آگراندیسمان - 5
پرواز
هنگامي كه برای یادداشت قبلی دنبال تصویر مناسب می گشتم، به گزینه ای رسیدم که سلام و صلواتم را بسوی رفتگان پرسنل خدوم سایت معظم «کوربیس» کشاند! تصویری که برای چند لحظه ای اتاقم را غرق در نور و سبزه و برگ کرد. اما چه می کردم که ارتباط مستقیمی با محتوای آن نوشته نداشت و باید به یکی دیگر از پوشه های انباشته از متن و عکس رایانه ام تبعید می شد... آن لحظه بسیار حیفم آمد
که باید بایگانی شود اما امروز که در محل کارم، هدیه معرکه «احمد» را به همراه امضایش بر صفحه اول آن گرفتم، شک نکردم که زمان رونمایی آن عکس نیز فرا رسیده است.
...
...
به خویش می گفتم:
که شور تلخ حیات
چه می شود شیرین
به چند تا شکلات
به شرط آن که تو آنها را
ز دست دوست ترین یارت
گرفته باشی و
خندان
به کام بگذاری
...
...
احمد را بچه هایی که به مجلس دامادی ام آمدند، به خوبی می شناسند. او همان جوان زیبارو اما خجالتی است که با طنز غریب واژه هایش در شعر «جوجه خروس»، ویژه نامه ای را که برای آن مجلس آماده کرده بودم، از خشکی و یکنواختی در آورد:
رفتی تو ز دست ما چه آسان، وحدت
در کار تو مانده ایم حیران، وحدت
ای جوجه خروس! ادعاهایت کو؟
آخر که شدی قاطی مرغان، وحدت
...
ای جان تو سرشار ز شور و شرره
داماد شدی، مبارکت باد یُره!
افتاده به گردن تو زنجیر و دگر
هرگز نشوی خلاص، مرد دو دُرِه!!
او برای من، شاعرترین انسانی است که بر روی این کره خاکی به چشم خود دیده ام. نه بخاطر شعرهایش، که هیچ ادعایی نسبت به آنها ندارد و آنقدر خود را غریب و دور از هیاهوی غوغاسالاران نگاه داشته که شاید هیچ گاه نيز به نقطه نورانی این اجتماع ستاره پرست تبدیل نشود، اما خود خودش، همانی که با او در یک شهر زندگی می کنم، آخر شاعرانگی است... تمکن مالی اش بد نیست اما با دوچرخه می آید و می رود. باغی در آن دور دستها دارد که در میانه یک روز سخت اداری، ممکن است از پشت میز کارمندی اش بر خیزد و تا آنجا رکاب بزند. عاشق ابومسلم است و برای تماشاگرانش در استاديوم، بوق هم می زند. لیسانس فیزیکش را تا میانه خوانده اما آنرا رها کرده و... «احمد» هیچگاه دروغ نمی گوید. وقتی هم بخواهد قولی را که برایت عملی نکرده توجیه کند، سبز و سرخ می شود و می خندد! او تنها کسی است که در جلسات كسل كننده محل کارم، وقتی همه به اوج اختلاف می رسند، یادش می آید که چند بیتی غزل در خاطرش مانده که برای جمع نخوانده... آیا لازم است ادامه دهم؟
...
...
اي جلوه ي بهشت! از آن دم كه مي روي
تا ديدني دوباره دلم بي قرار باد
از مهر، رنج آيد و از رنج، آدمي
وابسته باد قلب من و غصه دار باد
اين درد... بگذريم! در اين انزواي تلخ
بزم من و كتاب و قلم برقرار باد
از من گذشته است؛ تو باش و صفا بپاش
جانت هميشه سبز، خزانت بهار باد
«عاشقانه هاي ببر زخمي» نام اثر جديد اوست. كتابي كه مجموعه اي از اشعارش را از آن زمان كه در دشت عباس، حال و هواي از اميد سرودن به سرش زده بوده تا امروز كه بايد پشت ميز اداره اي فرهنگي، جواب ارباب رجوع را بدهد و از آغاز شنبه اي ديگر بنالد، در بر مي گيرد. جالبي داستان اينجاست كه چاپ اول اين كتاب (با وجود كمتر شناخته بودن خالقش) در عرض يك هفته در تهران ناياب شد و اكنون ناشر به دنبال در آوردن 1000 نسخه دوم است كه در بازار بي در و پيكر كتاب، براي خودش خبر مسرت بخشي به نظر مي رسد.
