برای جعفر بازاج...

یک مرد، یک دوچرخه

 

بی هیچ تردیدی، از میان تمام نوشته های این سالهایم در رسانه های مختلف، آن گزارشی که حکایت «نامه بر» دوست داشتنی محل خدمتم در دوران سربازی بود را هیچگاه از یاد نخواهم برد. این گزارش، روایتگر یک روز کاری از مردی بود به اسم «جعفر بازاج» که تمام نامه های جایی به اسم کارخانه قند آبکوه را، هر مقصدی که می خواست داشته باشد، با دوچرخه چینی اش می برد و افتخارش در زندگی، یک دور کامل اطراف مشهد چرخیدن برای اداره، تنها در یک شیفت کاری بود! تعریف از خود نباشد، اما از گپ خوبی که با بازاج زدم، حرف ها و سوژه های جذابی در آمد که باعث شد، گزارش نهایی هم نمکی و خواندنی نوشته شود. کار شدن این گزارش که در کنارش، عکس های ادایی ام از بازاج هم در هفته نامه «شهرآرا» چاپ شده بود، «نامه بر» شوخ آبکوه را به چهره روز محلات اطراف کارخانه مبدل کرد، چرا که بنده خدا، هر چقدر از آن شماره را که توانسته بود و جیبش قد می داد، از کیوسک های اطراف خریده و میان دوستان و همکاران و هم محله ای ها توزیع کرده بود. از آن روز به بعد و ظاهرا نمکی که این رسانه ای شدن، از ما به جعفرخان رسانده بود، شدیم رفقای شش دانگ که تا پایان سربازی هم ادامه داشت...

بعد از جدا شدنم از آبکوه، «آقای نامه بر» آن گزارش، عادت گذشته اش را حفظ کرد و برای ثبت خاطره هم که شده، هر روز که نه اما هفته ای حداقل یک یا دو بار، تک زنگ مختصری به موبایلم می زد و خاطره اش را در ذهنم زنده نگاه می داشت تا چند ماه قبل که با آمدن موبایل تازه و پریدن شماره های گذشته، تک زنگش را جواب دادم و خبر ویژه اش را شنیدم که «بالاخره بازنشسته شدم». و این برای او که هنوز سن چندانی نداشت و به رغم سفید شدن ارثی موها، هنوز در عنفوان میانسالی بود، اتفاق معرکه ای به شمار می رفت؛ چرا که دیگر می توانست بدون استرس کارخانه، دوچرخه اش را بردارد و بزند به دل جاده. نمی دانم با چه عقلی اما آن روز، شوخی تکراری بچه های کارخانه را که در اوج خستگی ناشی از کار، خلاص شدنشان از دست آبکوه را با خلاص شدن اساسی از زندگی همزمان می دانستند، به او یادآوری کردم و نیشش باز شد که ظاهرا او یک استثناست، چرا که تازه دارد متوجه می شود زندگی و خانواده و تفریح، یعنی چه...

اما دروغ می گفت و ای کاش اصلا آن شوخی را یادش نمی آوردم که بخواهد دروغ بگوید و «خبرش» را دیروز عصر برایم بیاورند... که خیلی ساده، عصر خنک یک روز بهاری، نفسش دیگر در نیامده است.

امروز حالم خیلی گرفته است، نه به این خاطر که دیگر مزاحمی نخواهد بود تا به موبایلم تک زنگی بزند و فرار کند. حال خوشی ندارم چون به خودم قول دادم که آن گزارش سالهای دور را از میان کاغذهایم بیرون بکشم و به جای تراکت ترحیم و تسلیت، میان آدمهای مجلس ختم بازاج پخش کنم تا از انرژی معرکه او در رکاب زدن و نفس کشیدن، دهانشان باز بماند... اما هر چه گشتم، آن برگه و صفحه احتمالا زرد شده لعنتی را پیدا نکردم و تنها افسوسش برایم باقی ماند.

این یادداشت را فرار قلمی ام بدانید از این افسوس تلخ.

پارادوکسیکالیته!

قبله من

چند روز قبل رسیدیم خدمت فامیل بزرگواری که خانه شان در همسایگی مان است. در میانه های پرسش و پاسخ پیرامون مسایل مختلف سیاسی اقتصادی فرهنگی ورزشی خانوادگی و غیره، ایشان ناگهان پرسشی عقیدتی از بنده انجام دادند؛ به این مضمون: «ان شاء الله که نمازهایتان را به جهت صحیح می خوانید؟» بنده هم عرض کردم که با توجه به راهنمایی همسایه طبقه بالایمان، نماز را اندکی مایل به سمت «چپ» اقامه می کنیم. ایشان فرمودند: «سمت اروپا؟!» (چند علامت تعجب هم از طرف این حقیر اضافه بفرمایید.) با خودم گفتم که عجب تیکه سیاسی ناجوری ایشان به ما انداختند و شرعیات را هم کشاندند به بازی مرگ بر انگلیس این وری ها و مرگ بر روسیه آن وری ها!! جوابهایم را توی دهانم چهل بار چرخاندم و با استعانت به تئوری «کوچه علی چپ»، گفتم: «چطور مگه؟ فکر کنم بنده خدا با قبله نما به این جهت رسیده بود...» که جواب ایشان باز هم مرا میخکوب کرد: «این چند وقتی که به این محل آمده اید، ظاهرا فرصت سر زدن به مسجد را نداشته اید؟» (اوووووپس!!!) دیدم مقاومت کردن چندان فایده ای ندارد، دستهایم را گرفتم بالا و توضیح دادم که در این چند روز بعد از اسباب کشی، چون صدای اذان صبح را در محل نمی شنیده ایم، با خودمان فکر کردیم که نباید مسجدی در نزدیکی هایمان باشد وگرنه حتما سراغی از آن می گرفتیم... که ایشان جوابی دادند بسیار تامل برانگیز: «اگر مسجد را پیدا می کردید، می فهمیدید که همه به سمت استانی می خوانند.»!!! خدای من، نجاتم بده! این دیگر چه جور دیالوگهایی است که ایشان می فرمایند. گفتم: «از کدوم نظر حاج آقا؟» فرمودند: «مگه شما آنتن ندارید؟»...