گنجشک هایی که بودند
سالها قبل که هنوز نوجوان بودم و پشت لبهایم سبز نشده بود، عادت داشتم که صبح ها در مسیر رفتن به مدرسه، وقتم را به سیاحت در شاخ و برگ درختان و تیرهای چراغ برق بگذرانم. حجم هایی که ریشه در زمین داشتند اما رو به آسمان قد کشیده بودند و از آن مهمتر، آشیانه موجوداتی بودند که اگر نگاهشان می کردی، آنرا پس نمی زدند و تا مسافتی تعقیبت می کردند. این موجودات کوچک اما دوست داشتنی، «گنجشک» نام داشتند که با اندامی ظریف اما صدایی رسا و آوازهایی که مارش صبحگاهی زندگی به شمار می رفتند، تصویر نوستالژیک آن روزهای پسرک درونم را مجسم می کردند. شاید بسیاری از شما هم با گنجشک های روی درخت و تیر چراغ برق خانه و محله تان، در آن زمان های قدیم، روابطی داشته اید و برایشان شعر و آواز هم خوانده اید. شاید شما هم همیشه برایتان این سؤال مطرح بوده که چرا گنجشک ها توی چشمانتان زل نمی زدند و همیشه به سمت چپ و راستتان نگاه می کردند، آنگونه که شک می کردید نکند آنها هم در جستجوی همزادهای نادیدتان هستند؛ همانها که خودتان هم سالهاست در آیینه به دنبالشان هستید و...
اینها را نوشتم چون دوست خوبی به اسم «حبیب» یادم آورد که چند سالی است بی آنکه متوجه باشم و چشمانم به مغزم گوشه بدهند، گنجشک ها را دیگر ندیده ام، یا شاید هم آنها خودشان را جایی قایم کرده اند که دیگر صبح ها زیارتشان نکنم. این سالها که دیگر ریش و سبیل مفصلی برای خودم دست و پا کرده ام و حتی بقال سر کوچه هم موقع صحبت کردن، کودکی های وجودم را نادید می گیرد و ترجیح می دهد با چسباندن یک «حاج آقا»ی غلیظ به عباراتش، ویزیتم کند (شما بخوانید بر حجم گوش هایم بیفزاید!)، صبح ها فقط زیر پایم را نگاه می کنم تا در فصول گرم و آفتابی، در چاله و چاه نیفتم و در فصول سرد و یخبندان، لنگ هایم رو به آسمان پرواز نکنند! این سالها که دیگر، گنجشک ها، آوازشان را از کوچه و محله مان گرفته اند، ترجیح می دهم به چشمان گربه سیاه چاقی که مقابل آپارتمان، هر روز صبح انتظارم را می کشد لبخند بزنم و آنوقت که با ترس و از کنار پیکر قوز کرده اش گذشتم، در دلم هزار ناسزا حواله اش کنم؛ چرا که او یکی از متهمان اصلی پرونده گم شدن گنجشک های زندگی ام محسوب می ش
ود...
شما که این یادداشت را می خوانید، فکر نکنید که من غمگینم، نه؛ چرا که بهر حال گربه چاق سیاه هم با وجود آنکه مستقیم در چشمان این پیکر سبک وزن زل می زند و از همزادهای چپ و راستم نیز بی خبر است، اما می شود در کنارش کمی ایستاد و به فراسوی نگاهش فکر کرد، به آن نوزادی که در وجودش آنرا رشد می دهد و آنقدر عصبی اش کرده که با اندک تحرکی از سوی تو، گارد حمله می گیرد و روی پاهایش بلند می شود. من غمگین نیستم، چرا که می دانم او گنجشک ها را نخورده است و آنها خودشان به جای دیگری رفته اند تا مهمانی شان را برپا کنند و بی خیال غم دنیا، خوش بگذرانند. اما چرا ما را دعوت نکردند که برویم و... خدا رحمت کند فروغ را که با واژگان سحر انگیزش، چه آسان ما را با خودمان، بی تعارف می نشاند سر یک میز و می سرود:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

لینک ثابت