...
...
آن عكس زيبا را كه ديدم، چشم هايم نفس كشيد، خودم را گذاشتم جاي آن كودك سرخوش كه در ميان اين همه برگ و نور و رنگ و بر بلنداي درختي اسطوره اي، دست هايش را آنچنان باز كرده كه بال هاي ذهنش، خودشان را براي اوج گرفتن گرم كنند. شايد اگر همين عكس را لحظه اي بعد از او مي گرفتند، تنها شاخه برهنه درخت باقي مانده بود و شعاعي از نور كه سوي آفتاب پر كشيده بود...
براي احمد، شعر گفتن، بالا رفتن از درخت پير اما تنومند واژگان است. درختي كه آرامش گرفتن زير سايه پهناورش، به او توان گذر از امروز تا فردا را مي دهد. مطمئنم كه او با رازهاي اين درخت آشناست و شايد اگر شما هم برخي از نوشته هايش را بخوانيد، به اين ايمان برسيد كه تا پرواز، درنگي ديگر، بيش ندارد...


گ
پر مخاطب و جذابی که در عرصه داستان نویسی (بویژه مینیمالِ پستمدرنِ فارسی؟!) اداره می کند، به حدیث نفس نویسی هم رو آورده که انصافا کار شجاعانه ای است. اینکه انسان بنشیند پشت میز بازجویی این رسانه جهانگیر و خودش، علایقش، چیزهایی که زجرش می دهند، حرف های تنهایی هایش و... را بریزد روی دایره ای که هزاران چشم آشنا و غیر آشنا رصدش می کنند. اوج این شجاعت، کاشتن تصویر خود بر صدر این تومار است؛ جایی که مخاطب باید ایمان بیاورد به این چهره جوان، به همه چیزش، نه ایمان به نویسنده ای در ابرها، کسی که شاید هیچ وقت نشود تصویر حقیقی اش را مشاهده کرد (شاید از خواندن این نکته چندان حس خوبی به شما دست نداده باشد، اما متاسفانه به مرگ مؤلف کمترین علاقه ای ندارم، چرا که اثر هر روایتگری را در زمان و مکانی تعریف می کنم که او در آن زیسته است).
!) گیر کردم. 
سریالی که ظاهرا همه اهالی ساختمان به نظاره اش نشسته اند، گوش دهی. این سریال عجیب و غریب که شبکه محافظه کار سیما زیر بار پخش آن رفته، هر شب، بیش از پیش بر فک این حقیر فشار می آورد، چرا که دیدن کاراکترهای خاصش و شنیدن حرفهای متفاوتی که بر زبان می رانند (آن هم از شبکه ملی تلویزیون) دهانم را به اندازه خمیازه یک شیر دریایی کش می آورد!
پیوندد را نداشت. جالب اینجاست که تا همین اواخر، خود مدیران ارشد سیما، در هر مصاحبه و همایش و بیانیه، از سیاه نمایی سینمایی های جشنواره ای و خیانتی که آنها در غمگین نشان دادن اجتماع تهرانیها به مردم جهان می کنند، ناله و به گل و بلبلی که در جعبه جادویشان، نشان خلایق می دهند، افتخار می کردند...
لارج بازي در آوردند كه حتي خجالت كشيدم تعداد حقيقي صفرهاي بودجه طرح «عظيم» فرهنگي در حال اجرایمان را افشا كنم... پس باز به زبان چربم پناه آوردم و با سيلي، صورت تشکیلاتی را که مثل سایر «اهالی فرهنگ»، به جیب خالی شان عادت کرده ام سرخ نگاه داشتم...
رد سوپر استارهای کشورش به آسانی بگذرد و به آن یک تمشک یا هندوانه طلایی ندهد؟! متن کامل این یادداشت کوتاه را می توانید در وبلاگ «
!
این رسانه شخصی، مجموعه ای است از چند تک نگاری ساده که تنها با دو هدف مشخص نوشته شده اند: اول؛ جلوگیری از خشک شدن احتمالی نوک قلم نگارنده در کوران عرق ریختن های اجرایی (محترمانه ی همان عملگی سابق!) و دوم؛ ارائه چند پاسخ صحیح به جمیع رفقایی که احوالاتم را در این فضای سایبری جویا می شوند...