تو فكر يك سقفم
يادداشت زير را در يكي از روزهاي زمستاني سال 80 نوشته ام.
دیروز كه برف آمد، دلم هوس مرور دوباره اش را كرد.
خود متن كه بازگوي حسي شخصي است،
اما شايد به بركت شعر پاياني اش، آن نيز بر دل شما نشست و...
برف هنوز بند نيامده. اينطور كه معلوم است حالا حالاها هم قصد ندارد بند بيايد، چرا كه دانههايش ريز شدهاند و دانه ريز برف، يعني چند ساعت ديگر عشق و حال. با چي؟ خوب معلوم است، با صداي خشخش كشيده شدن پارو روی موزائيكهاي يخزده حياط، به باز شدن آن مسير باريك قشنگ كه از جلوي در ورودي ساختمان شروع میشود، از كنار باغچه میگذرد و به دستشويي ختم میشود! حالكردن با زمين روشنتر از آينه و يخهاي صيقل داده شدة آن راه باريك، به خصوص آن موقعي كه طبيعت آنقدر رويت فشار آورده كه براي رسيدن به انتهاي آن راه باريك، سر از پا نمیشناسي، پس گامهايت را دو تا يكي میكني، بي آنكه بداني امروز، ساعت 30/12 ظهر، زمین زير پايت، پوشيده از برف و يخ است و ديگر هيچ نمیفهمي، جز خاطرهاي مبهم از لنگهاي درازي كه رو به آسمان بلند میشوند و آسماني كه از حالت عمودي به حالت افقي در میآيد …
درست است، من در بعضي مواقع، آدم بي خيالي هستم. آنقدر بي خيال كه بوي بي خيالياش، به قول برادر بزرگترم، حال آدم را بهم میزند!!
اما بيخيال! دراز كشيدن وسط يك مسير باريك قشنگ، زير برفي كه دانههاي ريزش، آرام آرام روي صورتت مینشينند و میتواني بدون اينكه توجه «آن دو» را به خود جلب كني، عشق بازيشان را ديد بزني، به هر چيزي میارزد. حتي به فرياد «وحدت» مادر كه آرام آرام فيد میشود و گامهاي هراسانش كه بسويم میدوند و هر گامشان، تا گام بعد، يك ساعت طول میكشد، چرا كه در اين لحظات، همه چيز «حركت آهسته» شدهاست. صداها رو به محوي گذاشتهاند. خورشيد هم خشكش زده، هيچ كس تكان نمیخورد. مگر «آن دو» كه در ميانه اين دنياي پر از لحظات خيال و فكر، بي خيال از عالم و آدم، روي پلههاي نردبان لم دادهاند. مدام سرشان را دور گردن هم میاندازند و بيرون میآورند. لحظهاي به چشمهاي گرد و كوچك هم خيره میشوند، خيره خيره. از آنهايي كه دل يخ را هم آب میكند. بعد يكيشان خجالت میكشد و سرش را توي تنپوش خاكستري و سفيد قشنگش فرو میكند. لحظهاي میگذرد و تاب نمیآورد و شرمنده، سرش را بيرون میآورد و يواش يواش، زير گلوي آن ديگري آرام میگيرد، آنقدر نرم و رؤيايي كه دلت «هيري ويري» میشود. دست از چشم چراني بر میداري و پلكهايت را با هم آشنا میكني.
سوز سرما و برف، توي گوشهايت میپيچد و در اين ايستايي زمان، بي خيال از تيك تاك هراسناك ساعت تنهاييهايت، زير لب شروع میكني به زمزمه …
تو فكر يك سقفم
يك سقف بي روزن، يك سقف پابرجا
محكمتر از آهن
تو فكر يك سقفم، يك سقف رؤيايي
سقفي براي ما، حتي مقوايي
تو فكر يك سقفم، يك سقف بي روزن
سقفي براي عشق …
واسه لمس تپش دلواپسي
براي شرم لطيف آينهها
واسه پيچيدن بوي اطلسي
زير اين سقف، خوبه عطر خودفراموشي بپاشيم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشيم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
يه افق، يه بينهايت
كمترين فاصله مونه
تو فكر يك سقفم ..

لینک ثابت
