تبليغاتX
Green Fire - داستان هاي عامه پسند - 1
داستان هاي عامه پسند - 1شنبه 1386/08/12

نوستالژيا

 

باز هم بازي ديگري را به قد درازهاي ميلان بغلي باختيم. امروز، باز هم توانستيم از درخشش نور خورشيد كه بر كله طاس همسايه روبرويمان مي‌تابيد و انعكاسش توي چشم‌هايمان مي‌افتاد لذت ببريم. بنده خدا به روال وظيفه هر روزش، رأس ساعت 12 با آن بيژامه كردي گشاد، كنار در خانه‌اش ايستاد و پس از چند عبارت آبدار، سؤال هميشگي‌اش را تكرار كرد: «به قصاصِ كدامين گناه، بنگاهدار سر كوچه، اين خانه را در آن روز خلوت كه توي كوچه بن‌بستمان پرنده هم پر نمي‌زد نشان او داد تا او هم خام شود و آنرا بخرد » . . . و ما به روال هر روز، از آن همه داد و فريادي كه به راه انداخته بوديم شرم كرديم و دروازه‌هاي كوچكمان را سرشانه گرفتيم و يواشكي داخل خانه‌‌هايمان خزيديم. پاچه شلوارهاي زانو پاره‌مان را بالا زديم و پاهايمان را با آب سرد شستيم. از كنار سفره خالي نهار كه آبجي بزرگمان، مشغول هفت رنگ كردن آن بود گذشتيم و كنار مبل بزرگ اتاق پذيرايي، راديوي خانه را در بغل گرفتيم و منتظر شديم تا برنامه محبوبمان شروع شود و بعد از يك هفته حرص و خون دل خوردن، از زبان قصه گو بشنويم كه بالاخره، راز قهرمان داستان را بابايش مي‌فهمد يا نه . . .

نام آن برنامه، «قصه ظهر جمعه» بود و داستانها را مردي مي‌خواند كه صداي گرم و جذابش، هنوز هم در خاطرم تازه مانده است. درست يادم نيست كه از چه روزي به بعد، احساس كردم كه ديگر نوجواني‌ام تمام شده است و بايد به مسائل مهمتر بپردازم و از آن به بعد، ديگر هيچ ظهر جمعه‌اي طرف راديوي كوچكمان نرفتم. اما امروز در اين زمانه بي‌در و پيكر، كه خواهرزاده خردسالم، قهرمان محبوبش، يك هيكل هشت متري بي‌ريخت فضايي است، آن خدايي كه اول قصه‌ها، غير او هيچ كس و هيچ چيز نيست را هزار بار شكر مي‌كنم، كه سيزده سالگي‌ام با شنيدن داستانهاي رضا رهگذر و يك هفته با رؤياهاي آنها خوش بودن گذشت و امروز، در اين سالهاي آغازين قرن جديد، مجبور نيستم مثل همه سيزده‌ساله‌هاي دنيا، پاي داستانهاي پر از اصطلاحات علمي آن استاد زبانشناس دانشگاه آكسفورد بنشينم تا برايم از «ارباب حلقه‌ها» و «ياران حلقه» بگويد، يا مثل دوست ديگرمان، هري پاتر، آخر آرزويمان، روي جارو سوار شدن و وسط آسمان چرخ زدن باشد. براي من داستان آن پسركي كه يك اسكناس 20 توماني پيدا مي‌كرد و با خودش كلنجار مي‌رفت كه آنرا خرج كند يا قضيه را به مادرش بگويد، هنوز هم جذاب‌تر است. . .


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت