اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!
امروز صبح نزديك بود خودم را به كشتن بدهم. مي دانيد چرا؟ بخاطر 150 تومان ناقابل! آن هم در چالشي كه ديگر بايد به آن عادت كرده باشم؛ چالشي به اسم كرايه تاكسي هاي خطي!
خلاصه داستان اين است كه راننده محترم در پايان مسيري كه بايد مثل هر روز و مثل تقريبا «همه» همكارانش و بر اساس سليقه خودآگاه و جمعي اين «همه»، از من 300 تومان طلب كند، چيزي در حدود 450 تومان، از آن تنها اسكناس سبز و نازنين به جاي مانده در جيب اين مرد ايستاده در انتهاي يك ماه سرد، به عنوان كرايه كسر كرد. در واكنش به چنين رويدادي، شما اگر به جاي من و در آن آهن پاره فرسوده به انتظار تعويض، نشسته بوديد چه مي كرديد؟ من آن كردم! ام
ا با يك تفاوت و آن غفلت از اندازه حقيقي آن پيكر نتراشيده اي بود كه در تمام مدت آن سفر درون شهري انباشته از موسيقي هاي «مردمي» و تجسم دستمال تكان دادن هاي حضرات مستطاب «آقاسي» و «قادري» و مرور چندين باره گمانه زني هاي ايشان پيرامون عواقب احتمالي «اگه يادش بره كه وعده با من داره...!»، آنرا از پشت، به مردكي گوژپشت انگاريده بودم و بدتر آنكه، در عين اطلاع از آخرين وضعيت جسماني خودي كه بامداد در آيينه ديده بودم، از سر غفلت، برايش دم از «حقوق شهروندي» و «يك لقمه نان حلال» و «پول زور» هم برآوردم...
شما كه غريبه نيستيد، اين واكنش متعارف كارمندي، با پياده شدن مخاطب گفتار مدني اين حقير از آن تابوت متحرك و با محو تدريجي خط سايه نازك بدنم در حجم سياه و قابل تحسين «آقاي راننده» و بويژه لمس انگشتان گوشتي اش كه پوست سرد صورتم را نوازشي اندك كردند، خيلي زود برايم به تجربه اي ديگر مبدل گشت. تجربه اي كه در آن، ماهيت «جوجه» وجود انسان هايي چون من، نقش اصلي را در ديپلماسي برخورد با طيف گسترده لمپن هاي مسلط بر زندگي در كوچه ها و محله ها و خودروها و تاريكي ها و خلوتي هاي «شهر بهشت» بازي مي كند...
امروز صبح، براي هزارمين بار به حربه سكوت پناه آوردم، كه اگر اين نمي كردم شايد ديگر افتخار به واژه درآوردن اين تجربه تكرار شده براي شما خوانندگان محترم، حداقل تا بهبودي كامل دستي كه احتمالا از آرنج مي شكست و چشمي كه كبود مي شد و گردني كه درد، امانش را مي بريد، نصيبم نمي شد! چه مي شود كرد... امروز صبح، دوباره مثل آن نوجواني هاي دور كه محو پوستر قدي «آرنولد» در گذر از كنار پنجره باشگاه بدنسازي محله مان بودم و خودم را در قالب او تصور مي كردم و تا پايان مسير مانده تا مدرسه، نفسم را در سينه نگاه مي داشتم كه اندكي به اين آرزو شبيه تر به نظر برسم، وقتي پشت به راننده احمق عوضي نامرد ازگل كروكوديل (...) كردم و اندكي از او فاصله گرفتم، دوباره رو به آقايان و خانم هاي محترمي كه در مقابل مجموع اين رويدادها، تنها به ايستادن و لذت بردن از يك تنش واقعي ديگر بسنده كرده بودند، اخم كردم، سرشانه هايم را دادم بالا و تا رسيدن به اداره، در پناه ذهن انباشته از ايماژهاي مقتدرانه، زير مشت و لگدهايم آنچنان بلايي سر آن «راننده فنچ» آوردم كه ديگر حتي مادرش هم او را نخواهد شناخت!

لینک ثابت
