تبليغاتX
Green Fire
آگراندیسمان - 8پنجشنبه 1386/11/25

آجري ديگر در ديوار

 يكي از پرندگان بانجي

يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد و سبك تر از شقايق هاي پستچي، در آسمان خدا رها مي شوي. سرعت حركتت آنقدر شتاب انگيز است كه ديگر تصوير خاصي به نظرت نمي رسد، پس چشم هايت مي توانند با آسودگي خاطر،‌ آن چيزي را ببينند كه دوست دارند؛ آسمان آبي، زمين سبز،‌ روزگار آرام، مردمان خوب و... در اين خلسه رؤيايي، زمان از حركت مي ايستد و بر خلاف حقيقتي همچون سقوط جسم تو به عمق خاك، روحت به بالاترين نقطه قله نشاط صعود مي كند. آنقدر بالا كه اگر لحظه اي ديگر به طول بينجامد، شايد از هوش بروي و... اما آن طناب ايمني كه رفقاي آن بالا به پاهايت بسته اند، تو را از آن عميق دلربا دوباره مي كشد به سطح. اول اين بازگشت، درد كشش آني است و پايانش، سرمستي يك شوك آگاهانه.

اينها را نوشتم كه مقدمه اي باشد براي توضيح يكي از كاربردهاي بانجي در موقعيت هاي متعارف اجتماعي!! امروز نشسته بوديم در جلسه اي كه بيش از سه ساعت طول كشيده بود و اعضاي حاضر، در عين خستگي تابلويشان، مدام از برنامه ريزي هاي مدوني سخن مي راندند كه بايد براي از 14 تا 29 سالگي جوانان ايراني صورت گيرد. با هم چالش داشتند كه در اين سيستم تربيتي، بايد انرژي شان را بگذارند روي «باور» جوانان يا «اخلاق»شان. برخي هم هيچ يك از دو مبنا را قبول نداشتند و «رفتار» جوانان را مبناي طراحي اين نظام مي دانستند. سرتان را درد نياورم، سر همه مان درد گرفته بود از اين نبرد الفاظ و از همه بيشتر، سر اين حقير كه نمي دانستم در ميان آن همه منطق و اصول و مباني خدشه ناپذير اما غريبه، چه بگويم. گيج شده بودم و سردرگم. در ذهنم، دوست داشتني هاي دختران و پسران امروز ايران را براي خودم فهرست مي كردم، حرف هايي كه از بچه هاي يك پاتوق سينمايي شنيده بودم، درددلهايي كه شب به شب، در وبلاگ هاي جوانان هم نسلم مي خوانم، ستون هاي پرسش و پاسخ مجلات جوان پسند، سايت هاي پر طرفدار اينترنتي، حرف هاي درگوشي شاگردان همسرم در زنگ هاي تفريح، بلوتوث هاي پرطرفداري كه به يك شب، تمام شهر از هجومشان بهرمند مي شوند و... چقدر اينها با دورنمايي كه مي شنيدم و بايد در مسير شكل گيري آن همسو مي شدم، فاصله داشتند. چه مي شد كرد؟! روي كاغذ يادداشت مقابلم شروع كردم به كشيدن خودم، ايستاده روي يك پل بلند؛‌ از آنهايي كه «پرندگان بانجي» عاشق ديدارشان هستند. يك خط ممتد سياه را هم رساندم به پاها كه كابل ايمني ام باشند. ترسيم كج و معوجم كه تمام شد، جاي شما خالي، با آرامشي دلپذير، پريدم به سوي عمق ماجرا؛ مي دانيد چه كردم؟ دلم را به دريا زدم و بدون مقدمه، رفتم سراغ بازخواني روايت نه چندان تخيلي پينك فلويد از مواجهه جوانان با يك نظام آموزشي «غريبه»، براي جمع حاضر در جلسه و ميهمان كردنشان به چند بيتي از «آجري ديگر در ديوار»:

ما تحصيلات نمي خواهيم

ما كنترل فكر نمي خواهيم

نمي خواهيم طعنه هاي دو پهلو را در كلاس

معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار

آهاي معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار

همه اش آجر ديگري بود در ديوار

همه اش آجر ديگري هستي در ديوار


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگرانديسمان - 7پنجشنبه 1386/10/06

منظورت همون «هيته»؟!!

 آيا او مي تواند تنها در «سي ثانيه»، تصميم بگيرد كه محبوبش را براي هميشه ترك كند؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

يادداشت قبلي ام به سكانسي از فيلمي اختصاص داشت كه خاطرات سينمايي ده دوازده سال اخيرم را با جذبه اش جادو كرده است. دوست گرانقدري در يكي از كامنت هاي اين يادداشت، عبارتي را نوشته كه برايم خيلي جالب بود: «داداش قضیه این "تخت 30 ثانیه" چیه؟». اين عبارت را سيدعلي طباطبايي، سالها قبل (دقيقا مهر 1379) در يكي از جذاب ترين مقالاتش كه افتخار داشتم آن موقع در نشريه دانشجويي «واژه» منتشرش كنم استفاده كرده بود و اشاره داشت به يكي از معاني ضمني كلمه Heat كه عنوان فيلم محبوبمان نيز به شمار مي رفت. از آنجا كه قضيه ترجمه نام اين فيلم (در كنار نام هاي ديگري همچون Eyes Wide Shut، Face Off، Space Jam و...) به اختلاف سليقه مترجمان مختلف متون سينمايي در كشورمان منجر شد و با برگردان هاي متنوعي مثل مخمصه، التهاب، گرما، حذف، پليس و... علاقمندان اين فيلم را گيج كرد، بازخواني قسمت هاي مربوط به اين فيلم را در مقاله خواندني دوست عزيزم، خالي از لطف نديدم كه در ادامه مي آيد. اين بخش كوتاه كه فاقد نتيجه گيري است، تنها شواهدي را در اختيارتان مي گذارد تا خودتان قضاوت كنيد كه نام لاتين اين شاهكار «مايكل مان» عزيز را به چه واژه اي در زبان مادري مان برگردانيد.

فيلم مملو است از اصطلاحات و لغات عاميانه اي كه كلمه Heat در آنها به معاني متنوعي بكار گمارده شده است. براي درمان حس كنجكاوي خودمان هم كه شده، اكثر آن عبارات را از فيلم پياده كرديم تا با بررسي شان به يك نتيجه قابل قبول برسيم... اينها نمونه هايي از اين جملات و ديالوگ ها هستند:

- ابتداي فيلم در رستوران، رابرت دنيرو چنين جمله اي مي گويد:

With the heat we’ve got, you would play world war three… (با اين مخمصه اي توش گير كرديم، مي خواي جنگ جهاني سوم رو راه بيندازي...)

- در صحنه نظاره پليس به سرقت ناقص دنيرو و گروهش، يكي از افسران چنين جمله اي مي گويد:

I’m not gona take the heat because of you… (من حاضر نيستم بخاطر تو، توي دردسر بيفتم...)

- اما در اصلي ترين سكانس فيلم كه در رستوران و با حضور دو كاراكتر اصلي فيلم شكل مي گيرد، دنيرو خطاب به پاچينو مي گويد:

A guy told me one time, don’t let yourself get attached to anything you not willing to walk out on, in less than 30 seconds flat, if you feel the heat coming around the corner… (يكي به من گفته هيچ وقت به چيزي دل نبند كه نتوني تخت سي ثانيه ولش كني، اگه ديدي داره سر و كله پليس پيدا مي شه...)

پاچينو در واكنش به اين حرف دنيرو مي گويد:

So if you spot me comming around that corner, are you just gona walk out on her? (پس يعني اگه يه وقت ديدي داره سر و كله من پيدا ميشه، همينطوري ولش مي كني؟)

جالب اينجاست كه همين ديالوگ در پايان فيلم هم تاويل مي شود و دنيرو كه از هتل شلوغ بيرون آمده و به سمت محبوبش گام بر مي دارد، با ديدن پاچينوي پليس، رهايش مي كند و ترجيح مي دهد كه از سمت ديگري فرار كند. نكته قابل تامل اين حادثه اينجاست كه اگر فاصله ميان ديدن پليس تا گرفتن تصميم براي فرار دنيرو را اندازه بگيريد، در عدد 30 ثانيه متوقف خواهيد شد.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 6چهارشنبه 1386/10/05

در ستایش یک سکانس ناب

 نبرد غولها 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 امیدوارم قسمت تان شود که بنشینید پای روایت حضرت مستطاب «مایکل مان» در  شاهکار بی بدیلش که سالهاست خواب را از سر ما ربوده و باز هم نگردانده. «مخمصه» آنچنان سحری در خود پنهان داشته که با هر بار دیدنش، مغز ما شیفتگان «چالش های مرام مدار»(!) یک بار دیگر احیا می شود. اوج این چالش، سکانسی است که آقای پلیس (با بازی مقتدای بی رقیب بازیگران عالم، جناب پاچینوی بزرگوار) مقابل دیگر یگانه مرد سینماتوگراف، او که ما، حل شده در آوای کلام و میمیک مختصر صورت زیبایش هستیم (جناب دنیروی معظم) می نشیند و با ایشان که در جبهه مخالف، به عنوان سرسلسله دزدان و با منشی فضیل عیاض وار جا گرفته، از خودشان و کسب و کارشان می گوید. ما که هر بار، پای دیدن این چند دقیقه می نشینیم، از خود بی خود شده و سر به خیابان می گذاریم؛ مسرور از چشیدن طعم گس قدرتی که در چشمان این دو مرد رصد کرده ایم. از مرام لوطی منشانه ای که در حق یکدیگر هزینه کردند. از آن همه استعدادی که در پختگی شغل های متضادشان موج می زد و پازل های ذهنی مان را از درگیری و چالش، به تقارنی زیبا سوق می داد. از تنهایی های مردانه شان و... از نگاه سراسر اندوه پاچینوی ظاهرا پیروز به پیکر نیمه جان دنیروی قربانی در پایان این تراژدی.

اگر تاکنون سعادت دیدار این اثر گرانسنگ تاریخ تصاویر متحرک، نصیبتان نشده، در اسرع وقت نسخه DVD آنرا تهیه و در شبی انباشته از سکوت، بر لبان تشنه نمایشگرهای خانگی تان بنهید تا اتاق خانه به نغمه جان افزای مکالمه های آقایانی که نام بردم عطرآگین شود. ایزد متعال، آقای «مایکل مان» را که در جامعه سینماگران دهکده جهانی، زیوری بس تابناک هستند، حفظ کند و به او توان خلق تصاویری دیگر از این دست مرحمت فرماید.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 5چهارشنبه 1386/09/28

پرواز

 

هنگامي كه برای یادداشت قبلی دنبال تصویر مناسب می گشتم، به گزینه ای رسیدم که سلام و صلواتم را بسوی رفتگان پرسنل خدوم سایت معظم «کوربیس» کشاند! تصویری که برای چند لحظه ای اتاقم را غرق در نور و سبزه و برگ کرد. اما چه می کردم که ارتباط مستقیمی با محتوای آن نوشته نداشت و باید به یکی دیگر از پوشه های انباشته از متن و عکس رایانه ام تبعید می شد... آن لحظه بسیار حیفم آمد که باید بایگانی شود اما امروز که در محل کارم، هدیه معرکه «احمد» را به همراه امضایش بر صفحه اول آن گرفتم، شک نکردم که زمان رونمایی آن عکس نیز فرا رسیده است.

...

...

به خویش می گفتم:

که شور تلخ حیات

چه می شود شیرین

به چند تا شکلات

به شرط آن که تو آنها را

ز دست دوست ترین یارت

گرفته باشی و

خندان

به کام بگذاری

...

...

احمد را بچه هایی که به مجلس دامادی ام آمدند، به خوبی می شناسند. او همان جوان زیبارو اما خجالتی است که با طنز غریب واژه هایش در شعر «جوجه خروس»، ویژه نامه ای را که برای آن مجلس آماده کرده بودم، از خشکی و یکنواختی در آورد:

رفتی تو ز دست ما چه آسان، وحدت

در کار تو مانده ایم حیران، وحدت

ای جوجه خروس! ادعاهایت کو؟

آخر که شدی قاطی مرغان، وحدت

...

ای جان تو سرشار ز شور و شرره

داماد شدی، مبارکت باد یُره!

افتاده به گردن تو زنجیر و دگر

هرگز نشوی خلاص، مرد دو دُرِه!!

او برای من، شاعرترین انسانی است که بر روی این کره خاکی به چشم خود دیده ام. نه بخاطر شعرهایش، که هیچ ادعایی نسبت به آنها ندارد و آنقدر خود را غریب و دور از هیاهوی غوغاسالاران نگاه داشته که شاید هیچ گاه نيز به نقطه نورانی این اجتماع ستاره پرست تبدیل نشود، اما خود خودش، همانی که با او در یک شهر زندگی می کنم، آخر شاعرانگی است... تمکن مالی اش بد نیست اما با دوچرخه می آید و می رود. باغی در آن دور دستها دارد که در میانه یک روز سخت اداری، ممکن است از پشت میز کارمندی اش بر خیزد و تا آنجا رکاب بزند. عاشق ابومسلم است و برای تماشاگرانش در استاديوم، بوق هم می زند. لیسانس فیزیکش را تا میانه خوانده اما آنرا رها کرده و... «احمد» هیچگاه دروغ نمی گوید. وقتی هم بخواهد قولی را که برایت عملی نکرده توجیه کند، سبز و سرخ می شود و می خندد! او تنها کسی است که در جلسات كسل كننده محل کارم، وقتی همه به اوج اختلاف می رسند، یادش می آید که چند بیتی غزل در خاطرش مانده که برای جمع نخوانده... آیا لازم است ادامه دهم؟

...

...

 

اي جلوه ي بهشت! از آن دم كه مي روي

تا ديدني دوباره دلم بي قرار باد

از مهر، رنج آيد و از رنج، آدمي

وابسته باد قلب من و غصه دار باد

اين درد... بگذريم! در اين انزواي تلخ

بزم من و كتاب و قلم برقرار باد

از من گذشته است؛ تو باش و صفا بپاش

جانت هميشه سبز، خزانت بهار باد

«عاشقانه هاي ببر زخمي» نام اثر جديد اوست. كتابي كه مجموعه اي از اشعارش را از آن زمان كه در دشت عباس، حال و هواي از اميد سرودن به سرش زده بوده تا امروز كه بايد پشت ميز اداره اي فرهنگي، جواب ارباب رجوع را بدهد و از آغاز شنبه اي ديگر بنالد، در بر مي گيرد. جالبي داستان اينجاست كه چاپ اول اين كتاب (با وجود كمتر شناخته بودن خالقش) در عرض يك هفته در تهران ناياب شد و اكنون ناشر به دنبال در آوردن 1000 نسخه دوم است كه در بازار بي در و پيكر كتاب، براي خودش خبر مسرت بخشي به نظر مي رسد.

...

...

آن عكس زيبا را كه ديدم، چشم هايم نفس كشيد، خودم را گذاشتم جاي آن كودك سرخوش كه در ميان اين همه برگ و نور و رنگ و بر بلنداي درختي اسطوره اي، دست هايش را آنچنان باز كرده كه بال هاي ذهنش، خودشان را براي اوج گرفتن گرم كنند. شايد اگر همين عكس را لحظه اي بعد از او مي گرفتند، تنها شاخه برهنه درخت باقي مانده بود و شعاعي از نور كه سوي آفتاب پر كشيده بود...

براي احمد، شعر گفتن، بالا رفتن از درخت پير اما تنومند واژگان است. درختي كه آرامش گرفتن زير سايه پهناورش، به او توان گذر از امروز تا فردا را مي دهد. مطمئنم كه او با رازهاي اين درخت آشناست و شايد اگر شما هم برخي از نوشته هايش را بخوانيد، به اين ايمان برسيد كه تا پرواز، درنگي ديگر، بيش ندارد...


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 4شنبه 1386/09/24

Last Action Hero!

 شخصیت محبوب ما، سوپرمن نیست. او بامزی قهرمان است!

نمی دانم «بامزی» و «شلمان» را به یاد می آورید یا نه. کارتون معرکه ای بود که در سالهای کودکی، دلمان خوش بود به دیدن هزار باره اش از سیمای خالی از نود قسمتی های آن زمان. این دو شخصیت، دو حد بی نهایت یک کاراکتر بودند، از جنس مشترکی که انسان را وادار می کرد دوستشان داشته باشد، اما یکی مافوق انرژی و سرعت بود و دیگری مافوق آرامش و بی خیالی. این حقیر، آن کارتون به شدت ابتدایی را که این روزها، حتی در مقابل همین «سیا ساکتی» وطنی خودمان هم کم می آورد، به شدت می پرستم، چرا که با وجود سادگی، انباشته بود از راهکارهای سودمند برای زندگی بهتر، چیزی در مایه های همین لایف اسکیل پر سر و صدای این دوره و زمانه. خیلی دلم می خواهد در مورد برخی از مصداق های این مدعا بنویسم اما شوقم برای نوشتن از سوژه ای ویژه، این صبر را در من ایجاد می کند که در فرصتی دیگر به کارتون محبوب کودکی مان بپردازم.

این شوق در آشنایی با یکی از مصداق های شخصیت «بامزی» در دوران معاصر خلاصه می شود. پسری با انرژی مافوق تصور، ایده پردازی های عجیب و غریب، دست به قلمی روان تر از باران و اخلاقی که آدم را به یاد «هلو» می اندازد. این انسان خاص که برخی محافظه کاری های آشنایش، کارمندزاده بودنش را مدام به یاد می آورند، نقطه معکوس بشر خوش آتیه دیگری است که با وجود همه تواناییهای قابل تاملی که دارد، بی خیالی اش دیوانه تان می کند... این حقیر افتخار داشته ام که در یک دوره زمانی با هر دوی این موجودات، همکار بوده ام و الحق و الانصاف که آن روزها از جمله کاربردی و سرخوشانه ترین لحظات دوره حرفه ای ام به شمار می روند.

این یادداشت مختصر را به این بهانه می نویسم که پرده از نوشتن های سوسکی (همان یواشکی سابق!) دوست «بامزی» ام بردارم. او چند روزی است که در کنار وبلاصادق، ببخشید بامزی!گخوش تیپ است، نه؟ او بامزی نسل ماست! پر مخاطب و جذابی که در عرصه داستان نویسی (بویژه مینیمالِ پست‌مدرنِ فارسی؟!) اداره می کند، به حدیث نفس نویسی هم رو آورده که انصافا کار شجاعانه ای است. اینکه انسان بنشیند پشت میز بازجویی این رسانه جهانگیر و خودش، علایقش، چیزهایی که زجرش می دهند، حرف های تنهایی هایش و... را بریزد روی دایره ای که هزاران چشم آشنا و غیر آشنا رصدش می کنند. اوج این شجاعت، کاشتن تصویر خود بر صدر این تومار است؛ جایی که مخاطب باید ایمان بیاورد به این چهره جوان، به همه چیزش، نه ایمان به نویسنده ای در ابرها، کسی که شاید هیچ وقت نشود تصویر حقیقی اش را مشاهده کرد (شاید از خواندن این نکته چندان حس خوبی به شما دست نداده باشد، اما متاسفانه به مرگ مؤلف کمترین علاقه ای ندارم، چرا که اثر هر روایتگری را در زمان و مکانی تعریف می کنم که او در آن زیسته است).

این یادداشت مختصر دو پرسش را در ذهن شما ایجاد کرده است؛ اول آشنا شدن با مصداق های امروزی «بامزی» و «شلمان» در میان رفقای بنده و دیگری آشنا شدن با وبلاگ جدیدی که ذکرش رفت. بگذارید دو گزینه از این میان را با یک لینک ساده به وبلاگ «من خودم هستم» پاسخ بگویم و آشنایی مفصل با حضرت آقای «شلمان» را هم به زمان دیگری موکول کنم، چرا که در ذکر این مصیبت، شاید بتوانید اکنون نیز در یادداشت های دیگر همین وبلاگ، مختصری از ویژگی های او را پیدا کنید...!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
داستان هاي عامه پسند - 5پنجشنبه 1386/09/22

ثبت نام کنکورتان را به ما بسپارید!

 

 

«خدایا سازمان سنجش کشورمان را نابود کن! مسوولان آن را به نازل ترین پست های شامل نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارمندان دولت، تنزل درجه بده! گرداننده سایت آن را از نان خوردن بینداز، یا حداقل ترتیبی بده، پولی که برای طراحی این سایت از خزانه بیت المال گرفته است در گلویش گیر کند! خدایا تمام کسانی را که باعث می شوند، این روزها، جوانان رعنایی چون ما، مقابل فامیل و آشنایان، سوسک شویم دچار بی خوابی و بدتر از آن، شب ادراری و فوبیا و سایر بیماری های «آدم ضایع کن» بنما! خدایا اینها حالمان را بدجوری گرفته اند، خودت حالشان را به نحو مقتضی بگیر...»

اینها برخی از دعاهایی است که بسیاری از کاربران sanjesh.org پس از کنف شدن در مراحل مختلف پر کردن فرم ثبت نام آزمون سراسری موجود در این سایت، در حق گردانندگان آن می کنند. ماجرا این است که چند شب قبل به دعوت خانواده، به عنوان کسی که با اینترنت اندکی آشنایی دارد، پای کامپیوتری نشانده شدم که باید از طریق آن، فرم ثبت نام کنکور یکی از عزیزانم را در سایت سازمان سنجش پر می کردم. با اعتماد به نفس معمول، طوری نشستم پشت سیستم که حداکثر، 5 یا 6 دقیقه بعد، با عزت و احترام بلند شوم و با سلام و صلوات، برسم به شیرینی و چایی و پرتقال هایی که انتظارم را می کشند... اما چشمتان روز بد نبیند تمام آن اقتدار در آنی به باد رفت. این سایت فلک زده که جدیدترین چاله سازمان سنجش در جهت افزودن بر استرس کنکوری های این دیار به شمار می رود، آنقدر بر پیاز داغ مراحل ثبت نام آزمون های خود افزوده است که در مقابل گزینه هایش، چونان آهویی در خاک مرطوب(خدایا سازمان سنجش این مملکت را منحل بنما!!) گیر کردم.

سه برگه کاربری با چهار ردیف عدد به عنوان شماره پرونده و رمز عبور و...، تنها ابتدای داستان است. بعد ماجرای شیوه ثبت متفاوت علاقمندی به حضور در تربیت معلم و رشته زبان های خارجه و شبانه ها و... شروع می شود و در ادامه، باید بگردی دنبال کد رهگیری و انواع و اقسام اصطلاحات عجیب و غریب دیگر. راهنماها هم که معرکه اند؛ توصیه ای که دفترچه راهنمای شرکت در آزمون کرده است با آنچه هفته نامه پیک سنجش می گوید، سیصد و شصت درجه متناقض است (مثلا در مورد درج فایل عکس کنکوریها که بالاخره رنگی باشد با زمینه سفید، یا اصلا سیاه و سفید باشد و...). از تمام این پیچیدگی ها که بگذری، تازه دچار این مشکل می شوی که علاوه بر ممنوعیت استفاده از دکمه Back، خود سایت هم گهگاه بازی اش می گیرد و با یک ایراد کوچولوی Server پرت می شوی به آغاز ثبت نام و روز از نو، روزی از نو... فکرش را بکنید، داستان وقتی جذاب تر می شود که چابک ترهای این میدان، خودشان را با هزار جور ترس از پیام های خطای سیستم و امکان سوختن کارت ثبت نام، برسانند به مراحل آخر، اما باز هم پرت شوند به همان اول، چرا؟ چون این پروسه را در بیش از سی دقیقه گذرانده اند!!

سرتان را به درد نیاورم. ما که در این بازی بدجوری ضایع شدیم و مثل آنهایی که از اینترنت، تنها همان چت کردنش را بلدند، گفتیم «باید این فرم را داد به یکی از این مؤسساتی که کارشان پر کردن یک چنین چیزهایی است و حرفه ای این کارند»... و بدین گونه، یک شغل جدید هم با ابتکار عمل کارآفرینان محترم سازمان سنجش به مشاغل مورد نیاز جوانان اضافه شد: «ثبت نام کنکورتان را به ما بسپارید!»

جالبی تمام این داستان آنجاست که خوشبختانه بر خلاف علاقه ما به حضور در این بازی هیچکاکی (با چشمانی باز تر از حد معمول، ناخن هایی به جویدن مشغول و قلبی در انتظار پریدن از کالبد)، مشتری اصلی سایت مذکور به اتاقی دیگر رفته بود تا مطمئن از ثبت نام اش در آزمون سراسری، وقتش را به درس خواندن بیشتر و تست زدن و... بپردازد. فکرش را بکنید اگر بجای ما (شامل این حقیر که پای سیستم نشسته بودم، یک نفر دیگر که اطلاعات فرم پیش نویس را می خواند، دیگری که به علت محدودیت زمان، به جای من، به مانیتور نگاه می کرد و غلط های تایپی را می گرفت و مادری که آن عقب اتاق، برای همه مان دعا می کرد) خود «داوطلب عزیز» که این روزها در ذهنش به اندازه کافی فکر و خیال دارد، پای این معادله انباشته از استرس می نشست و بلایی مشابه ما سرش می آمد، آیا باز هم آرزوهای ما همان هایی بود که ابتدای این یادداشت از خدا خواستیم...؟!


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 3سه شنبه 1386/09/06

خون بس!

باران خزاعی

این احسان خزاعی عجب آدم نامردی است! این را از صمیم قلب می گویم. شاید یادداشت مختصری را که برای تولد دخترش (باران عزیز) نوشته بودم خوانده باشید. من ساده دل در پی تماس های مکرر خوانندگان محترم(!) مبنی بر اینکه بین لطافت واژه های آن یادداشت و تصویر نتراشیده و سیبیلوی بابای خشن آن کودک معصوم که  کنار وبلاگم کاشته بودم، هیچ ارتباط معنایی وجود ندارد، مجاب شدم که با صرف هزینه بسیار با موبایل ایشان تماس بگیرم و خواهش کنم که یکی از عکس های جدید باران خانوم را برایم ارسال کند. اما زهی خیال باطل. آن مرد سیبیلو که در واکنش به درخواستم، با لبخند آنرا پذیرفته و من را پای صندوق پست الکترونیکی ام تا ساعت یک نصفه شب کاشت، رگ غیرت گردن اش آنگونه بالا آمده بود که... هیچ کاری نکرد و رفت با عزت و احترام عکس خوشگل باران خانوم را گذاشت توی وبلاگی که شیش ماه بود به روزش نکرده بود!

او خیلی نامرد است و شما هم با شنیدن این حادثه حتما مطمئن شده اید که او خیلی نامرد است و اصلا به وبلاگش سر نخواهید زد تا از تنهایی بمیرد و من هم که تکلیفم مشخص است. عکس آن کودک نازنین را در وبلاگ خودم دوباره منتشر می کنم تا مشت محکمی باشد بر دهان آن نامرد روزگار و عکسش را هم از یادداشت قبلی ام (باران آمد) بر نخواهم داشت تا همه ببینند که این آدم خشن چه شکلی است!

 

تیم برتون در ساختمان جام جم

دیشب دوباره این سیمای ملی، ما را سر سفره شام ناک اوت کرد و لقمه تاس کبابی که به نیش کشیده بودیم در گلویمان ماند. منتظر شروع شدن تصاویر باری به هر جهت چارخونه بودیم تا بی خیال آن، از غذای لذیذ مهمانی خانوادگی لذت ببریم که با دیدن آنچه بر صفحه تلویزیون ظاهر شد، رسما قید غذا خوردن را زدیمحتی پوستر این فیلم هم نایاب است!!

این اتفاق نادر، نمایش یکی از نخستین فیلم های فیلمسازی بود که حاضریم جانمان را هم برایش بدهیم؛ تیم برتون نازنین که «ماجراهای بزرگ پی وی» (1985) او در همان سوی دیگر اقیانوس هم نایاب است. سیمای ملی یکبار دیگر هم در سالهای دور با نمایش فیلم «نبرد آخر» لوک بسون (1983) که فیلمخانه های آمریکا و فرانسه دنبال نسخه ای از آن بودند، ما را در خلسه فرو برده است و باعث شده که به آرشیو این تشکیلات عریض و طویل ایمان بیاوریم. این بار هم «پی وی» چنین بلایی سرمان آورد. پسرک ساده دلی که یاد «دزد دوچرخه» دسیکای مرحوم را در دلها زنده کرد و یادمان آورد قدر همین تیم برتون زنده را بدانیم که عجب گوهری است. شاید «دوئل» اسپیلبرگ را دیده باشید. آنجا استیون عزیز با یک ماشین سواری و یک کامیون، ما را 90 دقیقه تمام به آسانی بازی داد و از این چرخه تا مغز استخوان لذت بردیم و اینجا تیم برتون مهربان با یک دوچرخه ساده جادویمان کرد. از تلویزیون کشورمان که برای دقایقی کنترل خودش را از دست داد و یک کار درست و حسابی برای خلق پخش کرد متشکرم.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگراندیسمان - 2جمعه 1386/08/25

آي آدمها! شما كه در ساحل...

 

در همان اولين يادداشتم در اين وبلاگ نوشتم كه عاشق موقعيت هاي پارادوكسيكال هستم و به عنوان شاهد، مثال از نام اين رسانه – حريق سبز – آوردم كه آخر اين علاقه است. دو تصويري كه براي دومين آگرانديسمان انتخاب كرده ام، نيز چنين خاصيتي دارد. هفته گذاو خودش را براي نجات جان كودكان به آب و آتش مي زندشته يكي از تلخ ترين آتش سوزي هاي تاريخ انگلستان اتفاق افتاد و تصاوير آن بر صدر صفحات رسانه هاي مختلف جهان جاي گرفتند. در اين حادثه غم بار كه گويا در يكي از مراكز كودكان بي سرپرست لندن بوقوع پيوست، تعداد زيادي از بچه ها  و مربيانشان به شدت آسيب ديدند و 10 نفري هم جانشان را از دست دادند.

دو عكس مربوط به اين يادداشت، هر دو به اين حادثه اشاره دارند، منتهي از دو زاويه و نگاه مختلف. يكي فرياد آتش نشاني را هدف گرفته كه بر بلنداي نردبان و در حاليكه همكارش او را در ميان دود و آتش به زور نگه داشته است، تلاش مي كند صدايش را به گوش همكارانش برساند و مسير آبي كه بسوي طبقات مختلف ساختمان پمپاژ مي شود را تغيير دهد... تا شايد بتواند جان چند كودك ديگر را از چنگال آتش و درد نجات دهد.

اما تصوير ديگر كه عينا در زمان همين حادثه، اما از زاويه اي ديگر در يكي اآنها به دود آتش مي نگرند، همين و بس.ز پارك هاي لندن گرفته شده، از آن تنها دود عظيمي را نشان دارد كه رو به آسمان بلند شده است. در اين تصوير دوم، نوع ايستادن مرد و كودكي كه بر روي شانه هايش جاي داده و خيره شدنشان به دود، آنگونه است كه شايد بعد از رفتن عكاس، آنها هم راه خودشان را گرفته اند و رفته اند دنبال زندگي زيبايشان؛ بي آنكه دغدغه كودكاني را داشته باشند كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كنند...

