آنچه گذشت...
بعد از پنجاه و شش روز ننوشتن که گمان می کردم برای مغز محترمم، فرصتی برای هواخوری فراهم خواهد آورد؛ امروز که نشسته ام تا دوباره نوک انگشتانم را به گرد خاک این کیبورد زبان بسته بسایم، بسی خرسندم که خالی تر از همیشه ام! در این سوی نوروز 87، آنقدر به خودم زندگی را آسان گرفته ام که دیگر چیزی به نام «دغدغه بیرونی» برایم باقی نمانده است! هر چه هست، اندوخته های درونی انباشته شده در بالاخانه است که نه سیاسی اند، نه اجتماعی اند، نه اینوری اند و نه... روزنامه خواندن را گذاشته ام کنار، تلویزیون را فراموش کرده ام، اینترنت را بوسیده ام و سپرده ام به بقیه و صبح ها، همان فرصت محدود رادیو گوش کردن در تاکسی های خطی را با سوار شدن بر صندلی عقب ماشین پیرمرد ساکتی که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح از روبروی کوچه مان عبور می کند عوض کرده ام؛ چرا که او تنها راننده ای است که ترجیح می دهد به جای گوش جان سپردن به جلف بازی های مجریان پرچانه رادیو، خاطرات دهه های غبار گرفته ذهنش را برای مسافران مرور کند؛ آن زمان هایی که حالا دیگر با اطمینان می توانم عنوان «عصر معصومیت» را به آنها نسبت دهم....
در این روزهایی که از خیر این «ارتباطات» لعنتی گذشته ام، تازه به خودم رسیده ام. باورتان نمی شود؛ در این پنجاه و شش روز زندگی به سبک کروزوئه مهربان، هر روز صبح و بدون استثنا، همان گنجشک هایی را که زمانی در این وبلاگ هم، ندیدنشان را ناله می کردم، دیده ام و اتفاقا به میهمانی شان هم رفته ام...
اینها را نوشتم برای رفقایی که پیگیر دلایل غیبتم بودند. هنوز کسی نمی داند اما شما که غریبه نیستید، در روزهای سفر نوروزی ام به آن «جنوب رؤیایی»، به جبر زمان و مکان، قلم و کاغذ به دست گرفتم و از آن غریب تر، مشغول آفریدن گونه ای از نوشتار شدم که در آن بی تجربه محض ام؛ چیزی به اسم «داستان».
جالب اینجاست که در این روزهای پشت سر، هم لذت کشاندن جوهر خشک شده آن عمق خودکار آبی ام به سطح کاغذ، بدجوری زیر دهانم دوباره مزه کرد و هم عجیب تر از آن، خوش بودن با این «دو و نیم» داستان کوتاهی که برای خود، در رادیوی محلی دنیای ذهنی ام، بارها اجرایشان کرده ام!
تمام این پنجاه و شش روز، تنها همین بود و بس.
راستی شرمنده که شما را فراموش کردم. حال و روزگارتان که بر وفق مراد هست، ان شاء الله...؟

لینک ثابت
