تبليغاتX
Green Fire - يادداشت ها - 1
يادداشت ها - 1جمعه 1386/08/11

جملاتي براي واگويه كردن در گوش يك نوزاد ، يك رسانه ، يك «وبلاگ»

سنگ و آئينه

 

چند ماه پيش، پسركي ساده دل و زيبارو كه مشهور به طعم چشيدن از جديد ترين تكنولو‍ژي هاي روز دنياست در وبلاگي كه خيلي وقت است در آن خودش را مدام افشا مي كند، هفت يا هشت خط ناقابل درباره ويژه نامه نوروزي يكي از روزنامه هاي اين ديار نوشت و آنچه گمان مي كرد «مي تواند» از جايگاه منتقد در باره يكي از جرايدي كه مي خواند در رسانه اي كه مال خودش بود بگويد، گفت؛ بي توجه به اين نكته كه ممكن است همان چند جمله مختصر كه تنها نظر شخصي اش به شمار مي رفتند و انتظاري هم از آنها به عنوان نقدي همه جانبه و اصولي و از سر حوصله نمي رفت، آنچنان زمين لرزه اي در تحريريه و سازمان آن جريده وزين بوجود آورد كه صدايش را همه، از جمله رسانه هاي رقيب، هم بشنوند. اگر از موضوع قابل تامل آستانه نقد پذيري اربابان آن رسانه و ناخن زدن برخي رفقا از طريق افزودن به پياز داغ كامنت هاي وبلاگ مذكور بگذريم، پرونده آن ماجرا كه بعدها به «سيامك گيت» مشهور شد، براي نگارنده، بخش زيادي از نقاط تاريك و مبهم كاركردهاي احتمالي رسانه هاي مستقل خانگي و شخصي را به خوبي روشن و شفاف كرد.

فرآيند اينكه چگونه يك يادداشت كوتاه در يك رسانه معمولي و نه مشهور كه تنها آشنايان به آن سرك مي كشند، به ناگاه تبديل به يك متن پرطرفدار (چه موافق و چه مخالف) مي شود و كنتور مخاطبان آن لحظه به لحظه بالاتر مي رود، براي من يكي از عجيب ترين وقايع سال هاي اخير عمرم به شمار مي رود! اما هر چه هست، اين ماجرا باعث شد كه آدمي محافظه كار همچون من نيز مجبور شود كارنامه نوشته هايش در رسانه هاي تماميت خواه (از منظر ارتباط يك طرفه با مخاطبان و سنجش ديرهنگام و نه چندان قطعي تاثير گذاري مطالب آنها بر مخاطبان) مرور كند و با ترس و لرز، مقدمات حضور پاي اين جعبه هوشمند و ورود به اتاق شيشه اي وبلاگ نويسي را فراهم كند. جايي كه غريبه و آشنا تنها با يك جستجوي آسان مي تواند رصدت كند و با شناسه اي نا آشنا، تو را آماج حملاتش قرار دهد. حال اگر آن حمله، موج مثبتي بود براي اصلاح، كه چه بهتر، خودت را در آن «بازتعريف» مي كني و الهي به اميد تو... اما اگر چندان اميد بخش نبود و وجودت كه سرشار از ميل فاش ساختن خود در اين موهبت تكنولو‍ژيك شخصي است (چيزي در مايه هاي همان دفترچه هاي يادداشت محرمانه دختران نوجوان كه آنرا در صندوقچه هاي رازشان نگه مي دارند!) از شكستن ديواره شيشه اي اين اتاق رسانه اي به لرزه افتاد چه؟ مگر خالق «سيامك گيت» قيد بودن «به اتفاق بانو» را نزد؟ مگر خودش را به «كوچه علي چپ» و نوشتن در يك وبلاگ تخصصي پيرامون ضرورت هاي مسواك شبانه براي كودكان نزد؟! مگر خيلي از وبلاگ نويس هاي اطرافت، موهبت شخصي گرايي اين رسانه نوين را از ياد نبرده اند و خودشان را به مبدل آثار مكتوبشان در رسانه هاي تماميت خواه، به حروف ديجيتال وبلاگ و با يك تير، دو نشان زدن تبديل نكرده اند؟

بالاخره خاصيت جذاب آئينگي وبلاگ كه انسان را دائم در معرض «به روز بودن» و ديده شدن از هر كجاي دنيا قرار مي دهد بالاخره براي من محافظه كار خوب است يا بد؟ نكند مثل آن دوست سرشار از احساسات ناب كه برايم اسطوره انرژي مثبت و نيك انديشي است، به جايي برسم كه با يك توضيح مختصر، رسانه دست پرورده خودم را به لحاظ كاركرد، تبديل كنم به چيزي شبيه همان رسانه هاي يك طرفه رايج كه مثل مرحوم فرانكشتاين، دهانشان بزرگتر از گوش هايشان شده است و فراتر از خودسانسوري، واكنش ديگران به خود را هم سانسور مي كنند... اين عبارات را بخوانيد و پيش از آن بدانيد كه نويسنده شان (همان دوست دوست داشتني) براي خيلي ها در اين شهر، يكي از آفريده هاي خداوندگار است كه شايد آزارش به مورچگان هم نرسيده باشد اما در پي سلسله اي از كنشها و واكنشها، خودش را مجاب به نوشتن چنين جملاتي در وبلاگش كرده است:

  از این که در قسمت نظرات وبلاگ تایید نظر می گذارم از دوستان خوبم عذرخواهی می کنم. دلیلش بی انصافی بعضی از آشنایان است که نمی دانم چرا دارند تهمتهای ناروا می زنند و حکمهای نابجا صادر می کنند و در دادگاه خودشان ما را محکوم کرده اند. بر خلاف میلم این تایید هست تا زمانی که دوستان بدانند راه اشتباه رفته اند.

نمي فهمم... با اين آب و هوا ناآشنايم، چرا كه هنوز در اين اتاقك شيشه اي، زندگي نكرده ام. نمي دانم دغدغه اي كه من را در اين ساعت از شب، وادار به نوشتن كرده، چقدر برايتان مهم است يا چه تصويري از نگارنده برايتان بوجود آورده اما عادت كرده ام كه درست يا غلط، درباره آنچه احساس مي كنم با بقيه صحبت كنم و با خودخواهي تمام، به دنبال پيدا شدن راه حل در زمين آنها باشم...

دلم مي خواست درباره نسل اختراعي 75/2 ايران (چيزي بين نسل 2 و 3) بنويسم، يا از علاقه ويژه ام به رابطه مايكل كورلئونه با پدرش يا اينكه چقدر از شنيدن عبارات پارادوكسيكال (چيزهايي در مايه هاي همين نامي كه براي وبلاگم برگزيده ام) لذت مي برم و غيره!

بگذريم. به گمانم براي شب اول، همين قدر «كيبورد فرسايي» كفايت كند! تنها مي ماند تشكر از احسان، حجت و محمدرضا كه ناتواني محسوسم در آشنايي فني با گرافيك و فوت و فن هاي «وبلاگيسم» را تا حدودي پوشش دادند.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت