تبليغاتX
Green Fire - آگراندیسمان - 5
آگراندیسمان - 5چهارشنبه 1386/09/28

پرواز

 

هنگامي كه برای یادداشت قبلی دنبال تصویر مناسب می گشتم، به گزینه ای رسیدم که سلام و صلواتم را بسوی رفتگان پرسنل خدوم سایت معظم «کوربیس» کشاند! تصویری که برای چند لحظه ای اتاقم را غرق در نور و سبزه و برگ کرد. اما چه می کردم که ارتباط مستقیمی با محتوای آن نوشته نداشت و باید به یکی دیگر از پوشه های انباشته از متن و عکس رایانه ام تبعید می شد... آن لحظه بسیار حیفم آمد که باید بایگانی شود اما امروز که در محل کارم، هدیه معرکه «احمد» را به همراه امضایش بر صفحه اول آن گرفتم، شک نکردم که زمان رونمایی آن عکس نیز فرا رسیده است.

...

...

به خویش می گفتم:

که شور تلخ حیات

چه می شود شیرین

به چند تا شکلات

به شرط آن که تو آنها را

ز دست دوست ترین یارت

گرفته باشی و

خندان

به کام بگذاری

...

...

احمد را بچه هایی که به مجلس دامادی ام آمدند، به خوبی می شناسند. او همان جوان زیبارو اما خجالتی است که با طنز غریب واژه هایش در شعر «جوجه خروس»، ویژه نامه ای را که برای آن مجلس آماده کرده بودم، از خشکی و یکنواختی در آورد:

رفتی تو ز دست ما چه آسان، وحدت

در کار تو مانده ایم حیران، وحدت

ای جوجه خروس! ادعاهایت کو؟

آخر که شدی قاطی مرغان، وحدت

...

ای جان تو سرشار ز شور و شرره

داماد شدی، مبارکت باد یُره!

افتاده به گردن تو زنجیر و دگر

هرگز نشوی خلاص، مرد دو دُرِه!!

او برای من، شاعرترین انسانی است که بر روی این کره خاکی به چشم خود دیده ام. نه بخاطر شعرهایش، که هیچ ادعایی نسبت به آنها ندارد و آنقدر خود را غریب و دور از هیاهوی غوغاسالاران نگاه داشته که شاید هیچ گاه نيز به نقطه نورانی این اجتماع ستاره پرست تبدیل نشود، اما خود خودش، همانی که با او در یک شهر زندگی می کنم، آخر شاعرانگی است... تمکن مالی اش بد نیست اما با دوچرخه می آید و می رود. باغی در آن دور دستها دارد که در میانه یک روز سخت اداری، ممکن است از پشت میز کارمندی اش بر خیزد و تا آنجا رکاب بزند. عاشق ابومسلم است و برای تماشاگرانش در استاديوم، بوق هم می زند. لیسانس فیزیکش را تا میانه خوانده اما آنرا رها کرده و... «احمد» هیچگاه دروغ نمی گوید. وقتی هم بخواهد قولی را که برایت عملی نکرده توجیه کند، سبز و سرخ می شود و می خندد! او تنها کسی است که در جلسات كسل كننده محل کارم، وقتی همه به اوج اختلاف می رسند، یادش می آید که چند بیتی غزل در خاطرش مانده که برای جمع نخوانده... آیا لازم است ادامه دهم؟

...

...

 

اي جلوه ي بهشت! از آن دم كه مي روي

تا ديدني دوباره دلم بي قرار باد

از مهر، رنج آيد و از رنج، آدمي

وابسته باد قلب من و غصه دار باد

اين درد... بگذريم! در اين انزواي تلخ

بزم من و كتاب و قلم برقرار باد

از من گذشته است؛ تو باش و صفا بپاش

جانت هميشه سبز، خزانت بهار باد

«عاشقانه هاي ببر زخمي» نام اثر جديد اوست. كتابي كه مجموعه اي از اشعارش را از آن زمان كه در دشت عباس، حال و هواي از اميد سرودن به سرش زده بوده تا امروز كه بايد پشت ميز اداره اي فرهنگي، جواب ارباب رجوع را بدهد و از آغاز شنبه اي ديگر بنالد، در بر مي گيرد. جالبي داستان اينجاست كه چاپ اول اين كتاب (با وجود كمتر شناخته بودن خالقش) در عرض يك هفته در تهران ناياب شد و اكنون ناشر به دنبال در آوردن 1000 نسخه دوم است كه در بازار بي در و پيكر كتاب، براي خودش خبر مسرت بخشي به نظر مي رسد.

...

...

آن عكس زيبا را كه ديدم، چشم هايم نفس كشيد، خودم را گذاشتم جاي آن كودك سرخوش كه در ميان اين همه برگ و نور و رنگ و بر بلنداي درختي اسطوره اي، دست هايش را آنچنان باز كرده كه بال هاي ذهنش، خودشان را براي اوج گرفتن گرم كنند. شايد اگر همين عكس را لحظه اي بعد از او مي گرفتند، تنها شاخه برهنه درخت باقي مانده بود و شعاعي از نور كه سوي آفتاب پر كشيده بود...

براي احمد، شعر گفتن، بالا رفتن از درخت پير اما تنومند واژگان است. درختي كه آرامش گرفتن زير سايه پهناورش، به او توان گذر از امروز تا فردا را مي دهد. مطمئنم كه او با رازهاي اين درخت آشناست و شايد اگر شما هم برخي از نوشته هايش را بخوانيد، به اين ايمان برسيد كه تا پرواز، درنگي ديگر، بيش ندارد...


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت