بعضيها داغش را دوست دارند!

اين نامه ها را من ننوشته ام. سفارش نوشتنشان را زمستان سال 81 به رفيقي دادم كه مؤلف تئوري «ميان نسل ماندگي» هم اوست! كسي كه براي خودمان و بر و بچه هاي اطرافمان كه در سالهاي انتهايي دهه 50 چشم به اين جهان گشوديم، عدد 75/2 را به عنوان «نسل» يا همان Generation پيشنهاد داد و به دل همه هم نشست. شايد خود او هم يكي از همين روزها دست از سر نمودارها و انسان هاي كت و شلواري شيك پوش و جلسات ماركتينگ بر دارد و خسته از نعشه گي ماترياليسم، به كافي نتي حقير در خياباني خلوت پناه بياورد و براي جماعتي كه زماني قلمش، مسحورشان مي كرد، دوباره از گفتگوهاي مرد چاق با آن مرد لاغر بگويد. تا آن موقع نامه هايي را كه براي برخي از شخصيت هاي دوست داشتني مان و به نمايندگي از نويسندگان يكي از مجلات دانشجويي سالهاي نه چندان دور مشهد به اسم «واژه» نوشت تقديم تان مي كنم. آن شماره از واژه كه «امير فرهادي» در آن نامه هايش را منتشر كرد، بعدها به واپسين ميهماني نوشتاري رفقا، پيش از وداع با آوانگارديسم دوران دانشجويي و پيش از آغاز دوران سمپاتيسم كار و زندگي تبديل شد كه خاطره اش تا امروز هم جذاب باقي مانده است.
فرهادي در توضيح نامه هايش از عبارات زير استفاده كرده است كه شما نيز مي بايستي از آنها آگاه باشيد: « اين نامهها كه البته در بعضيجاها به شكل يك تكه يادداشت است، حرفهايي دارد براي گفتن، اما فقط يادداشت است و برداشتي ديگر نميتوان از آن كرد، نه مقاله است، نه شعر، نه داستان، نه... نه … و شما فقط به شكل يك يادداشت بايد به آنها نگاه كنيد و نه بيشتر. فرض كنيد اين نامه ها روي پاكت سيگار نوشته شده اند و شما خيلي اتفاقي، زماني كه در پارك نشستهايد روي نيمكت، آن را مييابيد و چقدر خوشحال ميشويد از خواندن يادداشتي پشت پاكت سيگار... يادداشتهايي از ما كه مانند يك نسل بوديم، نه نسل سومي و نه دومي، بلكه چيزي مخدوش در اين ميانه، پس يادداشتهاي اين نسل غريب را در زمينههاي مختلف چون ادبيات، موسيقي، سينما، فلسفه و … بخوانيد.
نامهاي براي فدريكو گارسيا لوركا:
اسپانيا: ديروز، اسپانيا: امروز
اينها: نسل سوم و ما: نسل دو و هفتاد و پنج صدم
ما كه نسل دو و هفتاد و پنج صدمي هستيم وقتي نام اسپانيا را ميشنويم به ياد اين چيزها ميافتيم و سئوالهايي در ذهنمان مرور ميشود:
مادريد شهر پر از آفتاب با مردمان سلحشور كه نواي فلكوريكِ گيتارشان، حكايت از حماسهها و رزمهايشان دارد. سروانتس و قهرمانِ زادهی ذهن او - دن كيشوت - كه تاريخِ پايان قرون تاريكي و شروع رنسانس را براي ما ورق ميزند. ژنرال فرانكوي فاشيست و مبارزات مردم اسپانيا با او. پابلو نرودا، شاعر خون و حماسه و مادريد. سانتياگو كاريو، مبارز نستوه عليه فرانكو. و شما آقای لوركا و شعر نابتان، چون عروسي خون كه قرباني خودكامگي فرانكو شديد.
اما اينها (نسل سوميها) با شنيدن نام اسپانيا فقط به ياد سه محصولِ صادراتي از سرزمين ماتادورها ميافتند:
1ـانريكو 2ـ باندراس 3ـ رئال مادريد
و تنها مسائل و سئوالات مهمي كه درذهنشان مرور ميشود اينهاست:
الف ـ آيا انريكو يك رگش ايراني بوده كه آواز فائقه آتشين را به فارسي چنين خوب ميخواند؟
ب ـ مهمترين سئوال درباره باندراس اين میباشد كه آيا آواز فيلم «دسپرادو» را خودش خوانده است يا نه؟
ج ـ و از همه مهمتر اين كه آيا «رئال» اين فصل قهرمان ميشود؟
و امثال من در حالي كه نواي «مونامو» در گوشمان طنين مياندازد، در حال خواندنِ اين اشعار از نرودا هستيم:
«ميپرسيد: كجايند ياسها؟
و پوششِ اثيريِ خشخاشها،
ميگويم: در محلهاي از مادريد زندگي ميكردم
با ناقوسها
ساعتها و درختها
از آنجا چهره تكيدهی اسپانيا را ميتوانستي ديد
چون اقيانوس چرمين
يادت هست رافائل؟ خانهام را كه هر سويش شمعداني روييده بود
فدريكو! يادت هست؟
خانهام! يادت هست، با بهار خوابهايش كه در آن روشنايي ماه ژوئن، دهانت را غرق گلها ميكرد...
برادر، برادر…
و يك روز صبح، اينها همه شعلهور شد
و يك روز صبح، حريقها از دل خاك زبانه كشيد و مردمان را بلعيد
روي در روي شمايان ديدهام، ديدهام خون اسپانيا را، كه برميخيزد تا در موجي از دشنهی غرور غرقهتان سازد!!!»

لینک ثابت
