعبه هوشمند و ورود به اتاق شيشه اي وبلاگ نويسي را فراهم كند. جايي كه غريبه و آشنا تنها با يك جستجوي آسان مي تواند رصدت كند و با شناسه اي نا آشنا، تو را آماج حملاتش قرار دهد. حال اگر آن حمله، موج مثبتي بود براي اصلاح، كه چه بهتر، خودت را در آن «بازتعريف» مي كني و الهي به اميد تو... اما اگر چندان اميد بخش نبود و وجودت كه سرشار از ميل فاش ساختن خود در اين موهبت تكنولو‍ژيك شخصي است (چيزي در مايه هاي همان دفترچه هاي يادداشت محرمانه دختران نوجوان كه آنرا در صندوقچه هاي رازشان نگه مي دارند!) از شكستن ديواره شيشه اي اين اتاق رسانه اي به لرزه افتاد چه؟ مگر خالق «سيامك گيت» قيد بودن «به اتفاق بانو» را نزد؟ مگر خودش را به «كوچه علي چپ» و نوشتن در يك وبلاگ تخصصي پيرامون ضرورت هاي مسواك شبانه براي كودكان نزد؟! مگر خيلي از وبلاگ نويس هاي اطرافت، موهبت شخصي گرايي اين رسانه نوين را از ياد نبرده اند و خودشان را به مبدل آثار مكتوبشان در رسانه هاي تماميت خواه، به حروف ديجيتال وبلاگ و با يك تير، دو نشان زدن تبديل نكرده اند؟

بالاخره خاصيت جذاب آئينگي وبلاگ كه انسان را دائم در معرض «به روز بودن» و ديده شدن از هر كجاي دنيا قرار مي دهد بالاخره براي من محافظه كار خوب است يا بد؟ نكند مثل آن دوست سرشار از احساسات ناب كه برايم اسطوره انرژي مثبت و نيك انديشي است، به جايي برسم كه با يك توضيح مختصر، رسانه دست پرورده خودم را به لحاظ كاركرد، تبديل كنم به چيزي شبيه همان رسانه هاي يك طرفه رايج كه مثل مرحوم فرانكشتاين، دهانشان بزرگتر از گوش هايشان شده است و فراتر از خودسانسوري، واكنش ديگران به خود را هم سانسور مي كنند... اين عبارات را بخوانيد و پيش از آن بدانيد كه نويسنده شان (همان دوست دوست داشتني) براي خيلي ها در اين شهر، يكي از آفريده هاي خداوندگار است كه شايد آزارش به مورچگان هم نرسيده باشد اما در پي سلسله اي از كنشها و واكنشها، خودش را مجاب به نوشتن چنين جملاتي در وبلاگش كرده است:

  از این که در قسمت نظرات وبلاگ تایید نظر می گذارم از دوستان خوبم عذرخواهی می کنم. دلیلش بی انصافی بعضی از آشنایان است که نمی دانم چرا دارند تهمتهای ناروا می زنند و حکمهای نابجا صادر می کنند و در دادگاه خودشان ما را محکوم کرده اند. بر خلاف میلم این تایید هست تا زمانی که دوستان بدانند راه اشتباه رفته اند.

نمي فهمم... با اين آب و هوا ناآشنايم، چرا كه هنوز در اين اتاقك شيشه اي، زندگي نكرده ام. نمي دانم دغدغه اي كه من را در اين ساعت از شب، وادار به نوشتن كرده، چقدر برايتان مهم است يا چه تصويري از نگارنده برايتان بوجود آورده اما عادت كرده ام كه درست يا غلط، درباره آنچه احساس مي كنم با بقيه صحبت كنم و با خودخواهي تمام، به دنبال پيدا شدن راه حل در زمين آنها باشم...

دلم مي خواست درباره نسل اختراعي 75/2 ايران (چيزي بين نسل 2 و 3) بنويسم، يا از علاقه ويژه ام به رابطه مايكل كورلئونه با پدرش يا اينكه چقدر از شنيدن عبارات پارادوكسيكال (چيزهايي در مايه هاي همين نامي كه براي وبلاگم برگزيده ام) لذت مي برم و غيره!

بگذريم. به گمانم براي شب اول، همين قدر «كيبورد فرسايي» كفايت كند! تنها مي ماند تشكر از احسان، حجت و محمدرضا كه ناتواني محسوسم در آشنايي فني با گرافيك و فوت و فن هاي «وبلاگيسم» را تا حدودي پوشش دادند.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت