تبليغاتX
Green Fire - داستان هاي عامه پسند - 2
داستان هاي عامه پسند - 2یکشنبه 1386/08/27

در محفل كاپوچينوخوران

 

شنيدن صداي گيتار ترك در حين صرف يك كاپوچينوي غليظ، در يكي از باكلاس‌ترين كافي‌شاپهاي شهر، لذت عجيبي دارد. تنها عذابش، همان لبخند ماماني است كه بايد از لب‌هاي سرختان محو نشود و البته آن پيپ خوشبويي كه در دست راستتان طوري گرفته‌ايد كه باد دستگاه تهويه، بويش را به لباسهايتان نزند، تا نكند شب موقع خواب، وقتي‌ مادر مهربانتان بر حسب اتفاق ازاينجا كافي شاپ است! كنار اتاق خوابتان مي‌گذرد، بوي تنباكوي آن، ۲۸سال «پسر خوبم» بودنتان را بر باد بدهد و از آن ضايع‌تر از اين بسوزيد كه آش نخورده و دهان سوخته، چرا كه نه در عمرتان لب به سيگار زده‌ايد، نه به پيپ و نه حتي، اهل آدامس بوده‌ايد و به عبارت بهتر، اهل هيچ چي، بلكه در آن عصر دل‌انگيز، براي اينكه وجهه‌تان در آن محفل روشنفكري «داستان خواني» حفظ شود، مجبور شده‌ايد پيپ يكي از رفقا را به هزار التماس و درخواست قرض بگيريد تا پس از يك دوره آموزشي يك ساعته در مورد شيوه روشن كردن و در دست گرفتن، آنرا مدام نزديك دهانتان ببريد و دور كنيد و در دلتان آشوب باشد كه نكند «يكهو» خاموش شود و تابلو شويد.

اگر از اين مسأله بگذرم كه هنگام خواندن داستانهاي سوررئال و اكسپرسيونيستي و غيرة حاضرين در محفل، به جاي اينكه حواسم به «به به» و «چه چه» گفتن و ذكر شباهتهاي داستان‌هاي خوانده شده با آثار ماركز و بورخس و لوركا باشد، بيشتر به اين فكر مي‌كنم كه پول كاپوچينويي كه دو سه قاشق از آن بيشتر نخورده‌ام و بهر حال دست خورده است و بايد پولش را داد، بايد خودم حساب كنم يا يكي از اين دوستان اطراف كه ساعت مچي‌شان، به اندازة كل هيكل بنده قيمت دارد، بهاي آنرا خواهند پرداخت و با پول آن خواهم توانست تا آخرين شمارة  مجله اي مثل «هفت» را بخرم و در اين آخر شبي كه ساعت كار اتوبوسها تمام شده، بجاي پياده تا خانه رفتن، به اين پاهاي لاغرم حالي خواهم داد و تاكسي سوار خواهم شد، فقط خاطره‌اي از مرحوم گلشيري برايم باقي مي‌ماند كه شايد در پايان اين جلسه شيك گلشيريروشنفكري، براي بقيه هم تعريفش كردم:

زماني در مجله‌اي كه به يادمان گلشيري اختصاص داشت نوشته‌اي خواندم از يكي از شاگردانش كه قضيه آن روزي را تعريف مي‌كرد كه داستان تازه‌اش را پيش استاد برده بود تا نظرش را بپرسد اما با او مواجه شده بود كه اثاثيه خانه‌‌اش را توي خيابان ريخته بودند و خودش هم در كمال آرامش، روي رختخوابها نشسته بود و . . . بعد از احوالپرسي شرمش مي‌آيد كه در آن شرايط ، داستانش را بخواند اما به اصرار گلشيري شروع مي‌كند به خواندن و استاد هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است، سيگاري از جيبش بيرون مي‌آورد و آتش مي‌زند، دستش را زير چانه‌اش مي‌گذارد و تا آخر داستان، آنرا گوش مي‌كند و . . .


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت