این یادداشت تقدیم می شود به مارکو، نیکولو و ماتئو «پولو»!
در جستجوی «آدم های خوب»
اینها را برای فاطمه می گویم. دختر 5/1 ساله برادرم که که تنها هنگام شنیدن ریتم «پیام های بازرگانی»، آرام و قرار می گیرد و بدون هیچ حرکتی به آوا و نمای شگفت انگیز موتور سواری یک میمون چیپس خور در خیابان های شلوغ خیره می شود.
فاطمه جان!
فرهنگ تصویری این دیار در دهه شصت و ابتدای هفتاد، به لطف فقدان تکنولوژی وارداتی و غیبت موبایل و کامپیوتر و MP4 و سگا و پلی استیشن، آنقدر آرام و بی ریا بود که دلمان ضعف می رفت برای عشوه های آن کودک کوتوله ای که مقابل پرده برنامه کودک، حرکات موزون اجرا می کرد تا خانم مجری خودش را به استودیو برساند! در چنین سالهایی که هنوز پای سی دی و زیرنویس و آنتن و بشقاب و کاسه به اینسوی اقیانوس باز نشده بود، سکان هدایت افکار عمومی خانه ما در دستان پرتوان رسانه ملی و سریال هایی مثل بوعلی سینا، سربداران و... بود. رسانه ای که انقلابی مردمی را پشت سر داشت و می بایستی با برنامه های محتوایی اش، مرزبندی خود را با آنچه مرزنشینان کشورمان از تلویزیون ترک و عرب و روس و پاکستانی می دیدند متمایز می کرد. پس اینگونه شد که عادت کردیم به تماشای فیلم های کارگری «آندری وایدا»، به اعتصاب های مردمی بر علیه نظام های امپریالیستی. شدیم خوره مرحوم «تارکوفسکی» و استدلال های فلسفی شخصیت های عجیب و غریبش. سینمای وطنی هم که نگو و نپرس! «نار و نی» و «دونده» و مهرجویی آنقدر ما را معناگرا و متفاوت بار آوردند که هنوز پشت لب هایمان سبز نشده بود، به جای پرتاب کردن لنگه دمپایی به سمت کارت های ماشین چیده شده در پیاده روی کوچه، دیالوگ های «حمید هامون» را با صدای بلند برای هم دکلمه می کردیم!
فاطمه جان!
در چنین روزگاری که «همه»ی آنچه می دیدیم، بارها و بارها از فیلتر جلسات سیاست گذاری و وزن کشی های مختلف عبور می کرد، قهرمان کودکی های من، جوان محترمی بود به اسم «مارکو پولو» که دائم در سفر بود و برایم حکم مسافر کوچولوی دنیای واقعی را داشت. شاید پدرت فیلم و سریال و عکس های پشت جلد مجلات و کارتون های این شخصیت را به یاد داشته باشد. آن موقع ها آنقدر «مارکو»ی جوان در دل مردم جا باز کرده بود که حتی گفتگوهایش با نیکولو (پدرش) به تکیه کلامهای رایج کوچه و بازار تبدیل شده بود. او آدم ساده ای بود و من عاشق ماجراجویی هایش؛ به اینکه چه بی باک قدم در سفری می گذارد که شاید بازگشتی نداشته باشد و در جستجوی حقایق تازه، کره زمین را زیر پا می گذارد. آن موقع ها، حتی «قوبیلای خان» اخمو را نماینده خودمان در شرق می دانستیم و از گشاد شدن چشمهای مارکوی غربی، به خصوص وقتی که با آداب و سنن و پیشرفت های مردم اینسوی جاده ابریشم آشنا می شد، کلی و خرده ای حال می کردیم! مارکوی آن زمانه، برایمان پیام آور یک محتوای مستقیم بود و آن میل به جستجوگری بود، ولو به چین...
فاطمه جان!
مطمئنم علاقه ای به شنیدن چنین حرف هایی نداری و این را می شود از اشتیاقت برای پاره کردن این دفترچه یادداشت به خوبی متوجه شد! اما بگذار بگویم چرا اینگونه به فکر «یاد ایام کردن» افتاده ام... این بهانه در روایت مختصری نهفته است که در شماره اخیر یکی از نشریات جوان پسند این دیار از زندگی «مارکو» برای خوانندگانمان نقل کردیم. این مجله را من و جمعی از دوستانم در یکی از مجموعه های فرهنگی شهرمان کار می کنیم و برای همگی مان به رویداد جذابی مبدل شده است.
این شماره از مجله که مارکو در آن حضور داشت، بطور خارق العاده ای به یک یادگاری تمام عیار تبدیل شد و مجموعه انعکاس های آن برایم جامعه ای از مخاطبان را تصویر کرد که اندیشیدن به سلایق متنوع و گاها متناقض آنها، مغز را می سوزاند! عده ای آنرا آنچنان پسندیدند که مجبور شدیم از همسایه بغلی مان یک جعبه دستمال کاغذی برای پاک کردن عرق از پیشانی خریداری کنیم و برخی هم طوری بر رویمان شمشیر کشیدند که داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم. لطف ماجرا در این بود که مجله مان را همه خوانده بودند وکسی از کنارش به آرامی نگذشته بود و این در دنیای شتابزده و اس.ام.اسی امروز یعنی یک اتفاق نیکو. اینکه حاصل قلمت، جمعی را به تحرک وا دارد و برایت «کامنت» بگذارند.
از تحسین ها و تبریک ها که بگذریم، برخی از انتقادها خیلی بجا بود و کمر همت به رفع آن نواقص بستیم، اما هرچه با خودم کلنجار می روم، نمی توانم از کنایه عزیزی که ما را به جهت «شخصیت پردازی یک چهره تبلیغی-تبشیری مسیحی» (همین مارکوی خودمان!!) مورد نوازش قرار داده بود، بگذرم. این را بگذار به حساب نقدناپذیری تاسف برانگیز عمویت، اما برای نگارنده، چنین علامت سؤال ویژه ای، مساوی است با کنایه به سیاست های ترویجی یک رسانه معظم (به عنوان مهمترین و تاثیرگذارترین گروه مرجع رسانه های ایران در دهه 60) در برهه ای از تاریخ که همواره به آن افتخار می کرده است. می دانید حالگیری این داستان کجاست؟! اینکه آیا نسل سومی هایی که سال های باروری فکری شان را در طوفان برنامه ها و سریال های تلویزیونی هدایت شده سپری کرده اند (اوشین را که در نسخه ایرانی اش، بانویی شد پرتلاش و مبری از هر خطا، آنگونه که حتی خالقین چشم بادامی اش را هم از این تغییر به تعجب واداشت، حتما به یاد می آورید؟!) اکنون مجاز به پناه بردن به اسطوره های نوجوانی شان نیستند؟ آیا آن نمادسازی ها اشتباه بوده است؟ آیا تعریف رسانه ملی ما از «آدم خوب»، آنگونه که از گذشته در ذهنمان ثبت شده، اکنون غلط از آب در آمده است؟
فاطمه جان!
بگذار این تلویزیون لعنتی را خاموش کنم. دلم از بازی موش و گربه خانم یانگوم و آقای امپراطور به هم می خورد! گوشه نشینی های حاج یونس فتوحی در مسجد برای شفای «هستی» برایم سخت تر از دیدن کتک کاری های آمیتا پاچان در فیلم های هندی شده است. آگهی های رنگارنگ بانک ها، جعبه جادویمان را قرق کرده اند و مردم آنقدر به شنیدن نام جایزه های پرطمطراق خو گرفته اند که حتی برای دعوت به خواندن یک پاراگراف از آثار شهید مطهری هم باید رسانه ملی مان، هر شب توری از میلیونها تومان سکه برای بینندگانش پهن کند.
در چنین زمانه ای که قهرمان ها احمقانه تر از هر موقع دیگری اند، بگذار به همان دوران پاستوریزاسیون دهه شصت زندگی ام غبطه بخورم که سیاست های آگاهانه یا ناآگاهانه رسانه های محدود کشورم، نوعی از سلیقه را برایمان دست و پا کرد که نمی شود به راحتی سرش کلاه گذاشت. سلیقه ای که اصلی ترین محورش را ارزش داشتن چشم و انتخاب کردن آنچه نشانمان می دهند تشکیل می دهد و نه بلعیدن هر...
فاطمه جان!
معلوم است که خوابت گرفته است! بگذار دوباره تلویزیون را روشن کنم تا با لالایی سریال نود قسمتی امشب، بتوانی خواب خوبی را تجربه کنی! اما پیش از آن شاهد باش که قصدم از این یادداشت دلجویی کردن از مارکوپولو، بابا و عمویش بود، چرا که او دیگر قهرمان این روزها نیست. برخی او را با رمبو و آرنولد و ژان کلود که برای دیارمان باشگاه های بدنسازی را به ارمغان آوردند مقایسه می کنند و با فراموش کردن ابعاد مختلف حقیقت زندگی او، ما را از پرداختن به آنچه از چنین شخصیتی در سالهای نوجوانی مان به ما دیکته شده است، پرهیزمی دهند.
امیدوارم مارکوپولویی که آن سالها در تلویزیون خانه مان می دیدیم این جفا را ببخشد و بتواند چشمش را بر گذشت متولیان فرهنگی مان از کنار این همه سریال و کاراکتر سخیفی که از بام تا شام به بینندگان دهه هشتاد رسانه ملی خورانده می شود و صدای جیک کسی هم در نمی آید، ببندد!
آن مارکو هنوز هم برای نسل من، انسان محترمی است و هنوز هم صبر بیست و پنج ساله اش در دیار غربتی همچون چین، برای شناخت بیشتر مردم این دیار ناشناخته و بعد قضاوت کردن در موردشان، برایمان ارزش والایی دارد و حاضر هم نیستیم که آن تصویر خوب و آدم های بهترش را با هیچ چیز دیگری عوض کنیم.
ختم کلام هم اینکه موقع مرگ، کشیشی را آوردند بر بستر «مارکوی همیشه جوان» تا از او اعتراف بگیرند که بعضی از خاطرات و حقایقش از شرق، دروغ است و رؤیا. اما او همین قدر مرد بود که با نفس های قطعه قطعه، حالشان را بگیرد و تاکید کند «اینهایی که شنیده اید، فقط نصف آن چیزی است که من دیده ام و...» این حکایت سر دراز دارد!
لینک ثابت