آن مرد آتش نشان وظيفه اش را انجام مي دهد و اين مرد و كودكش هم هيچ گناهي ندارند، چون شايد از واقعيت دردناك آن دود بي خبرند، اما آيا در زندگي خودمان با چنين موقعيت هاي پارادوكسيكالي روبرو نشده ايم كه عده اي خودشان را براي پيدا كردن راهي براي مثلا جان راننده اي گرفتار در يك تصادف، به آب و آتش زده اند و بقيه تنها نظاره كرده اند و با كشيدن حداكثر يك آه مختصر، خودشان را به بي خيالي زده اند و...

اين دو تصوير، هر دو متعلق به آسوشيتدپرس هستند و آنها را از وبسايت chicagotribune براي آگرانديسمان امروز انتخاب كرده ام.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت
آگرانديسمان - 1سه شنبه 1386/08/22

ريشه شناسي چرت مردان در جلسات تخصصي مربوط به زنان!

 

فكرش را بكنيد اين عكس را كجا پيدا كردم؛ در يكي از وبلاگ هايي كه انباشته از لينك هاي عجيب و غريب است: جديدترين عكس هاي جشن تولد هانيه توسلي، تصويري متفاوت از محمدرضا گلزار و... اشتباه نكنيد! هنوز آنقدر صحنه هنر برايم جذاب هست كه چندان تمايلي به پشت صحنه اش نداشته باشم! مي گشتم دنبال عكسي در گوگل، با كليد واژه «بانوان+فرهنگ» كه برسانمچرا چرت مي زنيم؟! به دست گرافيست، اين عكس باحال جلويم سبز شد و اولين كليك، چشمم را بر روي لينكهاي «قشنگ» ديگر باز كرد! توضيح نوشته شده براي آن چندان كامل نبود، اما گويا مربوط به يكي از جلسات تصميم سازي مربوط به مسائل فرهنگي زنان استان تهران مي شد كه زكاوت عكاس و البته زمان سنجي و انتخاب كادر معركه اش، چنين اثر جذابي را از آن جلسه ظاهرا طولاني بيرون كشيده بود.

تفسير و تحليلش با خودتان، اما تجربه كوتاه كشانده شدن پايم به برخي از جلسات و كارگروه هاي مربوط به مسائل اجتماعي زنان به خوبي برايم مشخص كرده كه ميزان مشاركت مديران و برنامه ريزان مذكر در تصميم سازي هاي مربوط به جنس مؤنث حتي به نصف دغدغه خانم ها در بهينه سازي تصميمات مربوط به «مردان و زنان»‌ هم قد نمي دهد. نمونه اين چرت كودكانه را در خيلي از جلسات ديگر اين ديار هم مي توان جستجو كرد و شايد اگر ما آقايان هم به لحاظ نوع نگاه اجتماع به خود، شرايط را بگونه اي مي ديديم كه به اجبار، قضاياي مربوط به جنس خودمان را از مجراي تشكل هاي صنفي و مجزا پيگيري كنيم، هرگز به اين نگاه بالاسري يا فوق برنامه به جلسات مربوط به جنس مقابلمان نگاه نمي كرديم.

چندان قصدي براي نوشتن شرحهاي مفصل براي عكس هايي كه مي خواهم در بخش «آگرانديسمان» اين وبلاگ بگذارم ندارم ولي اجازه بدهيد اگر در آينده فرصتي فراهم شد، با نگاهي از سر حوصله، به نوع مصوبات و پيگيري هاي برخي از نهادهاي اجتماعي همچون بهزيستي، مركز امور زنان و خانواده، سازمان ملي جوانان و... كه مدعي كار فرهنگي براي زنان هستند بپردازيم تا مصداق هاي يادداشت بالا كمي از مرحله يك ادعا و شعار ظاهرا عامي گرايانه كه عموما خانم ها آنرا مطرح مي كنند و بصورت قاطع هم با پاسخ ظاهرا مستدل مديران مجموعه ها مواجه مي شوند، خارج شوند و نمود عيني تري به خود بگيرند. فقط اگر از آن جماعتي هستيد كه با هر شرح درد و مساله اي بلافاصله يادتان مي افتد كه بگوييد «خب... بعدش چي» يا «خب... كه چي!»‌ توصيه مي كنم كه قيد خواندن اين سطور را بزنيد چون تجربه اثبات كرده كه مسائلي همچون موضوع اين يادداشت با اقدامات انقلابي حل نمي شوند، چون ريشه در نوع نگاهي دارند كه به تصميم سازي هاي مديرانمان منتهي مي شود؛ پس شايد مهندسي معكوس اين روند و به عقب برگرداندن برخي عملكردها در اين حوزه، براي برخي از ما آقايان كه اصولا با دنيا و نيازهاي اجتماعي زنان و خواهران و مادران اين ديار غريبه ايم و از مشاوره هم گريزان، داراي كاربردهاي حداقلي باشد.

 


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت