اتاق من شايد دقيقا يادم نيايد كه چه هنگام به اين بيماري دچار شده ام. آيا اصلا مي شود نام آنرا بيماري گذاشت يا نه؟ از خيلي ها شنيده ام كه آنها هم به اين «نمي دانم چه» دچارند. حتي اگر شما هم مروري اندك بر حرف هايي كه در طول روز مي زنيد بيندازيد، نشانه هايي از آن را پيدا خواهيد كرد. نگوييد كه هرگز تجربه اش نكرده ايد، شايد كرده ايد و با يك پسوند «مصلحتي» خودتان را با آن طبيعي كرده ايد. اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم؛ به اينكه چه راحت از كنار پاسخ گفتن به پرسش هاي اطرافيانم مي گذرم. اوج اين طفره روي در محل كارم است، طوري كه برخي مواقع از پاسخ ها و استدلال هايي كه براي ديگران مي كنم، خودم هم ذوق زده مي شوم، كه چه بي ربطند به واقعيت آنچه در زندگي روزمره جريان دارد! نمي دانم متوجه مي شويد كه چه مي گويم يا نه. اين عبارات را از زبان يك بنده خدايي به اسم «هولدن كالفيلد» - كه خدا سالینجر مرحوم را به سبب آفرینش این شخصیت، در جوار صالحين مقربش، در بهشت برين جاي دهد – بخوانيد تا منظورم را بهتر متوجه شويد: «چاخان ترين آدمي هستم كه كسي توي عمرش ديده. افتضاحه! حتي اگر دارم مي روم مجله بخرم، اگر كسي ازم بپرسد كه كجا مي روم، تعهد دارم كه بگويم دارم مي روم اپرا!» «گفت: اسمت چيه پسرم؟ گفتم: رودولف اشميت. دوست نداشتم كل زندگي ام را برايش تعريف كنم. اشميت خدمتكار خوابگاه مان بود!» دعوتم كرد تابستان بروم ديدن ارني... تشكر كردم و گفتم با مادر بزرگم دارم مي روم آمريكاي جنوبي كه از آن دروغ هاي شاخدار بود؛ چون مادربزرگم به ندرت حتي از خانه اش بيرون مي آمد» و... معادله پيچيده اي است و به گمانم نقش اصلي را در اين دروغ گويي سبكسرانه، آدمها و اجتماعي بازي مي كنند كه اطرافم را احاطه كرده اند. آنها كه با اتاق تنهايي هاي اين «آدم»، غريبه اند و زحمتي هم به خودشان نمي دهند كه با مختصات آن؛ حداقل با همان بروندادهاي محدودي كه مثلا از مجراي سليقه ام، اعتقاداتم، ارزش هايم، دوست داشتني هايم و غيره و غيره، به گوش و چشم شان مي رسد، ارتباط برقرار كنند... پس شايد برايشان محترمانه تر باشد كه همان پشت در اتاق باقي بمانند و آنقدر ذهن شان درباره فضاي داخل اين چارديواري به هم بريزد كه كلافه شوند و بروند دنبال زندگي خودشان! البته شايد آنها هيچ گناهي نداشته باشند و ايراد از فرستنده باشد. اين را امروز مي گويم كه «بچه لازاروس» را ديده ام. اميدوارم اين فيلم را (كه سپاسگزار دكتر عالمي و همكارانش در «سينما ماورا»، به جهت دوبله و نمايشش هستم) از دست نداده باشيد. دختركي در پي يك تصادف به اغما مي رود و سفر برادرش به دنياي ذهنيات او (از مجراي هيپنوتيزم و با مخلوطي از تخيلات قابل هضم)، تنها راه بازگرداندن او از دنياي زندگي نباتي است. همه فيلم را بگذاريد كنار و همان سكانسي را هزار بار ببينيد كه به اتاق تنهايي هاي دخترك در داخل ذهنش مي پردازد؛ پسرك و آن خانم دكتري كه به كمكش آمده، هر دو تلاش مي كنند تا او را متقاعد به ايستادن و باز كردن در اتاق كنند و او مي ترسد از اين كار، چرا كه بيرون، شب است و يك بولدوزر غول پيكر مشغول كندن اطراف خانه... نمي دانم آيا اين حس همذات پنداري با دخترك درست است يا نه، آيا مغلوبه موقعيت دراماتيكي شده ام كه حاصل ذوق فيلمساز است يا نه، فضاي آن اتاق و ترس دخترك از ترك آن، بدجوري برايم آشناست و... فعلا مشغول هضم كردن آن صحنه ها هستم و شايد چند وقت ديگر بتوانم راي بهتري صادر كنم. برخي مواقع به خودم مي گويم كه شايد «هپي اند» بچه لازاروس، كليد واقعي براي تغيير نظم زندگي ام است و بايد به حرف هايي كه از آن سوي ديوار مي شنوم نيز تا حدودي اعتماد كنم. در مقاطعي از زندگي، كليدهايي هم از زير در اين اتاق ماورايي به داخل آن هل داده شده اند كه شايد، بايد به آنها اعتماد مي كرده ام، اما شايد هم نه؛ اينها همه بخش ديگري از همان پاسخ ها و نظريه پردازي هايي هستند كه «آقاي كالفيلد» ذهنم، برايم رديف كرده اند و اصل داستان جاي ديگري است... خوابم گرفته... يادداشت را كه براي همدم زندگي ام مي خوانم، ياد سهراب مي افتد، با آن تور لطيفي كه مي كشيد روي كلمات پر جذبه اش و چقدر اين رومانتيسم، براي لحظات حاضرم، رهايي بخش است: ... آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است. به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.

لینک ثابت
