تبليغاتX
Green Fire - داستان هاي عامه پسند - 8
داستان هاي عامه پسند - 8شنبه 1386/10/29

براي محمدرضا گلزار كه يگانه عشق زندگي ام است!

 

هر كسي در اين دنياي فاني، در جستجوي يافتن قهرماني است كه او را از شر زندگي نه چندان دلخواهش نجات دهد. پسركان شيك پوش آن سوي اقيانوس، شب ها خواب بتمن و سوپرمن و اسپايدرمن و فرشتگان آنجل مي بينند، چشم بادامي هاي مهربان خاور دور، تصوير بروسلي و جكي چان و جت لي و اين سالهاي اخير، بانو يانگوم زيبارو را در قاب آرزوهايشان مرور مي كنند و ما ايراني هاي گرفتار در ميان سنت و مدرنيته، گاه كه در شب نشيني هاي بزرگان فاميل به تنگ مي آييم، سنگ آرش و اسفنديار به سينه مي زنيم و سر در مقابل درفش كاوياني خم مي كنيم اما به وقت همراه شدن با نسل سومي ها و گوش جان سپردن به آواي mp3 playerهايشان، آرزو مي كنيم كه ما نيز در كنار هديه خانم و آقاي گلزار و رادان خوش چهره، عكسي به يادگار بيندازيم. گريزي از اين اقتداي خوش باورانه به «ستارگان» نيست و همه ما، هر يك به فراخور حال و احوالمان، شبي ميزبان رؤياي اين سلاطين دلربا بوده ايم (چه شمايي كه حتي در عالم خواب نيز به گرد درخت افسونگر حضرت مستطاب تاركوفسكي در «ايثار»ش مي گشتيد و پرسش هاي مردافكن فلسفي تان را از آن پدر بزرگ همه چيزدان مي پرسيده ايد و چه اين نگارنده هميشه كودك مانده سبك وزن كه به وقت نونهالي، در جستجوي يافتن برق چشمان آقاي آرنولد عضلاني در آئينه خانه، شب را به سحر وصله كرده است!) دل به چه چيزشان فروخته ايم؟ چهره هاي فتوژنيك شان؟! محمدرضا گلزار و باران كوثري

اينها را براي طرفداران بي شمار هفت شنبه و فرزاد حسني در عالم وبلاگ نويسي مي گويم (نگار و ريحانه و فاطمه و مجيد و هزاران نفر ديگر) يا رزا متولد ۱۳۶۳ دانشجوی سال آخر مترجمی زبان انگلیسی، ساکن تهران كه وبلاگي براي پوريا پورسرخ درست كرده است، يا بهاره صدیق زاده و حدیث بشارتی كه اسم وبلاگشان را گذاشته اند «عاشقان و حامیان همیشگی محمدرضا گلزار»، يا براي مونا و مهسا و سودابه و بويژه لادن كه خيلي قشنگ از ستاره اش تعريف مي كند: «راستی میدونین معنی اسم زیبای آقای کمیلی چیه؟این اسم خیلی معنی داره و البته معنی های خیلی زیبا و بی نظیر... حامد به معنی: ستاينده، ستايشگر و درود فرستنده است... راستی من به نیت آقای کمیلی واسشون یه فال حافظ گرفتم... مدامم مست می‌دارد نسيم جعد گيسويت/خرابم می‌کند هر دم فريب چشم جادويت» يا حتي مجيد باغيرت كه بدجوري جواب بدخواهان يك مجري تلويزيون را در وبلاگي كه به اسم او درست كرده است مي دهد: «در جواب خانمهای محترمی که خودشون رو با نام ندا و زهرا و شیوا معرفی میکنند باید بگم که بچه شماهایید كه واسه خودتون رویابافی می کنید و میخواین که یه جوری خودتون رو مطرح کنید و بگید که با خانواده سلوکی و لهراسبی در ارتباطین. من ۲۲ سالمه این جور آدمها رو دیگه خوب میشناسم. در ضمن من و بقیه دوستان من توی این وب نیازی به اطلاعات شما درباره آقای سلوکی و همسر محترمشون نداريم». و بالاخره سید محمد کزازی عزيز كه از كرمانشاه وبلاگ هواداران باران كوثري را اداره مي كند و اين وبگردي اتفاقي، با گذرم از كنار فضاي ساخته ذهن و دست او در اين بحر طويل آغاز شد...

همه اينها و ما و شما، مقهور قدرت ستارگانيم و زندگي مان در چنگال روايات دراماتيكي به بند كشيده شده كه اينان تصويرگران آنند. روزهايمان با نحوه لباس پوشيدن و حرف زدن و آرايش موهايشان رنگ مي گيرد و يادداشت هاي عاشقانه مان، قهرماني جز اينها كه خوش تيپ تر از پسرك مكانيكي كوچه مان هستند، به روي خود راه نداده اند! البته ما مردمان ساده دل، هميشه هم دريافت كنندگان خوب و سر به زيري براي پيام هاي ستارگان نبوده ايم. مصداق اين مدعا «حسن گلاب» حاتمي كياست كه يك تنه، آمار اهداي عضو ايران را به كمتر از نصف كاهش داد، يا «مهشيد» و «ماهرخ» ساعت شني كه به كابوس دختران پا به ماه مبدل گشته اند يا حتي «شور عشق» پر فروش كه فرهنگ فرار از خانه را براي دختركان دبيرستاني مان نهادينه كرد...

بگذاريد براي يك بار هم كه شده، با خودمان صادق باشيم؛ من و تو، هميشه مردمك چشمانمان را به «زيبايي» و «عضله» مخلوقاتي از جنس نور و تصوير فروخته ايم و اين بازار مكاره، با هوش تر از آنست كه بگذارد با كهنه شدن عروسك هايش، پي به اين فريب دل انگيز ببريم؛ پس هر روز مجوز ورود ستاره اي  نوظهور به اين ميدان صادر مي شود تا نهاد نوجو و اميدوارمان، دوباره دل خوش كند به قهرماني ديگر كه شايد نجاتش دهد از واقعيت تلخ زندگي روزمره...

راه چاره چيست؟ يكي مي گويد سينما نرويم و تلويزيون خانه را بشكنيم و روزنامه نخريم و موبايل را در جيب كت درون كمد، بايگاني كنيم و سيم متصل به اينترنت رايانه را قيچي... تا شايد، دور از ستارگان و دنياي رنگارنگ شان، همچون رابينسون كروزوئه مرحوم، چندي به درون خود سفر كنيم... و من مي گويم «نه». همه اينها باشند و براي خودشان بر طبل مشتري مداري بكوبند و ما... همه مان، جمع شويم دور هم، يك شاخه گل سرخ بخريم و برويم در خانه پيرمرد صد ساله محل. او كه سالهاست ديگر براي پا در مياني و استخاره و گفتن اذان در گوش نوزاد و فال حافظ گرفتن به پيشش نرفته ايم. براي او كه هنوز زنده است و از جنس خودمان، قصه غصه هايمان را بگوييم و بشنويم از زبانش، راه و چاه را... تا مگر به افسون حرف راست و دل سوخته اش، بيفتيم از صرافت اين همه عشق ورزيدن و كپي برداشتن از آئين پوشالي زندگي آدمكان دراماتيزه شده و باور كنيم كه اين چرخ حيات، با تمام واقعيات سپيد و سياهش، جز برگي از يك فيلمنامه كه ما خود، نويسندگان و ستارگان نقش اول آنيم، نيست.


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت