سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...
حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.
در آن چند دقيقه مي توانم براي همدمم، فصل مقدمه داستان بلند زندگي «پسر» را، پس از آن هزاران باري كه خط خورد و حاشيه نويسي شد، خطوط قرمز، برخي جملاتش را بلعيدند و برخي ديگر هم زير فسفرهاي سبز و گلي، آرام گرفتند، براي او بازخواني كنم. از اين بگو
يم كه چقدر قهرمان اين داستان بيست و هشت ساله، به سبب قدم گذاشتن بر پهنه خاك، سپاسگزار آقا و خانم عماد است. آنها كه او را از ميان سردرگمي هايش در سپيدي عوالم بالا، كشيدند به خط مقدم بازي سخت اما رنگارنگ روزگار زميني ها، تا اگر مرد ميدان بود و آخر بازي، برگ هاي برنده را هنوز در دست داشت كه رو كند، اين بار سرشار از آگاهي و با سربلندي برگردد به آن بالا...
در آن چند قدم كوتاه، براي دو سايه چسبيده به هم كه روبرويمان روي سنگفرش پياده رو، خودشان را به جلو مي كشانند، از لايه هاي پيچ در پيچ وجود «پسر» خواهم گفت؛ همان ها كه خودش هم برخي مواقع از به دام افتادن و گم شدن در لابلايشان به تنگ مي آيد. از خوبي ها و بدي هاي اين سالها بگويم؛ اعتراف كنم كه آن پسرك چاق و زشت را كه كابوس بچه هاي «ابتدايي تربيت» بود، به عمد در آن كلاس خلوت به دام انداختم تا قد بلندهاي «انتظامات» كه حرف «پسر آقاي مدير» را خوب گوش مي كردند، يادش بيندازند كه در عرصه «قلدر بازي»، دست روي دست بسيار است. از ترس هميشه ام از موهبتي به اسم «شنا» بگويم؛ از اينكه چقدر آرزو داشته ام كه بتوانم براي يك بار هم كه شده، يك سكه بي بها را بيندازم به عمق آبهاي آرام محمود آباد و در آن ژرفاي زيبا، در ميان سنگريزه ها و خزه ها و صدف ها، بگردم دنبال آن و... يا از شبهايي بگويم كه لذت رصد كردن ستارگان بر پهنه آسمان كرمان و طبس را تا مغز استخوان هايم، تجربه كرده ام. بروم سراغ خاطرات پادگان قصر فيروزه؛ از «شرق» خواندن هاي طولاني حين صرف آن به اندازه يك مشت مثلا برنج دم نكشيده ناهار سربازي بگويم، از سوت و كف زدن بيچاره هايي به اسم ديپلمه و پايين تر، در آن صبح زود ميدان صبحگاهي، وقتي شنيدند كه شستن دستشويي ها، سهم دكترهاي پادگان است... نمي دانم، شايد هم بروم سراغ دبيرستان «مالك اشتر»؛ از «خروس» بگويم؛ همان معلم كم شانس ادبياتمان كه در مقابل سؤالات غريب جماعت خونخوار مقابلش، مدام كم مي آورد و سرخ و سفيد مي شد... از آدم هايي بگويم كه در طول اين بيست و هشت سال، بر لوح وجودم، هر كدامشان، خطي به يادگار انداخته اند و رفته اند؛ از آن خانم «صفدري» مهربان كه معلم كلاس اولم بود تا مهندس «آبو» كه يادم داد وقتي پنجاه كارگر خسته و خشمگين، عزم مي كنند كه سهم شير روزانه شان را از حلقومت بيرون بكشند، چطور آرامشان كني و از راز گل سرخ برايشان بگويي!!
شايد هم هيچ كدام از اينها را نگفتم؛ فقط از لذت زندگي بر اين خاك پاك، برايش گفتم؛ اينكه از قدر و منزلت «زندگي»، بويژه در اين سالهاي اخير كه طعم آرامشي خيره كننده را به لطف وجود خود او تجربه كرده ام آگاهم، قدر پيچ در پيچ هاي اين بازي را مي دانم، قدر آنها كه در گذر از اين دالان بلند، در كنارم بوده اند و هر كدامشان با صبوري و گذشت، پيچش هاي ناگهاني ام را تحمل كرده اند و لب از لب نگشوده اند، خوب مي دانم...
همه اينها را كه بگويم و نگويم، بالاخره خواهيم رسيد روبروي بيمارستان «مادر». احتمالا ساعت از چهار، يكي دو دقيقه اي گذشته است. در سكوت زيباي شهر، گوش هايمان را تيز مي كنيم تا صدايش را بشنويم. فرياد نوزاد كه از درد ضربه پرستار بر پشتش، در فضاي اتاق زايمان پيچيد، آفريننده مان را براي يك بار ديگر، شكر مي كنيم و مي گرديم دنبال ماشيني كه آن وقت صبح، ما را برگرداند خانه مان در آن سر ديگر شهر...!

لینک ثابت
