عصرانه ایرانی با حمیدرضا صدر
اسپیلبرگ و تارکوفسکی را در کنار هم عاشق باش!

فرض کنيد در يکي از شلوغ ترين تقاطع هاي شهر يک تصادف پيچيده رخ داده باشد که پليس به زحمت مي تواند تشخيص دهد حق با کدام يک از مثلا چهار اتومبيلي است که در يک موقعيت استثنايي با هم برخورد کرده اند. طرفين اين معادله چهار مجهولي به ترتيب يک کارشناس حوزه اقتصاد، يک فوتباليست، يک آرشيتکت و بالاخره يک منتقد مشهور سينمايي هستند. به نظر شما در چنين شرايطي که هر لحظه بر حجم ترافيک افزوده نيز مي شود چه مي توان کرد؟ احتمالا پاسخ هاي شما بسيار محدود خواهد بود اما در ميان آنها شايد يک انتخاب از بقيه ارجح تر باشد و آن ريش سفيدي فردي است که بتواند زبان تمام طرفين را بفهمد و آنها نيز او را قبول داشته باشند... با عنايت به فرضيه بالا، چنانچه در عالم واقعيت گرفتار چنين شرايط غريبي شديد، پيشنهاد مي کنم در اسرع وقت با تلفن همراه «حميدرضا صدر» تماس بگيريد...
او يک «آقا»ي تمام عيار است؛ البته اگر اين واژه پارسي را بتوانيم معادل دقيق لغتي همچون جنتلمناهالي آنسوي اقيانوس بدانيم. اگر نوشته هايش را چه در ماهنامه سينمايي فيلم، روزنامه اي همچون جهان فوتبال، تماشاگران (مرحوم)، هفت يا مجلات ديگر خوانده باشي، تصور مي کني که با يک انسان قد بلند شلوغ با موهاي بلند مواجهي که احتمالا به علت شهرتش، نمي توان از فاصله 2 متري به او نزديک تر شد! اما حميدرضا صدر مصداق عيني عدم لزوم اعتماد به پيش فرضهاي تصويري ذهن در تمام موقعيت هاست، چرا که مي توان بعد از يک وعده غذايي سنگين که معمولا خواب شيرين عصرانه هم آنرا براي ما مشهديها به خاطره اي جاودان تبديل مي کند، او را از جمع بچه هاي جهاد دانشگاهي علوم پزشکي ربود و در گوشه اي خلوت به بررسي اين موضوع پرداخت که يک انسان چطور مي تواند در عين اينکه به تارکوفسکي عشق مي ورزد، دوئل و هوش مصنوعي اسپيلبرگ را نيز دوست داشته باشد.
آنچه در پي تقديمتان مي كنم چکيده اي از گفتگوي من و دكتر عطي الرضا بنانج (كه هر كجا هست شاد باشد و پر انرژي) با منتقد مشهور ايراني است كه به فصول مشترك سينما و جامعه مي پردازد. نسخه كامل اين گفتگو در نشريه دانشجويي «هوا» كه سيامك شايان آنرا سال 83 با خون دل و ذوقي سرشار در مشهد منتشر مي كرد كار شده است و اگر خواهان آن هستيد مي بايستي با رئيس بزرگ تماس بگيريد!

لینک ثابت
