همین امروز، همین حالا
از سفر شمالی که تابستان با خانواده رفتم تا امروز، دیگر عکسی یا فیلمی از خودم ندارم. این چند ماه آنقدر سرم گرم به کار بوده که دیگر حتی از ثبت صورتم روی کاغذ عکاسی هم یادم رفته است. امروز که باز در این ساعت از شب، یاد چهره ام افتاده ام، از این صد و بیست روز گذشته هیچ نقشی در آلبوم های خانه پیدا نمی کنم که بتوانم در چشمان آدم مشترک همه آنها، خودم را مرور کنم. آئینه اتاق شکایت می کند که پس در این میان، من چکاره ام... اما او که با مهربانی، هر روز مرا آنگونه نشانم می دهد که دوست دارم آنگونه باشم، نمی داند که چقدر فراموشکار است و اندکی هم دروغگو...
...
...
...
اینها را بخوانید؛ نمونه ای از غر زدن های مکتوبی هستند که عادت دارم در کاغذهای چرک نویس محل کارم یادداشت کنم تا مگر از راه تبدیل به واژه، مرگشان بگیرد و از درون ذهن شلوغم تخلیه شوند:
... كار مجله گره خورده و سركار خانم مدير محترمي كه این دو روز، براي يك مصاحبه ساده، بچه هاي تحريريه را سر كار گذاشته تا آمار ساده و تکراری اش را براي هزارمين بار، رسانه ای کند، ديگر حوصله ام را سر برده...
... جلسه مشترک با مديران روابط عمومي هاي «وزارت نفت» تمام شد. آنقدر جلويم
لارج بازي در آوردند كه حتي خجالت كشيدم تعداد حقيقي صفرهاي بودجه طرح «عظيم» فرهنگي در حال اجرایمان را افشا كنم... پس باز به زبان چربم پناه آوردم و با سيلي، صورت تشکیلاتی را که مثل سایر «اهالی فرهنگ»، به جیب خالی شان عادت کرده ام سرخ نگاه داشتم...
... رفيقي پيغام آورده كه باز در كشتي به گل نشسته «هفته نامه مردم مشهد» موج ديگري به راه افتاده و اسم ها هم آشناست، پس بايد پيراهن هاي پاره را برايشان فرستاد تا بيهوده سراغ آدرس اشتباه را نگيرند... شروع مي كنم به قلمي كردن فرصت ها و تهدیدهای این رسانه سفارشی، قوت ها و ضعف های آن که سهم من و بهروز و سیامک و احسان و... از آنها تنها 2 سال بود و باز جایمان را مثل آنها که جایشان را گرفته بودیم به دیگرانی دادیم که امسال، احتمالا آنرا به دیگران خواهند داد... دردناک است که هرچه در این رسانه، عميق تر مي شوی، بخش مربوط به راهكارهايي كه بايد در انتهاي نکاتت پيشنهاد كنی، لاغرتر از قبل به نظر مي رسد...
... این دیگر چه زمانی بود برای احوالپرسي؟... چايي را كه آورند، قبل از تعارف كردن، باز پاي انتخابات را وسط كشیدند و آنقدر مثل بازجوها خودشان را به این در و آن در زدند که از زیر زبانم، «گرایش سیاسی» ام را بیرون بکشند... اما من؛ گيج تر از هميشه، «سياست» بيچاره را براي هزارمين بار، بي پدر و مادر جلوه دادم تا مگر محترمانه باورشان شود كه چه بي حد و اندازه، از نوع بازي شان بيزارم...
...
...
...
امشب دوباره توانستم بعد از مدتها، آلبوم عكس هايم را ورق بزنم، به خصوص آنها كه ديجيتال اند و مي شود آنقدر بزرگشان كرد كه برق انرژي چشم هايم هم قابل رصد كردن باشند. نمي دانيد با چه حساسيت و امنيتي از اين آلبوم ها مراقبت مي كنم. چرا که آنها حكم نيروگاه ذهنم را دارند و با هر بار مرورشان يادم مي آيد بر شخصیت و آرمان هایم چه ها گذشته... و تمام مزیت شان هم آنست که «گذشته اند»، مثل امروز که البته باز هم فرصتی نصیب نشد تا در عکسی حاضر باشم که نیاز به بایگانی کردن داشته باشد. امروز جز محبت همدم زندگی که تجسم عینی انرژی مثبت است، دیگر رویدادی را تجربه نکردم که این زنجیره تکرار شونده را با تهدید مواجه کند، پس همان بهتر که از تاریخ مصور هم جا بیفتد. نمی دانم چرا کار و شغل و مسوؤلیتی که متقبل انجامش برای این جامعه فراموشکار شده ام، چندان قانعم نمی کند... پس عکس هایی که سالها بعد می توانم از این سالهای عمرم مرورشان کنم و در چشم های تصاویر بگردم دنبال انرژی، کی گرفته می شوند؟!
خدا رحمت کند حسین پناهی را که چقدر در فرم و محتوای وجودش، زندگی را ساده تفسیر کرده بود...
«نیستیم..
به دنیا می آییم،
عکس 1 نفره می گیریم!
بزرگ می شویم،
عکس 2 نفره می گیریم!
پیر می شویم،
عکس 1 نفره می گیریم!
و بعد دوباره باز نیستیم..»

لینک ثابت
