اطلاعیه بسیار بسیار مهم!
تا اطلاع ثانوی، تعطیل خواهد بود...
در این دنیای سراسر تکنولوژی که هر روز یک ابزار تازه و فریبنده ظهور می کند، وابستگی به رسانه ها و متعهد ماندن به آنها، کار دشواری است. همانگونه که زمانی دور، نامه نوشتن را کنار گذاشتیم، شاید روزی از همین روزها، وبلاگ نوشتن را هم کنار بگذاریم...
راستش را بخواهید، مدتهاست که در فکر راه انداختن سایتی هستم که بتوانم در برخی از حوزه هایی که دوستشان دارم مثل رسانه، گردشگری، فناوری و اینجور دغدغه ها، نگاهی متفاوت را عرضه کنم. خدا بخواهد امسال بالاخره این آرزوی اینترنتی را به یک جاهایی خواهم رساند؛ البته با کمک دوستان خوبی که همیشه به من لطف داشته اند.
پس فعلا این یادداشت کوچک را بگذارید به حساب خداحافظی موقتم از این رسانه و آرزوی دیدار مجددتان در ابزاری تازه که قابلیت های ارتباطی اش بسیار فراتر و جذاب تر از محیط محدود وبلاگ موجود خواهد بود...
اما برای آنها که...
اگر با "حریق سبز"تا پیش از این آشنا نبوده اید و این نخستین ملاقات شما با نوشته های من است، چند پیشنهاد ویژه به سبک "پیشنهاد سرآشپز" برایتان دارم که می توانید از مجرایشان، به لپ مطلب دست پیدا کنید!
۱۰ - اين است مرامنامه ما؛ نسلي كه در عدد ۷۵/۲ به تنگ آمده!
۸- اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!
۷- كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...
۶- من و مادرم
۵- رؤیا!
۴- اندر احوالات یک حس ناب: پدر شدن...
۳- من و فردين
۲- قبله من
۱- زندگی ایرانی
برای سال نو...
سال ۸۹ بر من چه گذشت؟
سال 89 هم گذشت؛ سالی که برایم انباشته بود از اتفاقات ریز و درشت. گوشهای از آنها را در این پست وبلاگ مرور می کنم تا هم به رسم خانه تکانیهای نوروزی، گرد و غبار از این رسانه شخصی (که مدتهاست آنرا بهروز نکردهام) برگرفته باشم و هم به این بهانه، تا حدودی متوجه شده باشم که در این 365 روز پشت سر، که اینقدر پرشتاب آمدهاند و رفتهاند، دقیقا بر سر خودم، آدمهای اطرافم و جامعهای که در آن زندگی میکنم، چه آوردهام و صدالبته بالعکس؟!!!
آرین بزرگ شد!
سال 89، آرین شروع به ارتفاع گرفتن کرد؛ هم به لحظ قد و هم به لحاظ فاصله با زمین! این پسر شاد و دوست داشتنی که از شانس ما، تمرینهایش برای پرواز را کمی زودتر از قهرمانانی همچون سوپرمن و اسپایدرمن و بقیه، آغاز کرد، سال گذشته و حتی پیش از آنکه دو سالش شود، از تمام زندگیمان بالا رفت؛ از مبل و صندلی و میز بگیرید تا نردبانی که برای تعویض لامپ لوستر برپا شده بود. شاید بتوانید حدس بزنید که این ماجراجویی برای من و همسرم چه هراس دائمی درست کرده است! اما به هرحال خوشبختانه اتفاق خاصی برای او نیفتاد و در پایان سال نفس راحتی کشیدیم... البته اتفاقات کوچک و پراکندهای بودند که حالا همهمان فراموش کردهایم؛ مثل آن دفعهای که کاسه آب جوش را از روی میز پایین کشید و...!
دوباره درس، دوباره مدرسه
سال 89 و در پی یک «کُری خوانی» اساسی با همسرم، پس از هفت سال خاک خوردن مدرک محترم لیسانسیه، در آزمون تحصیلات تکمیلی شرکت کردم که نتیجهاش باز هم یک تساوی دیگر در زندگی مشترکمان بود؛ هر دو قبول شدیم اما به هزار و یک دلیل، او نرفت و من رفتم! رشتهای که در آن پذیرفته شدم «علوم ارتباطات اجتماعی» نام داشت که مجموعهای است از شناخت رسانههای جمعی و جامعه شناسی و پژوهشگری و... به لطف بازگشت دوباره به محیط دانشگاه و جبر معرکه روز امتحان، نکات خوبی در این چند ماه یاد گرفتم که هم شادابی کاریام را افزایش داده و هم احساس عمق بیشتری به لحاظ نظری به تصمیماتم بخشیده است.
وبگردی، تحقیق، نمره!
سال 89 در عرصه تحقیق و پژوهش؛ بویژه در عرصه منابع و مخزنهای اینترنتی، رشد قابل قبولی کردم. نتیجه این ممارست آنلاین، آشنایی با چندین و چند مرجع غولآسای اینترنتی بود که انصافا عبارت بحر طویل برایشان کم است. بهترینشان هم بی هیچ شک و تردیدی بانک اطلاعاتی دستپخت اهالی آکسفورد بود که انصافا از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می شود و اعتبار اسنادش هم محل منازعه نیست. اگر حوصله داشتید، سری به آن بزنید، مشتری خواهید شد! در این آدرس.
سال 89 با هدف مقدس کسب نمره در درس جامعه شناسی هنر، شروع به تحقیق روی موضوع «موسیقی زیرزمینی ایران؛ پس از آغاز دوران اصلاحات» کردم که از میانههای کار، این موضوع و حواشیاش جدیتر از چیزی شد که ابتدای تحقیق از آن انتظار داشتم. نتیجه مجموعه گفتگوهای خوبی که با آدمهای این عرصه کردم و ایضا تطابق شیرینی که میان محتوای اشعار سردستههای این جریان اجتماعی/هنری (از نامجو بگیرید تا هیچکس و ساسی مانکن!) انجام دادم، آنقدر برایم جذاب بود که تصمیم گرفتم پایان نامهام را هم با محوریت همین موضوع آماده کنم.
سلام «آی تی»!
سال 89 به وظایفم در روزنامه قدس، یک مسوولیت جدید اضافه شد: طراحی و تاسیس یک صفحه جدید با محور فناوریهای روز دنیا بویژه در عرصه ارتباطات. این صفحه تازه، «آی تی» نام گرفت که روزهای فرد هفته و در صفحه 12، آنرا به همراه وحید (برادرم) و دوست خوبم علی کازرونی زند آماده سازی و منتشر کردیم. این تجربه جدید در کنار دانستههایی که از پنج سال کار در صفحه «پنجره» به آنها دست یافته بودم، افق تازهای را برایم باز کرد که غوطه شدن در دنیای تکنولوژی و بالا رفتن حد انتظاراتم از ابزارهایی همچون رایانه، موبایل، اینترنت و... اصلیترین بخش آنرا شکل میداد.
سایتباز
سال 89 به دنیای پشت صحنه «وب» هم راه یافتم. عاملش هم تغییر سمت اداریام در موسسه جوانان بود. در پست جدید میبایستی پیگیر طراحی و پیاده سازی چند وبسایت جدید در آستان قدس میشدم که خوشبختانه با همراهی بچههای سختکوش این مجموعه؛ بویژه رفیق قدیمیام سیدمحمد عمادی، تاحدودی نیز در این کار موفق بودم. نتیجه عینی این تجربه گروهی، دامنهای شد به اسم «آستان مهر» به همراه شش زیر دامنه که اطلاعات مورد نیاز مجردهای در آستانه ازدواج و همچنین زوجین جوان را در اختیار آنها قرار میدهد. علاوه بر این، امکان مشاوره و پایش روان بصورت غیرحضوری هم در این سامانه بزرگ برای مخاطبانمان فراهم شد. جالبی این ماجرا شکستن حباب قیمت و تخصص جامعه روانشناسان در این دامنههاست؛ چرا که با یک ثبت نام آسان، هر کسی این امکان را پیدا میکند تا در آزمونهای روانشناسی مورد نیازش (به جز آنهایی که تخصصیاند و حتما میبایستی با نظارت مشاور انجام شوند) شرکت کند و با کمترین هزینه ممکن در کشور و در سریعترین زمان، تفسیر تست خودش را نیز دریافت کند. اگر علاقه داشتید، سری به ما بزنید... در این آدرس.
تجربیها هنوز زندهاند!
سال 89 هم مثل سالهای گذشتهاش، کماکان در فضای روزنامهنگاری تجربی نفس کشیدم که حاصلش چند کارگاه معرکه مصاحبه و گزارش با نوجوانان مشهدی، داوری در جشنوارهها، چند یادداشت تحلیلی در مطبوعات درباره تجربهگرایی در نشریات محلی و... بود. این بخش از روزهای سال 89 انصافا خوش گذشت، چرا که مخاطبانم نوجوانان یا حداکثر دانشجویانی بودند که سرشان درد میکرد برای نوشتن و فضولی کردن در کار بقیه یا محترمانهترش، خبرنگاری! با این احساس آنها همیشه همذاتپنداری کردهام، چرا که خودم هم از روزنامهدیواری درست کردن و یادگرفتن تایپ با زرنگار و اینجور کارها شروع کردهام. در سوی دیگر این تجربهگرایی، پارسال با مجموع انتشارت «همشهری» زندگی کردم! اوج حرفهایگری مطبوعاتی را سال گذشته در مجلات و ضمائم همشهری دیدم و لذت بردم؛ چرا که همه چیزشان جور بود... از مخاطب شناسی تا غنای محتوا و بکربودن سوژهها و گرافیک و چاپ و توزیع... معرکه بودند، معرکه!
از میان نوشتهها...
سال 89 از میان نوشتههایم، با چند گزارش و گفتگو ارتباط بیشتری برقرار کردم. اول از همه مصاحبهای که با «حسین دهباشی» برای ضمیمه خردنامه همشهری انجام دادم. این مستندساز مشهور پرستیوی، در پی یک اتهام اثبات نشده، دو ماه از سال گذشته را در زندان FBI سپری کرد و گویا پس از یک گروکشی بینالمللی، به ایران بازگردانده شد. مشاهدههای دقیق دهباشی از دنیای رسانههای غرب؛ بویژه BBC، نکات تامل برانگیز و شنیدنیای برایم داشت که به علت اصرار خودش در سانسور حرفهایش، تنها بخش کوچکی از آنها مکتوب شدند. در کنار این مصاحبه، دو گزارش دیگرم را در سال 89 بیشتر از سایرین دوست دارم؛ اول گزارشی با عنوان «زندگی در میان امواج» که در آن به موضوع تاثیرات زیستی دکلهای مخابراتی بر زندگی انسان پرداخته بودم و دیگری گزارشی که به مرور شیوع جنجالی ویروس استاکسنت در رایانههای ایرانی بویژه نیروگاه بوشهر می پرداخت؛ با تیتر «جنگهای سایبری».
رویا در رویا
سال 89 سینما برای من با «آغاز» یا همان Inception معنای متفاوتی یافت. برای تفسیر این معنا هم لازم نیست که خیلی خودم و شما را به زحمت بیندازم. به قول استاد برتولوچی، اصلیترین معنای سینما، سرگرمی است و گریزی هم از آن نیست. شاید نتوانم با چنین قطعیتی برای تمام عمرم رای صادر کنم، اما دست کم در دو سه سال اخیر، قطعا اثری به اندازه «آغاز» مرا در راهروهای پیچ در پیچش گیر نینداخته است. اجازه بدهید به جای بیان اوج لذتم از این ساخته «کریستوفر نولان» به نقد خواندنی «راجر ایبرت»(منتقد بزرگ معاصر) دربارهاش اشاره کنم: «داستان این فیلم را میتوان در چند جمله گفت، یا اصلا نگفت. جالب اینجاست که این فیلم نسبت به اسپویلرها ایمن است: اگر بدانید چگونه تمام میشود، هیچ چیزی به دست نیاوردهاید مگر این که بدانید چگونه داستان به آنجا میرسد؛ و دانستن این که چگونه به آنجا میرسد، باعث میشود سردرگم شوید! کل فیلم درباره این روند است، جنگ میان رویا و واقعیت، واقعیت آمیخته با رویا و رویاهایی بدون واقعیت. این یک شعبدهبازی نفسگیر است.»
از آینده نمیترسم!
سال 89 برای من سریال تلویزیونی با «فلش فوروارد» تعریف شد. سریال فوقالعاده خوشساختی که نه تنها یاد «لاست» مرحوم را در ذهنم زنده کرد، بلکه با چالشهای روانی و شخصیتی بی شماری که همراه داشت، در هر اپیزودش نفسم را به شماره انداخت! این سریال آیندهنگرانه را میبایستی افسوس بزرگ سال گذشته نیز بدانم، چرا که با پایان فصل اول، انتظار پخش فصول بعد آن به تاریخ پیوست و کمپانی احمق ABC زیر بار ادامه دادنش نرفت، آن هم به دلیل مسائل مالی و بودجه! اصلیترین محور فکری فلش فوروارد، آینده و نگاه انسانها به تقدیر ظاهرا حتمیشان بود، اینکه آیا میتوان از چنگال آن گریخت یا نه... برای یک سریال تلویزیونی، ایدهآل است، نه؟! از صمیم قلب امیدوارم کمپانی ABC سال 90 ورشکست شود!
دغدغه های شبانه
آیینه
این روزها گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. مسخره است، نه؟ آخر کدام آدم عاقلی دلش برای خودش تنگ می شود؟ اگر بخواهد دلم برای چیزی تنگ بشود، آن چیز می تواند هر چیزی باشد جز خودم. مسخره است، نه؟... اصلا هم نیست، چرا که این روزها گاهی دلم برای خودم تنگ شده است و این یعنی «می شود». می دانید از کجا فهمیدم؟ چون وقتی هنگام بازگشت به خانه، سرم را تکیه می دهم به شیشه اتوبوس و به منظره تاریک و روشن خیابانها خیره خیره نگاه می کنم، چهره خودم را به یاد نمی آورم. اینکه امروز آیا موهایم را جلوی آیینه شانه کرده ام یا نه؟ به آن پف جذاب کله سحر که زیر چشم هایم جا خوش می کند، دقت کرده ام یا نه؟ ریزی و درشتی جوش جدید مرموز لابلای محاسنم را با نوک انگشت رصد کرده ام یا نه؟ تعداد تارهای سپید شقیقه ها را با حوصله شمرده ام یا نه؟ به آن عمق معرکه مردمک چشم هایم که می شود برایش داستان ها نوشت، خیره شده ام یا نه؟...
حالا شاید درک کنید که چرا باید دلم برای خودم تنگ شود و این آیینه لعنتی خانه، چه نقش عظیمی در آشتی من با خودم دارد.
دیشب بالاخره «اسکافیلد» مُرد و من خلاص شدم...!
سرگرمی ابدی
خدا لعنت کند هر چه سازنده سریال های هشتاد و نود و صد قسمتی را. ان شاء الله ورشکست شوند که نه برای آدم ساعت خواب می گذارند و نه استراحت. این چه بلایی بود که بر سرمان نازل شد، هر چه نگاه می کنی تمام نمی شود! «فرار از زندان» را که به سامان می رسانی، «فلاش فوروارد» شروع می شود، وسط های این یکی نرسیده ای، دی وی دی های باکیفیت «24» از آسمان نازل می شوند و همه اینها در حالی است که خودت را از شر شیطان بزرگ این دار و دسته؛ که همان «لاست» کبیر باشد، تا حالا در امان نگاه داشته ای. خوبی بی نظیر سریال های کشدار وطنی در این بود که اگر حوصله شان را نداشتی، می زدی کانال دیگر و اخبار استانی تماشا می کردی که مثلا با محصولات کشکی سیما لجبازی کنی، اما برای این بلایای امپریالیستی که دیگر نمی شود از این فیلمها درآورد. خودت در کمال میل و رغبت می آوری شان در خانه و میخکوبشان می شوی. حیات و ممات رسانه هم به کل در دستان خودت است. اما مگر می شود از شرشان خلاص شد؟ قربانی شدن اراده ات را به چشم خودت می بینی، اینکه چطور میخکوب رویابینی های اهالی «فلاش فوروارد» می شوی و توان بلند شدن و فشار دادن دکمه توقف کامپیوتر را... نداری!
در تحلیل این روزها و لحظات، زمین گیر شده ام. بعد از عمری زندگی کردن با سینما، بعد از تمام شدن هزار باره ی فیلمها؛ با تمام داستان های تلخ و شیرین و آدم های خوب و بدشان... و شروع دوباره زندگی، این بار در حلقه ای گرفتار شده ام که نه فقط دو ساعات و تمام، بلکه شش ماه و هفت ماه، مغز و دل و روده ام را به چالش می شکاند! و تمام هم نمی شود... اغراق نیست اما بی شک این قضیه سریال بینی ما ایرانی ها را باید پس از ویدئو و ماهواره و اینترنت، نوظهورترین پدیده اجتماعی مملکت مان در حوزه سرگرمی های عامه پسند بدانیم و برایش به فکر «چاره» باشیم. چاره که می گویم؛ قطعا منظورم مترادف سازی ایرانی و خوش ساخت اینگونه سریالها نیست؛ فکر کردن به حال و روز سرگرمی های عمومی خودمان است؛ از پارک و شهربازی و پیتزا خوردن و در خیابان چرخ زدن و تلویزیون تماشا کردن و پای مانیتور چرت زدن بگیر تا فقط همین ها دیگه!!
زندگی ایرانی
فاجعه
آنقدر دکمه یقه پیراهنش را سفت بسته است که من بجای او، نفس تنگی گرفته ام. زیر چشمی نگاهش می کنم که نفهمد در طول تمام این نیم ساعتی که مشغول خوش و بش کردن با آقایان است، جذاب ترین شخصیتی بوده که دوست داشته ام کارهایش را در این سالن بزرگ تعقیب کنم. «سلام علیکم» را آنقدر غلیظ می گوید که به گمانم خود عربها هم در ادای آن کم می آورند. مدام التماس دعا از این و آن می کند و کار دستش با تسبیح هم، بسیار هنرمندانه است. خوش پوش است و کیف سامسونتی که گهگاه آنرا بالا می آورد تا سند و کاغذی را به طرف مقابلش نشان دهد، انصافا برازنده اش است. با استیل ویژه ای قدم بر می دارد؛ سر به بالا و شانه ها راست. فیگورش کامل کامل است... فقط می ماند یک مشکل کوچک؛ صدای آرام زنگ موبایل که کم کم زیاد می شود و قصد هم ندارد که گویا قطع شود. هرچه در جیب هایش می گردد تا پیدایش کند نمی تواند. توجه همه به او جلب شده است. ظاهرا موبایل در سوراخ کتش فرو رفته و بیرون هم نمی آید. حالا دیگر همه ساکت شده اند و به او نگاه می کنند. سرخ شده است و با لبخندی تصنعی مدام تکرار می کند که «امان از دست بچه ها... باز با زنگ این موبایل ور رفتند...»
پشت سرم، یکی از بغلی اش یواشکی می پرسد: «این کدوم آهنگ هایده است؟»!!
برای جعفر بازاج...
یک مرد، یک دوچرخه
بی هیچ تردیدی، از میان تمام نوشته های این سالهایم در رسانه های مختلف، آن گزارشی که حکایت «نامه بر» دوست داشتنی محل خدمتم در دوران سربازی بود را هیچگاه از یاد نخواهم برد. این گزارش، روایتگر یک روز کاری از مردی بود به اسم «جعفر بازاج» که تمام نامه های جایی به اسم کارخانه قند آبکوه را، هر مقصدی که می خواست داشته باشد، با دوچرخه چینی اش می برد و افتخارش در زندگی، یک دور کامل اطراف مشهد چرخیدن برای اداره، تنها در یک شیفت کاری بود! تعریف از خود نباشد، اما از گپ خوبی که با بازاج زدم، حرف ها و سوژه های جذابی در آمد که باعث شد، گزارش نهایی هم نمکی و خواندنی نوشته شود. کار شدن این گزارش که در کنارش، عکس های ادایی ام از بازاج هم در هفته نامه «شهرآرا» چاپ شده بود، «نامه بر» شوخ آبکوه را به چهره روز محلات اطراف کارخانه مبدل کرد، چرا که بنده خدا، هر چقدر از آن شماره را که توانسته بود و جیبش قد می داد، از کیوسک های اطراف خریده و میان دوستان و همکاران و هم محله ای ها توزیع کرده بود. از آن روز به بعد و ظاهرا نمکی که این رسانه ای شدن، از ما به جعفرخان رسانده بود، شدیم رفقای شش دانگ که تا پایان سربازی هم ادامه داشت...
بعد از جدا شدنم از آبکوه، «آقای نامه بر» آن گزارش، عادت گذشته اش را حفظ کرد و برای ثبت خاطره هم که شده، هر روز که نه اما هفته ای حداقل یک یا دو بار، تک زنگ مختصری به موبایلم می زد و خاطره اش را در ذهنم زنده نگاه می داشت تا چند ماه قبل که با آمدن موبایل تازه و پریدن شماره های گذشته، تک زنگش را جواب دادم و خبر ویژه اش را شنیدم که «بالاخره بازنشسته شدم». و این برای او که هنوز سن چندانی نداشت و به رغم سفید شدن ارثی موها، هنوز در عنفوان میانسالی بود، اتفاق معرکه ای به شمار می رفت؛ چرا که دیگر می توانست بدون استرس کارخانه، دوچرخه اش را بردارد و بزند به دل جاده. نمی دانم با چه عقلی اما آن روز، شوخی تکراری بچه های کارخانه را که در اوج خستگی ناشی از کار، خلاص شدنشان از دست آبکوه را با خلاص شدن اساسی از زندگی همزمان می دانستند، به او یادآوری کردم و نیشش باز شد که ظاهرا او یک استثناست، چرا که تازه دارد متوجه می شود زندگی و خانواده و تفریح، یعنی چه...
اما دروغ می گفت و ای کاش اصلا آن شوخی را یادش نمی آوردم که بخواهد دروغ بگوید و «خبرش» را دیروز عصر برایم بیاورند... که خیلی ساده، عصر خنک یک روز بهاری، نفسش دیگر در نیامده است.
امروز حالم خیلی گرفته است، نه به این خاطر که دیگر مزاحمی نخواهد بود تا به موبایلم تک زنگی بزند و فرار کند. حال خوشی ندارم چون به خودم قول دادم که آن گزارش سالهای دور را از میان کاغذهایم بیرون بکشم و به جای تراکت ترحیم و تسلیت، میان آدمهای مجلس ختم بازاج پخش کنم تا از انرژی معرکه او در رکاب زدن و نفس کشیدن، دهانشان باز بماند... اما هر چه گشتم، آن برگه و صفحه احتمالا زرد شده لعنتی را پیدا نکردم و تنها افسوسش برایم باقی ماند.
این یادداشت را فرار قلمی ام بدانید از این افسوس تلخ.
پارادوکسیکالیته!
قبله من
چند روز قبل رسیدیم خدمت فامیل بزرگواری که خانه شان در همسایگی مان است. در میانه های پرسش و پاسخ پیرامون مسایل مختلف سیاسی اقتصادی فرهنگی ورزشی خانوادگی و غیره، ایشان ناگهان پرسشی عقیدتی از بنده انجام دادند؛ به این مضمون: «ان شاء الله که نمازهایتان را به جهت صحیح می خوانید؟» بنده هم عرض کردم که با توجه به راهنمایی همسایه طبقه بالایمان، نماز را اندکی مایل به سمت «چپ» اقامه می کنیم. ایشان فرمودند: «سمت اروپا؟!» (چند علامت تعجب هم از طرف این حقیر اضافه بفرمایید.) با خودم گفتم که عجب تیکه سیاسی ناجوری ایشان به ما انداختند و شرعیات را هم کشاندند به بازی مرگ بر انگلیس این وری ها و مرگ بر روسیه آن وری ها!! جوابهایم را توی دهانم چهل بار چرخاندم و با استعانت به تئوری «کوچه علی چپ»، گفتم: «چطور مگه؟ فکر کنم بنده خدا با قبله نما به این جهت رسیده بود...» که جواب ایشان باز هم مرا میخکوب کرد: «این چند وقتی که به این محل آمده اید، ظاهرا فرصت سر زدن به مسجد را نداشته اید؟» (اوووووپس!!!) دیدم مقاومت کردن چندان فایده ای ندارد، دستهایم را گرفتم بالا و توضیح دادم که در این چند روز بعد از اسباب کشی، چون صدای اذان صبح را در محل نمی شنیده ایم، با خودمان فکر کردیم که نباید مسجدی در نزدیکی هایمان باشد وگرنه حتما سراغی از آن می گرفتیم... که ایشان جوابی دادند بسیار تامل برانگیز: «اگر مسجد را پیدا می کردید، می فهمیدید که همه به سمت استانی می خوانند.»!!! خدای من، نجاتم بده! این دیگر چه جور دیالوگهایی است که ایشان می فرمایند. گفتم: «از کدوم نظر حاج آقا؟» فرمودند: «مگه شما آنتن ندارید؟»...
زندگی نوستالژیک
وداع با جعبه خاطرات جوانی
در خانه، هنوز به دنیای اینترنت وصل نشده ام و علت مستقیم آن هم ناز کردن های مکرر کامپیوتر عزیزم است. می گویم ناز؛ چونکه هر چند روز یکبار، یک فیلمی برایم در می آورد و حتی بعضی مواقع تا پای سکته هم مرا جلو می برد و اصلا روشن نمی شود! چه می شود کرد؟ از نفس افتاده است و آقایان مهندس ارتقاء هم جوابش کرده اند. اما مگر می شود با او وداع گفت؟ تمام زندگی ام در سینه اش جا خوش کرده، شب هایم بی نوای آزار دهنده موتور و کولر و چرخ دنده هایش، روز نمی شود، عادت عینکی شدن هنگام مواجهه با صفحه انباشته از اشعه نمایشگرش برایم کنارگذاشتنی نیست. دلتنگ غش و ضعف هایش موقع وصل کردن فلش مموری های بالاتر از 4 گیگ می شوم!! مگر او می تواند بدون داشتن من، از آن گیجی هراس انگیز باز شدن مدیا پلیر و فتوشاپ و پابلیشر با هم، رهایی یابد و نفسش را بعد از چند دقیقه طولانی، تازه کند؟ مهندس ارتقای سیستمها می گوید که باید از شرش خلاص شوم؛ یا به بهای گزاف سی تا حداکثر چهل هزار تومان، آنرا بفروشم تا روانه احتمالا دبیرخانه یک اداره عقب افتاده در دوردست ها شود و تا پایان عمر، تنها چشمش به جمال شماره و خلاصه نامه ارباب رجوع محترم روشن شود، یا حواله اش کنم به منزل ابوی تا در اتاق بازی بچه ها، نونهالان خاندان بتوانند از میانه کلنجار رفتن با دکمه هایش، گام های ابتدایی «آشنایی با رایانه» را تمرین کنند و البته در حاشیه اش، این کودکان همه چیزدان که به این جعبه هوشمند، معمولا از خود ما آشناترند، ناسزایی به کارت گرافیک از مد افتاده این بیچاره بگویند و به نبرد با چند بازی ساده به جای مانده در مغز کوچکش بسنده کنند... و یا آن تصمیم بزرگ را بگیرم و با رضایت خودش، او را تحویل برادران دلسوز حوزه بازیافت شهرداری بدهم تا شمع وجودش را تا ابد پایین بکشند و دیدارمان بماند به آخرت؛ روزی که چون ققنوس، دوباره از دل کوره های داغ بیرون بیاید و این بار در پیکیری تازه به نوع بشر خدمت کند... نمی دانم چه کنم. لطفا مرا راهنمایی کنید!!
خاطرات اسباب کشی – 1
جان سخت!
نزدیک به دو هفته است که طعم شیرین بالا و پایین رفتن از تنها و تنها و تنها 14 پله مختصر را در خانه جدیدمان تجربه می کنم! باور کنید هنوز هم در طبقه انسان های نرمال به لحاظ عاطفی و عقلی قرار دارم، اما نمی توانم شادی وصف ناپذیرم را از وداع با آن 80 پله لعنتی که از بام تا شام، مجبور بودم حداقل 4 و حداکثر 6 و 8 بار د ر روز آنها را بالا و پایین بروم، از شما پنهان کنم... هر چند که این سرخوشی، نقطه پایان مسیر جانفرسایی است که نتیجه سه هفته «جان کندن» رسمی بنده در حد فاصل بیش از چهل بنگاه املاک مختلف، بانک، دارایی، شهرداری، محضر، صندوق های قرض الحسنه و یک دو جین آدم مختلف با روحیات و خواسته ها و آداب رفتاری متضاد است. مجموعه خاطراتم از این روزهای طوفانی را قطع به یقین، خواهم نوشت چرا که چشمانم را به روی دنیای معاملات و ضوابط و البته روابط اداری و غیر اداری، آنچنان باز (یا صحیح تر از آن؛ گشاد) کرد که هنوز هم در خلسه آن به سر می برم!
روزگار نو
اندر احوالات یک حس ناب: پدر شدن...
این روزها و در دایره بزرگ آدم هایی که در کنارشان، روزگارم را سپری می کنم، موجودی 61 سانتی متری، ترمز غریبی کشیده است در شتاب روزمره گی های معمولی زندگی ام. از زمانی که فکر دعوت کردنش به این کره خاکی، افتاد توی سرمان، تنها و تنها تصوری که از موضوعات مرتبط با او داشتم، وظیفه سنگین «تربیت» و آماده کردن این میهمان تازه برای دست و پنجه نرم کردن با اجتماع خشمگین پیرامونش بود و ایضا چند موضوع سخت و پیچیده دیگر که وقتی در موردشان با همسرم نیز گفتگو می کردم، سعی می کرد خیلی با دقت به صحبت هایم گوش کند!!
از آن موقع تا امروز، چند صباحی گذشته است که دقیقا در نزدیک به چهار ماه از آن، موضوع اصلی تصورات مذکور، بطور کامل بنیان پیش بینی های نخبه گرایانه قبلی ام را به باد داده است و پیچیده ترین تصوری که امروز از موضوعات مورد نیاز او دارم، میزان کش آمدن لپ هایش جهت انجام پروسه یک ماچ طولانی است!
این روزها کودکم با تمام لحظات خارق العاده ای که با خود به زندگی مان سوغات آورده است، حوصله و وقت فسفر سوزاندن اضافی روی موضوعات پیچیده نوع بشر(!؟) را از من گرفته است، طوری که ترجیح می دهم در خلسه ی گونه جدیدی از ارتباطات کلامی و غیر کلامی که با او آغاز کرده ام، هر چه بیشتر فرو بروم و از ثانیه ای لذت بیشتر، غافل نمانم...
خبر خوش!
بیانیه شماره یک حماسه سازان
این بیانیه را برای آنها می نویسم که هنوز عطر خوشبوی حماسه بزرگ خرداد امسال به مشامشان نرسیده است. این را برای آنها می نویسم که هنوز صدای رسای پیام 15 خرداد 88 به گوششان نرسیده است. این را برای آنها می نویسم که هنوز سعادت دیدار آن نابود کننده زشتی ها و پلیدیها، آن خالق تصاویر حیرت انگیز، آن پیچاننده ی امور، آن سزاوار محبت های بی پایان... نصیب شان نگشته است. منتظر باشید تا رخ زیبای او را در این تارک افسانه ای ببینید و در ادامه راهش با ما همنفس گردید.
چند توضیح ضروری پیرامون این بیانیه:
از آنجا که اصولا ما ایرانیها عادت کرده ایم به خلق حماسه های متنوع و متعدد در این مملکت سراسر حماسه، بنده هم شایسته دیدم که آخرین رخداد زندگی ام را که انصافا قضیه شگرف و بزرگی است، «حماسه» بنامم. دلایل این انتخاب، بسیار شخصی هستند و اصولا ضرورتی نسبت به افشای آنها دیده نمی شود!
اما از آنجا که این امکان وجود دارد که ابعاد غیر قابل تصور حماسه ی مذکور برای آحاد مردم دلاور کشورمان درک نگردد، فلذا برخی از مصادیق عینی حماسه مورد اشاره در بیانیه بالا به اختصار به اطلاع عموم می رسد:
اول: خالق حماسه 15 خرداد 88، فرزند قهرمان من و همسرم است که پس از 9 ماه مجاهدت در اندرونی مادرش، به همت سپیدجامگان، دیده به این جهان گشود و موجی از شادی و سرور در محلات این شهر (بطور مشخص؛ محلات آزادشهر، قاسم آباد (شهرک غرب!)، تقی آباد، چهارراه خیام و بویژه گلستان شرقی) به پا کرد که حجم این شعف عمومی، اعلام تعطیلی رسمی این روز از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی را نیز در پی داشت! نام او «آرین» است و ساعت 30/9 صبح آن روز تاریخی آمد.
روزگار نو - 4
فرياد
هيكلش آنقدر درشت بود كه موقع «فرياد كشيدن»، دست كمي از اين غول هايي كه عادت داشتم در برنامه كودك از آنها بترسم نداشت. معاون شعبه اداره بيمه را كنار رينگ بوكس، گرفته بود زير آتش و آن بنده خدا هم مدام معذرت خواهي مي كرد و قول پيگيري مي داد. مي دانيد مشكل كجا بود؟ آقاي ارباب رجوع محترم (همين غول موجود!) هنگام مراجعه به كارمند بيمه، با ميز خالي ايشان كه گويا پي صبحانه شان به اتاق ديگري رفته بودند، مواجه مي شود. ده و بيست و سي دقيقه هم مي ايستد و خبري از آقاي كارمند نمي شود. او هم كيف و پرونده و هيكل غول پيكرش را بر مي دارد و پرسان پرسان، پي «رييس اينجا» را مي گيرد... بقيه اين داستان كوتاه و تكراري را هم كه مي دانيد. براي من هم تكراري است، جز يكي از بخش هايش كه بدجوري بالاخانه محترم را كشانده است به اضافه كاري!
«او فرياد مي كشيد»؛ همه فكرم همين است و بس! منطقي يا غير منطقي، درست يا نادرست، سوپاپ هاي مغزي اش در نتيجه يك استهلاك ده و بيست و سي دقيقه اي (زمانهايي در حدود صبر و انتظار او) يكي يكي داغ كردند و از جا در رفتند، فشاري كه اگر به يك ديوار آجري هم اصابت مي كرد (چه در قالب مشتي كه بر آن كوفته مي شد يا سري كه آن مشت به سوي آن ديوار هدايت مي كرد!) اثر قابل مشاهده اي از خود به جا مي گذاشت، اما او موج فشار را به سمت ديگري فرستاد؛ حنجره اي كمتر طلايي و بيشتر آهني! با يك مخاطب اختصاصي كه بايد شنونده اين فرياد معترضانه بود و البته لايق و شايسته آن. جالب اينجاست كه در اين نمايش تك نفره، نه از فحش و بد و بيراه خبري بود و نه از تهديد و ارعاب. فقط شرح دردي آشنا بود به زباني ساده و گويا، تنها با اندكي افزايش حجم صداي خروجي حنجره...
روزگار نو - 3
رؤیا !
نمیدانم شما چقدر پدر و مادرتان را دوست دارید و این دوست داشتن چند بار در عمرتان باعث شده تا مثلاً نیمههای شب که هر دویشان خسته از یک روز کاری سخت به خواب فرو رفتهاند، بالای سرشان بروید و برعکس تمام فیلمهای طول تاریخ ، شما پیشانی آن دو را ببوسید و از انعکاس نور مهتاب که از میان پنجره، روی چین و چروک صورتشان افتاده لذت ببرید و از اعماق واقعی قلبتان، سلامتیشان را آرزو کنید. اینها را نمیدانم اما به گمانم حتماً تاکنون برایتان پیش آمده که یک شب رمضان، در میانههای خوابخوشتان، در پس زمینه تصاویر، نجوایی از ترکیب دو صدا که آیههای قرآن را «با هم» تلاوت میکنند و هرچند دقیقه یکبار صدای ورق زدن کتاب مقدس روبرویشان با تازه شدن نفسهایشان همزمان میشود، گوشتان را نوازش بدهد و وقتی آرام آرام در ساعاتی مانده به «سحر»، پلکهایتان را با هم غریبه کردید، پدر و مادری را ببینید که کنار هم نشستهاند و هر دو با آن عینکهای روی چشمشان، با آن کاغذ آشنای سفید که در دست گرفتهاند و به كمكش آیهها را پی میگیرند، خواستنیتر از همیشه برایتان جلوه کنند، طوری که خودتان را یواشکی کنار چادر رنگی مادر برسانید و سر را روی زانویش گذاشتن و محو شدن در هاله سفید اطراف او همان و با نوای ترکیبی تلاوت قرآن که صلابت صدای پدر و آرامش نجوای مادر آن را به یک قطعه موسیقی ناب بدل کرده، همراه و همنوا شدن همان . . .
و باز پلکهای گرم که با هم آشنا میشوند و آغاز تصاویری مبهم از گلهای سرخی که جفت جفت در دشتی سبز، رو به خورشید ایستادهاند . . .
روزگار نو - 2
من و فردين
خدا مرحوم فردين را رحمت كند، ان شاء الله، كه اين حس دردسرساز «فرديني» را در جوان هاي اين مملكت احيا كرد!! نمي گويم بوجود آورد كه پيش از ايشان، حضرات ديگري همچون آقاي «ولي» (منظورم همان پورياي ولي خودمان است) و ديگران، شق نسبتا مشابهي را از اين حس ويژه، با عنوان آشنايي همچون «جوانمردي» بوجود آورده اند كه البته تفاوت هاي بنياديني با اين حس متاخر كه در يادداشت حاضر، به يكي از نمونه هاي آن خواهم پرداخت، نيز دارد. بطور خلاصه با توجه به تحقيقات و جستجوهايي كه نگارنده در متون جامعه شناسي انجام داده است، در «حس فرديني»، نوعي روحيه «ژان والژاني» موج مي زند كه عموما با اضافه شدن صفات ديگري همچون بي پروايي و ماجراجويي به آن، كل فرآيند مبدل به دردسري مي شود كه معمولا كسي هم حوصله جمع و جور كردن آن را ندارد... در اين فرايند، فردين داستان، خودش را به بهانه نجات فردي ديگر به آب و آتش مي زند، بي آنكه به اسباب و لوازم اين اقدام خود بينديشد. الگو و مشوق اين چنين حركاتي نيز كه مشخص است؛ تمام آن سكانس هاي انباشته از آدم هايي كه مشت فردين از نيم متري شان مي گذشت و هشت متر به عقب پرتاب مي شدند يا همه آن صداهايي كه ظاهرا ناشي از اصابت مشت فردين به شكم دشمنانش بود اما بدجوري به افكت تركيدن توپ تانك شباهت داشت...! اينها را گفتم تا به خاطره اي بپردازم كه به شكل زير پوستي، به ريشه هاي فرديني شخصيت نگارنده اشاره دارد؛ حسي كه البته با توجه به تيتراژ پاياني خاطره اي كه خواهيد خواند، طبيعي است كه امروز اثري از آنرا در وجودم پيدا نخواهيد كرد!!
سالهاي مياني دوران دانشجويي كه كله مكرم، بدجوري بوي قرمه سبزي مي داد، روزي از ميدان ملك آباد مي گذشتم؛ با محاسني انبوه و بلند كه به دستور استاد نمايشي كه قصد روي صحنه بردنش را داشتيم، تمايلي هم به كوتاه كردنش نداشتم و يك كيسه پلاستيكي بزرگ كه از تحفه هاي ديداري با يك دوست قديمي، شامل آثار كلاسيك سينما و مستندهاي سياه و سفيد و چند فيلم ناياب ديگر، انباشته بود. هنگام عبور از ورودي خيابان فلسطين، متوجه دختر خانمي شدم كه ظاهرا به انتظار تاكسي، كنار خيابان ايستاده بودند و يك عدد ماشين مدل بالاي آنچناني هم با شيشه هاي دودي، مدام در مقابلشان گاز مي داد و ترمز مي گرفت. حق بدهيد با ديدن چنين صحنه اي ك
ه حكايت از مزاحمت آن ماشين براي آن خانم محترم داشت، خون نگارنده به جوش بيايد و براي نجات ايشان دست به يك اقدام فوري بزند. عاقلانه ترين واكنش محتمل در يك چنين «حركت فردين منشانه» اي، برخورد غير مستقيم با راننده آن ماشين بود پس به گونه اي از مقابل شيشه جلويش عبور كردم كه بتواند توقف كوتاهم و برداشتن شماره ماشين را ببيند. با توجه به ترس ذاتي رانندگان جوان و نوجوان چنين خودروهايي كه عموما متعلق به خودشان هم نيست و مرحمتي ابوي و خانواده هايشان (به شكل اماني) است، حدس مي زدم كه اين ثبت شماره خودرو توسط يك «نيروي ارزشي»، آن هم در وسط شلوغي ميدان بزرگي همچون ملك آباد، منجر به بي خيال شدن و فرار راننده مذكور شود. بدبختي ماجرا اينجاست كه در اين نمايش خياباني، خودكار اين حقير هم ياري نكرد و شماره اي هم در عالم واقع، بر روي كاغذي نوشته نشد... سرتان را درد نياورم، راهم را گرفتم و رفتم، به اين دلخوشي كه خانم محترم، از شر يك مزاحمت ديگر خلاص شده است و آن بنده خدا هم پايش را گذاشته روي پدال گاز و پشيمان از حركت زشتي كه مرتكب شده، رفته است سراغ درآوردن يك لقمه نان حلال و... اما چشم تان روز بد نبيند، هنوز چند قدم بيشتر بر نداشته بودم كه صداي گام هاي محكم مردي كه بسويم مي دويد، مرا با حقيقت تلخي مواجه كرد: «آهاي يارو... هووو... وايستا يره!» آب دهان به ميانه هاي گلوي لاغرم نرسيده بود كه دست سنگينش را روي شانه ام حس كردم. بي شرف نامرد، يقه كاپشن نوي هديه حاج آقا را كه از مكه، براي بنده سوغات آورده بودند، طوري پيچاند كه صداي جر خوردنش در تمام مساحت آن فلكه بزرگ پيچيد. با اين پيچش ناگهاني، خودم را مقابل موجودي ديدم كه تا آن موقع نديده بودم. در تمام ابعاد موجود هندسي؛ طول، عرض، عمق، حجم و غيره، پانصد برابر اين حقير بود، از اين دوستان بدنسازي كه يقه پيراهن شان تا بند ناف باز است و مي شود تعداد رگ هايشان را از روي بازوهايشان شمرد! كله ام كه به زاويه 45 درجه رسيد، صورتش را ديدم. از چشم هايش خون مي باريد. البته جاي نگران نبود، چرا كه بنده خدا تمام اين مسير را پشت سر من دويده بود تا بپرسد چرا شماره ماشين ايشان را يادداشت كرده ام: «مرتيكه الاغ! شماره ماشينو چرا برداشتي؟»! كلمه الاغ را آنقدر اصيل تلفظ كرد كه در همان لحظه به عمق معنايي آن واژه پي بردم، پس خيلي راحت پرسيدم «كدوم شماره؟ كدوم ماشين؟ اشتباه نگرفتين؟!» خب حق او بود كه سؤالش را تكرار كند: «خودم ديدم نوشتي و گذاشتي توي جيبت... براي چي شمارم رو برداشتي؟» و تعجب دوباره من: «يادم نمي ياد، كدوم شماره؟ از چي حرف مي زنين؟»... حالا كه فكر مي كنم در آن لحظات، تنها به دنبال جور كردن هزينه فرصتي بودم كه باعث شود، توجه عابران پياده اطراف كه مثل مور و ملخ از كنار ما دو نفر عبور مي كردند به صداي بلند آقاي غول محترم جلب شود و محض رضاي خدا هم كه شده، يك نفر بايستد و بپرسد: «مشكلي پيش اومده؟!» و من در جواب، هتاكي آن مردك بي اخلاق كرگدن را كه باعث آزار و اذيت ناموس مردم شده بود، بلند فرياد بزنم و به اتفاق جمعيت حق طلب، او را دستگير كرده و تحويل مراجع قضايي بدهيم تا ديگر از اين غلط ها نكند... كه البته اينگونه نشد و نظرخواهي نه چندان محترمانه ايشان مرا به خود آورد: «مي خواي همينجا وسط ميدون، سرت رو با (...)ت يكي كنم؟»!!! پرسش معقولانه اي به نظر مي رسيد، پس نگاه معصومانه اي به چشم هايش انداختم و گفتم: «نه!» تلخي ماجرا اينجاست كه به اين جواب صادقانه بسنده نكرد و گرفتن تعهد را در دستور كار قرار داد؛ آن هم با يك عبارت ويژه: «بگو (...) خوردم»!! اعتراف سختي است اما با يك حساب سرانگشتي، اگر يك مشت سبك هم به شكمم مي زد، مي بايستي تا يك ماه، گرفتار چفت و جور كردن دوباره دل و روده هاي به هم ريخته ام مي شدم و بدتر از آن، اگر حال مي كرد كه ساك دستي ام را زمين بزند، امانات كلاسيك رفيقي كه عمرش به آن نوارهاي وي.اچ.اس عهد بوق بند بود، بر باد فنا مي رفت. پس چاره اي نبود جز...
وقتي دستش را از يقه كاپشنم رها كرد و سمت ماشين اش برگشت، نشستم كنار جدول پياده رو و خيره شدم به پاهايي كه مي آمدند و مي رفتند. آن خانم محترم هنوز منتظر ايستاده بود... اما نه، بالاخره سوار پيكان شاسي خوابيده اي شد كه صداي ضبطش به آسمان بلند شده بود و راننده اش با يك دنده عقب گرفتن ساده و يك گفتگوي كوتاه، ايشان را مجاب به همراهي كرد...
خدا رحمت كند جناب مستطاب «فردين» را كه انصافا به گردن ما حق دارند. تا جايي كه هنوز هم موقع آبگوشت خوردن، كل مزه غذايمان، در گرو مشتي است كه به تقليد از ايشان، بر پيازهاي گنده سر سفره مي كوبيم و غيره. اما چه مي شود كرد؟ اين دوره و زمانه، ميانه چنداني با «حس هاي فرديني» ندارد و اگر حواست نباشد كه زير ميز كدام بني بشري مي زني، اين امكان وجود دارد كه گرفتار حس هاي «آرنولدي» و «رمبويي» و «تايسوني» و بقيه غول بياباني هاي امروزي شوي!!! قضاوت با خوانندگان محترم.
روزگار نو - ١
آنچه گذشت...
بعد از پنجاه و شش روز ننوشتن که گمان می کردم برای مغز محترمم، فرصتی برای هواخوری فراهم خواهد آورد؛ امروز که نشسته ام تا دوباره نوک انگشتانم را به گرد خاک این کیبورد زبان بسته بسایم، بسی خرسندم که خالی تر از همیشه ام! در این سوی نوروز 87، آنقدر به خودم زندگی را آسان گرفته ام که دیگر چیزی به نام «دغدغه بیرونی» برایم باقی نمانده است! هر چه هست، اندوخته های درونی انباشته شده در بالاخانه است که نه سیاسی اند، نه اجتماعی اند، نه اینوری اند و نه... روزنامه خواندن را گذاشته ام کنار، تلویزیون را فراموش کرده ام، اینترنت را بوسیده ام و سپرده ام به بقیه و صبح ها، همان فرصت محدود رادیو گوش کردن در تاکسی های خطی را با سوار شدن بر صندلی عقب ماشین پیرمرد ساکتی که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح از روبروی کوچه مان عبور می کند عوض کرده ام؛ چرا که او تنها راننده ای است که ترجیح می دهد به جای گوش جان سپردن به جلف بازی های مجریان پرچانه رادیو، خاطرات دهه های غبار گرفته ذهنش را برای مسافران مرور کند؛ آن زمان هایی که حالا دیگر با اطمینان می توانم عنوان «عصر معصومیت» را به آنها نسبت دهم....
در این روزهایی که از خیر این «ارتباطات» لعنتی گذشته ام، تازه به خودم رسیده ام. باورتان نمی شود؛ در این پنجاه و شش روز زندگی به سبک کروزوئه مهربان، هر روز صبح و بدون استثنا، همان گنجشک هایی را که زمانی در این وبلاگ هم، ندیدنشان را ناله می کردم، دیده ام و اتفاقا به میهمانی شان هم رفته ام...
اینها را نوشتم برای رفقایی که پیگیر دلایل غیبتم بودند. هنوز کسی نمی داند اما شما که غریبه نیستید، در روزهای سفر نوروزی ام به آن «جنوب رؤیایی»، به جبر زمان و مکان، قلم و کاغذ به دست گرفتم و از آن غریب تر، مشغول آفریدن گونه ای از نوشتار شدم که در آن بی تجربه محض ام؛ چیزی به اسم «داستان».
جالب اینجاست که در این روزهای پشت سر، هم لذت کشاندن جوهر خشک شده آن عمق خودکار آبی ام به سطح کاغذ، بدجوری زیر دهانم دوباره مزه کرد و هم عجیب تر از آن، خوش بودن با این «دو و نیم» داستان کوتاهی که برای خود، در رادیوی محلی دنیای ذهنی ام، بارها اجرایشان کرده ام!
تمام این پنجاه و شش روز، تنها همین بود و بس.
راستی شرمنده که شما را فراموش کردم. حال و روزگارتان که بر وفق مراد هست، ان شاء الله...؟
اهل سوسول بازی و ناز کردن و این فیلم و سکانس ها نیستم.
پس این پیام را به عنوان یک «پیام خیلی جدی» بخوانید!
امسال اولین سالی است که من و همسرم در خانه دو نفره کوچکمان، به بهار خوش آمد می گوییم.
پس حق بدهید که زمان محدودی از شبانه روز را که در این چند ماه به نوشتن و به روز کردن «حریق سبز» می گذراندم، در این یکی دو هفته باقی مانده تا نوروز، لاجرم به مشارکت در خانه تکانی و فراهم کردن مقدمات سال نو و دید و بازدیدهای عموم علاقمندان و طرفداران اختصاص دهم!
اگر وزارت کشور و انتخابات و امنیت ملی و غیره، اجازه استفاده از اینترنت را در ایام نوروز دادند که جهت تبریکات مبسوط خدمت خواهم رسید، اما اگر نشد، همین پیغام کوچک را بگذارید به حساب آرزوی صمیمانه ام برای شادی مستدام و روزگار خوش همه تان در سال 1387.
داستان های عامه پسند - 11
در جستجوی او که «اول» بود؛ مرغ یا تخم مرغ؟!
امروز به چشم خودم، سوخته شدن فسفرهای مغز محترمم را دیدم. در «کارگروه» ویژه ای که به بازار محصولات فرهنگی و ضرورت شناخت سلیقه حقیقی مخاطبان اختصاص داشت، آنقدر به چالش ناجوری خوردم که هر چه فکر کردم، نتوانستم برای فرار از بحرانی که اعداد و ارقام بازار فرهنگی مشهد آنرا جار می زنند، راه حل خاصی ارائه بدهم. آقای محترمی که ظاهرا استاد دانشگاه بود، علت اصلی را در این بحران، عدم وجود محصولات و تولیدات استاندارد در بازار کشور م
ی دانست که باید فکری به حال آن کرد. خواستم بیایم و از نبود پژوهش های میدانی در فرایند تولید این قبیل محصولات گله کنم، از اینکه تولیدکنندگان عمده ایران (همان دولتی های عزیز) از سوبسیدهای ناعادلانه بدجوری چاق شده اند و دیگر، غصه فردای آنچه به بازار می فرستند را نمی خورند که یادم آمد خودم هم دستی بر این آتش دارم و نانی که به خانه می برم، حاصل تولید همین نفروش های فرهنگی است... از خودم دلخور شدم و خواستم بلند بلند شروع به خودزنی کنم که یکی پرید وسط و از سلیقه تغییر یافته خوانندگان گفت. از اینکه دیگر رسمی گویی، خواهان ندارد و مردم آن چیزی را می خوانند که حجمی بر افکار آشفته شان اضافه نکند. آمدم از پیچیدگی زندگی امروز و نقش اقتصاد در فرهنگ ناله کنم، که رفیق شیک پوش بغلی ام با آن بوی عطر محشر کت ایتالیایی اش، حکایت موتور محرکه های اصلی اقتصاد ایران را کشید وسط؛ کارگرانی که اگر دل به کار بدهند، چرخ های این ماشین غول پیکر می چرخد و اگر نخواهند که دیگر سرمایه های میلیاردی هم به ریالی نمی ارزند. مزمزه کردم که درباره آرامش روانی کارگر و کارمند و بازاری و نقش آن در بهبود همه ابعاد ارتباطی در جامعه مان، چند جمله ای سخن پراکنی کنم اما خانم محترمی زودتر دستش را بالا برد و با حرارت ویژه ای از زنان و کودکانی گفت که ساعات در خانه بودن کارگران را به خود اختصاص می دهند. آنهایی که اگر در حفظ و استمرار آرامش در محیط خانه، با هم همکاری کنند، بزرگترین کمک را به طول عمر مفید همسران و پدران شاغل شان خواهند کرد. رمق مغزم گرفته شده بود. اما هنوز هم می توانستم درباره فقر خانواده های ایرانی در عرصه مهارتهای زندگی و دریافت اطلاعات جدید درباره موضوعاتی مثل خانواده درمانی که خیلی دوستش دارم، صحبت کنم... که دبیر جلسه، پایان زمان کارگروه را اعلام کرد اما دلش نیامد که نظر شخصی اش را نگوید و آن اینکه بهترین آموزش هایی که می شود به خانواده ها منتقل کرد، از مجرای تولیدات جذاب و پرمحتوایی صورت می گیرد که برای ذائقه عمومی نیز غریبه نباشند!!
پی نوشت: اگر سرتان با خواندن این یادداشت کوتاه، درد گرفت، باور کنید من بی گناهم! فرض کنید خود شما مشغول تجربه کردن چنین دایره تکرار شونده ای هستید، آن هم دور میز بزرگی که انسان های فرهیخته اطرافش، برای فرار از یکنواختی و گرفتگی عضلات گردن، مدام کله شان را می چرخانند و همدیگر را نگاه می کنند. به نظر شما حاصل یک چنین جلسه رسمی و «پرمحتوایی» که آدمها حتی نمی توانند دستشان را توی دماغ شان کنند، نباید کمی گیج کننده باشد؟!
آگراندیسمان - 8
آجري ديگر در ديوار

يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد و سبك تر از شقايق هاي پستچي، در آسمان خدا رها مي شوي. سرعت حركتت آنقدر شتاب انگيز است كه ديگر تصوير خاصي به نظرت نمي رسد، پس چشم هايت مي توانند با آسودگي خاطر، آن چيزي را ببينند كه دوست دارند؛ آسمان آبي، زمين سبز، روزگار آرام، مردمان خوب و... در اين خلسه رؤيايي، زمان از حركت مي ايستد و بر خلاف حقيقتي همچون سقوط جسم تو به عمق خاك، روحت به بالاترين نقطه قله نشاط صعود مي كند. آنقدر بالا كه اگر لحظه اي ديگر به طول بينجامد، شايد از هوش بروي و... اما آن طناب ايمني كه رفقاي آن بالا به پاهايت بسته اند، تو را از آن عميق دلربا دوباره مي كشد به سطح. اول اين بازگشت، درد كشش آني است و پايانش، سرمستي يك شوك آگاهانه.
اينها را نوشتم كه مقدمه اي باشد براي توضيح يكي از كاربردهاي بانجي در موقعيت هاي متعارف اجتماعي!! امروز نشسته بوديم در جلسه اي كه بيش از سه ساعت طول كشيده بود و اعضاي حاضر، در عين خستگي تابلويشان، مدام از برنامه ريزي هاي مدوني سخن مي راندند كه بايد براي از 14 تا 29 سالگي جوانان ايراني صورت گيرد. با هم چالش داشتند كه در اين سيستم تربيتي، بايد انرژي شان را بگذارند روي «باور» جوانان يا «اخلاق»شان. برخي هم هيچ يك از دو مبنا را قبول نداشتند و «رفتار» جوانان را مبناي طراحي اين نظام مي دانستند. سرتان را درد نياورم، سر همه مان درد گرفته بود از اين نبرد الفاظ و از همه بيشتر، سر اين حقير كه نمي دانستم در ميان آن همه منطق و اصول و مباني خدشه ناپذير اما غريبه، چه بگويم. گيج شده بودم و سردرگم. در ذهنم، دوست داشتني هاي دختران و پسران امروز ايران را براي خودم فهرست مي كردم، حرف هايي كه از بچه هاي يك پاتوق سينمايي شنيده بودم، درددلهايي كه شب به شب، در وبلاگ هاي جوانان هم نسلم مي خوانم، ستون هاي پرسش و پاسخ مجلات جوان پسند، سايت هاي پر طرفدار اينترنتي، حرف هاي درگوشي شاگردان همسرم در زنگ هاي تفريح، بلوتوث هاي پرطرفداري كه به يك شب، تمام شهر از هجومشان بهرمند مي شوند و... چقدر اينها با دورنمايي كه مي شنيدم و بايد در مسير شكل گيري آن همسو مي شدم، فاصله داشتند. چه مي شد كرد؟! روي كاغذ يادداشت مقابلم شروع كردم به كشيدن خودم، ايستاده روي يك پل بلند؛ از آنهايي كه «پرندگان بانجي» عاشق ديدارشان هستند. يك خط ممتد سياه را هم رساندم به پاها كه كابل ايمني ام باشند. ترسيم كج و معوجم كه تمام شد، جاي شما خالي، با آرامشي دلپذير، پريدم به سوي عمق ماجرا؛ مي دانيد چه كردم؟ دلم را به دريا زدم و بدون مقدمه، رفتم سراغ بازخواني روايت نه چندان تخيلي پينك فلويد از مواجهه جوانان با يك نظام آموزشي «غريبه»، براي جمع حاضر در جلسه و ميهمان كردنشان به چند بيتي از «آجري ديگر در ديوار»:
ما تحصيلات نمي خواهيم
ما كنترل فكر نمي خواهيم
نمي خواهيم طعنه هاي دو پهلو را در كلاس
معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار
آهاي معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار
همه اش آجر ديگري بود در ديوار
همه اش آجر ديگري هستي در ديوار
يادداشت ها - 15
سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...
حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.
در آن چند دقيقه مي توانم براي همدمم، فصل مقدمه داستان بلند زندگي «پسر» را، پس از آن هزاران باري كه خط خورد و حاشيه نويسي شد، خطوط قرمز، برخي جملاتش را بلعيدند و برخي ديگر هم زير فسفرهاي سبز و گلي، آرام گرفتند، براي او بازخواني كنم. از اين بگو
يم كه چقدر قهرمان اين داستان بيست و هشت ساله، به سبب قدم گذاشتن بر پهنه خاك، سپاسگزار آقا و خانم عماد است. آنها كه او را از ميان سردرگمي هايش در سپيدي عوالم بالا، كشيدند به خط مقدم بازي سخت اما رنگارنگ روزگار زميني ها، تا اگر مرد ميدان بود و آخر بازي، برگ هاي برنده را هنوز در دست داشت كه رو كند، اين بار سرشار از آگاهي و با سربلندي برگردد به آن بالا...
در آن چند قدم كوتاه، براي دو سايه چسبيده به هم كه روبرويمان روي سنگفرش پياده رو، خودشان را به جلو مي كشانند، از لايه هاي پيچ در پيچ وجود «پسر» خواهم گفت؛ همان ها كه خودش هم برخي مواقع از به دام افتادن و گم شدن در لابلايشان به تنگ مي آيد. از خوبي ها و بدي هاي اين سالها بگويم؛ اعتراف كنم كه آن پسرك چاق و زشت را كه كابوس بچه هاي «ابتدايي تربيت» بود، به عمد در آن كلاس خلوت به دام انداختم تا قد بلندهاي «انتظامات» كه حرف «پسر آقاي مدير» را خوب گوش مي كردند، يادش بيندازند كه در عرصه «قلدر بازي»، دست روي دست بسيار است. از ترس هميشه ام از موهبتي به اسم «شنا» بگويم؛ از اينكه چقدر آرزو داشته ام كه بتوانم براي يك بار هم كه شده، يك سكه بي بها را بيندازم به عمق آبهاي آرام محمود آباد و در آن ژرفاي زيبا، در ميان سنگريزه ها و خزه ها و صدف ها، بگردم دنبال آن و... يا از شبهايي بگويم كه لذت رصد كردن ستارگان بر پهنه آسمان كرمان و طبس را تا مغز استخوان هايم، تجربه كرده ام. بروم سراغ خاطرات پادگان قصر فيروزه؛ از «شرق» خواندن هاي طولاني حين صرف آن به اندازه يك مشت مثلا برنج دم نكشيده ناهار سربازي بگويم، از سوت و كف زدن بيچاره هايي به اسم ديپلمه و پايين تر، در آن صبح زود ميدان صبحگاهي، وقتي شنيدند كه شستن دستشويي ها، سهم دكترهاي پادگان است... نمي دانم، شايد هم بروم سراغ دبيرستان «مالك اشتر»؛ از «خروس» بگويم؛ همان معلم كم شانس ادبياتمان كه در مقابل سؤالات غريب جماعت خونخوار مقابلش، مدام كم مي آورد و سرخ و سفيد مي شد... از آدم هايي بگويم كه در طول اين بيست و هشت سال، بر لوح وجودم، هر كدامشان، خطي به يادگار انداخته اند و رفته اند؛ از آن خانم «صفدري» مهربان كه معلم كلاس اولم بود تا مهندس «آبو» كه يادم داد وقتي پنجاه كارگر خسته و خشمگين، عزم مي كنند كه سهم شير روزانه شان را از حلقومت بيرون بكشند، چطور آرامشان كني و از راز گل سرخ برايشان بگويي!!
شايد هم هيچ كدام از اينها را نگفتم؛ فقط از لذت زندگي بر اين خاك پاك، برايش گفتم؛ اينكه از قدر و منزلت «زندگي»، بويژه در اين سالهاي اخير كه طعم آرامشي خيره كننده را به لطف وجود خود او تجربه كرده ام آگاهم، قدر پيچ در پيچ هاي اين بازي را مي دانم، قدر آنها كه در گذر از اين دالان بلند، در كنارم بوده اند و هر كدامشان با صبوري و گذشت، پيچش هاي ناگهاني ام را تحمل كرده اند و لب از لب نگشوده اند، خوب مي دانم...
همه اينها را كه بگويم و نگويم، بالاخره خواهيم رسيد روبروي بيمارستان «مادر». احتمالا ساعت از چهار، يكي دو دقيقه اي گذشته است. در سكوت زيباي شهر، گوش هايمان را تيز مي كنيم تا صدايش را بشنويم. فرياد نوزاد كه از درد ضربه پرستار بر پشتش، در فضاي اتاق زايمان پيچيد، آفريننده مان را براي يك بار ديگر، شكر مي كنيم و مي گرديم دنبال ماشيني كه آن وقت صبح، ما را برگرداند خانه مان در آن سر ديگر شهر...!
یادداشت ها - 14
من و مادرم

آن طرف اتاق نشسته است. مثل همیشه آرام است و کم حرف. آلبوم سفر تابستانی را ورق می زند و هر چند لحظه یکبار، لبخندی معرکه صورت زیبایش را می پوشاند. پدرام و پیمان و غزاله و «فاطمه هشتاد سانتی متری» دورش را گرفته اند و سعی می کنند با گفتن زیرنویس های نمکی برای عکس هایی که مشغول مرورشان است، خودشان را برایش لوس کنند. عادت قشنگی دارد که وقتی می خواهد گونه های هر کدامشان را بوسه بزند، اول دست می کشد لای موهایشان و به جای شانه چوبی، با انگشتان لطیفش، مدل های آلمانی و شیطونی و گوگوشی و فعلا بدون مدل آن آخری را مرتب می کند...
هنوز هم سر سفره غذا، آخرین نفری است که کنار این مجموعه هفت رنگ که با وجود درد پا و تنهایی، از آغاز صبح تا زمان آمدن بچه ها و نوه ها مهیا کرده، آرام بگیرد. کمال گراست و کسی هم نمی تواند قانعش کند که اگر دوغ های سفره امروز، کاکوتی نداشته باشند، هیچ کداممان فکر نمی کنیم که برایمان کم گذاشته است...
از آغاز دیدار امروز، گوشه چشمش را از من بر نگرفته است. ای کاش حواسم بود و می توانستم همان تک سرفه هایی را که هر چند دقیقه یکبار، آرام و بی صدا در دستمال سفید دستم خفه می کردم نیز سانسور کنم. بوی شلغم و آویشن که بلند می شود، به خودم لعنت می فرستم که موجب شده ام بار زحمتی دیگر را تنها به بهانه حضور من، برای دوش خودش حلال کند. چه می شود کرد؛ عاشق درمانگری است و خوب هم می داند که چقدر آویزان حربه های گیاهی اش هستیم، در التیام پیچش های جسمانی درون مان...
این یک روز و دو روز، یا به عبارت دقیق تر، این سه چهار ساعتی که در طول هفته های سال، سراغش می آییم و فکر می کنیم که احوالش را می پرسیم، همه اش همین است؛ هجوم عشق ورزی های حسرت برانگیزش به کوچکترها و انجام مو به موی آئین پیچیده میهمان داری برای بزرگترها از آن او و روزنامه خواندن و شبکه خبر دیدن و بحث های آنچنانی کردن، از آن ما.
نمی دانم این دایره متعارف و امروزین تا به کی ادامه خواهد داشت. به سهم خودم، هر بار که به راز و نیاز می نشینم، حضور همیشه اش را در نقطه مرکز خط این پرگار، از خدا خواسته ام اما چه کنم که این خاکستری کمرنگ، در هر نقطه اش، تنها حسرتی عمیق برایم باقی می گذارد، چرا که دلم را برای خود خودش، هر لحظه تنگ تر می کند. از دست من چه بر می آید؟ شاید صبح زود یکی از جمعه های پیش رو که بدانم هنوز لباس ساده خانه را به تن دارد، زنگ خانه اش را بزنم، وقتی با آن گام های آرام، آمد و در را باز کرد، شوق دیدنم را در زمانی جز آن ساعات قراردادی مان که کار و مشغله، اینقدر محدودشان کرده، در چشمان قشنگش رصد کنم. در آغوشش آرام بگیرم و این فرصت را به خودم و خودش بدهم که دست بکشد بین موهایم. خوب می دانم که چقدر دلتنگ مرتب کردن زلف هایی است که کم کم عادت می کنند به میزبانی دائمی برف های سپید نشسته بر پشت گوش ها و شقیقه هایم.
يادداشت ها - 13
كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...
امروز در خيابان ديدمش؛ بعد از مدتها كه خبري از او نبود و پس از آخرين باري كه همراه همسرش بود و من درباره شان به همدمم با افتخار گفتم: «اين دو تا از همان اول، بدجوري به هم مي آمدند». آن آخرين بار، آنچنان مقابل جمعي از رفقا كه دور هم جمع شده بوديم، واژه ها و حركات عاشقانه نثار هم كردند كه راستش، كمتر كسي بود كه به چشم حسرت به آن دو مرغ عشق نگاه نكند. آن روز در مسير بازگشت، براي همسرم از تطابق شخصيت آن دو گفتم. از اينكه هر دوي آنها به هنر عشق مي ورزند، روابط اجتماعي موفقي دارند، در رشته هاي تخصصي خودشان از رتبه اول هاي اين ديارند، اهل طنز هستند و كسي از چند دقيقه و ساعت همنشيني با آنها بدش نمي آيد... ش
ايد داشتن هر يك از اين ويژگي ها، در راه موفقيت هر انساني، امتياز مهمي محسوب شود. آن روز، همدمم حرف هايم را تاييد كرد و البته يك نكته را هم اضافه؛ «...كه بخش بزرگ تر حقيقت، در تنهايي هاي آنها و جايي شكل مي گيرد كه هيچ نظاره گر ديگري در كار نيست. فقط خودشان هستند و بايد با عميق ترين لايه هاي هم و انتظاراتي كه از هم دارند، كنار بيايند...».
آن روز گذشت، تا امروز كه دوباره او را ديدم؛ مثل هميشه نبود. نگران پدرش شدم كه او هم انسان فرهيخته اي است، مو سپيد و عمري پربار در پشت سر. سري تكان داد و خيالم را راحت كرد. از احوالات آن «مرغ عشق ديگر» پرسيدم. مرا كشاند روي صندلي ايستگاه اتوبوس و به آساني، فاجعه را روايت كرد: «از او جدا شدم.» درازايش را يادم نيست اما لحظاتي به او خيره شدم، آب دهانم را قورت دادم و ساده ترين سؤال ممكن را پرسيدم: «چرا؟» گفت: «طلاق مان توافقي بود، بي جنجال و آرام.» از خير باقي مكالمه مان مي گذرم، چرا كه شايد شما هم آنرا هزاران بار در گزارش روزنامه ها و داستان هاي دادگاهي و روايات «بر سر دو راهي» مانده ها خوانده و شنيده باشيد. تمام پاسخ هايش به تنهايي هايشان باز مي گشت. در عدم دركي كه بايد موقع نيازش به خلوت مي شده، در نگاه متفاوت شان به حوادث روزمره، به رابطه با ديگران؛ با خانواده هاي هم، با دوستان، با شاگردان و تمام ديگراني كه از بيرون نظاره گر زندگي شان بودند...
كاري برايش نمي توانستم انجام دهم. به ظاهر، با اين فاجعه كنار آمده بود و لعنت بر اين ظاهر بي وفا كه همه به دنبال آنيم. خيلي دلم مي خواست از او سراغ آن همه در بغل كشيدن هايي را بگيرم كه دو نفرشان را به موجودات مشهور و عاشق پيشه اي در چشم نظاره گران، مشهور كرده بود. خيلي دوست داشتم بروم سراغ همسرش و او را بياورم كنار اين ديگري، تا قانع شان كنم كه دوباره بازگردند به خانه بزرگ شان و در آن ساعات محدودي كه با هم اند، به اندازه قطره اي از آن همه انرژي كه براي بازي دادن چشم نظاره گران هزينه مي كنند، هم را در خود حل كنند. به اندازه مراوده با يكي از اين همه آدمي كه در طول روز، به رويشان مي خندند و از كنار كجي هاي خلق شان مي گذرند، هم را تحمل كنند و هزينه فرصت بيشتري (افزون تر از آن كمتر يك سال زندگي زير يك سقف مشترك) براي كنار آمدن با تفاوت هاي هم خرج كنند...
هيچ كدام از اينها را نگفتم و هيچ نكردم، چرا كه بيرون اين دايره ام و بي خبر از آن اتاق تنهايي ها. او مرد روشنفكري است و استادتر از من در جمله سازي پيرامون مشكلات نوع بشر؛ پس شايسته تر كه به اين بازي «نمايشگر و تماشاگر»مان ادامه دهيم. تنها كاري كه از دستم بر آمد، رفتن سراغ كتاب فروش پشت ايستگاه بود. كتابي را كه مي دانستم نخوانده، خريدم و بي آنكه كادو پيچش كنم، دادم دست او. داستان زن و شوهري كه وقتي برق خانه شان براي 3 روز مي رود، تازه مي فهمند در روزگار روشنايي، چقدر همديگر را نديده اند! برق كه بود، هر كدام در قسمتي از خانه سرشان به كامپيوتر و وسايل شخصي شان گرم بود و حالا كه تاريكي خانه و يك شمع كوچك، آنها را به هم نزديك كرده بود، تازه داشتند زندگي مشترك شان را بخاطر مي آوردند و روزهايي را كه از دست داده بودند...
داستان هاي عامه پسند - 10
سيب جادويي
تجربه نشان داده كه اگر يكي از روزهاي وسط هفته، مثلاً دوشنبه يا سهشنبه، سئانس اول صبح به يكي از سينماهاي شهر مراجعه كنيد، اين موقعيت را خواهيد داشت تا بصورت خصوصي، به تماشاي فيلم بنشينيد وديگر مجبور نخواهيد بود، در كنار موسيقي زيباي آن، «خرت خرت» چيپس و پفك، «تق تق» تخمه و آجيل و «وينگ وينگ» يك عدد نوزاد سه يا چهار ماهه را هم گوش كنيد و در ضمن، ديگر با آن زوج تازه عقدي كه مثل دو مرغ عشق در صندلي پشتتان جا گرفتهاند و بجاي تماشاي فيلم، در مورد متراژ كاخ و باغ شانديز و مدل اتومبيل گرانقيمتي كه آقاي داماد قرار است وقتي سر زندگيشان رفتند براي عروس خانم بخرد، روبرو نخواهيد شد تا آمپر اعصابتان بالا بزند و پس از پرسيدن شغل آقا پسر كه در اين تاريكي سينما هم قيافه شان هوار ميكشد، معلم حقالتدريس يك مدرسه ابتدايي در جنوب شهر هستند، دست به افشاگري بزنيد و با مقايسه حقوق داما
د با قيمتهاي بازار به آندو خاطرنشان كنيد كه با اين پول، يك دوچرخه هم نميشود خريد، چه رسد به كاخ و باغ و عروس خانم هم با كيف سفيدش توي كلهتان بكوبد و آرزو كند سياه بخت شويد و هر دو بلند شوند و از سالن خارج شوند و شما هم لبخند مرموزي بزنيد و سرجايتان بنشينيد و با حذف يكي از حواشي، صداي فيلم را بهتر گوش كنيد...
در سئانسهاي خلوتي كه گفتم، فقط خودتان هستيد و فيلم و ميتوانيد با آسودگي خيال از آن نهايت لذت را ببريد، مگر آنكه دو دانشجوي ديگر هم از نظريه محرمانهاي كه گفتم خبر داشته و آن ساعت به سينما آمده باشند. تا اينجاي كار، هيچ اشكالي وجود ندارد. جز آن جايي كه تصوير «سيب قرمز كذايي» روي پرده ميافتد و يكي از دانشجوها به بغلياش در مورد رنگ قرمز آن چيزي ميگويد ودر جواب، بغلي هم از نماد بودن سيب در آثار فيلمساز صحبت ميكند و تا آخر فيلم، به جاي تماشاي آن، اين سعادت را خواهيد داشت تا درباره نقشي كه آن سيب در محتواي اثر ايفا كرد، تاريخچة حضور سيب در سينما، تأثير رنگ قرمز در چشم تماشاگران، نظر فلان منتقد در مورد حضور سيب در آثار استاد و.. اطلاعات تكان دهندهاي كسب كنيد، طوريكه دهانتان كف كند و تازه متوجه شويد كه چقدر «آي. كيو» يا همان ضريب هوشيتان ضايع است كه اين همه مطلب را در مورد آن سيبي كه تصويرش در حدود 4 ثانيه روي پرده افتاد و تا آخر فيلم، ديگر نتوانستيد آنرا ببينيد، نميدانستهايد...
خيلي وقتها، به فيلمسازها، نويسندهها، نقاشها و هنرمندهاي معروف حسوديم ميشود چرا كه آنها يك كاري ميكنند كه براي خودشان يك معنايي بهر حال دارد، شايد هم ندارد، در عوض، مخاطبان آثارشان ميكوشند تا هزار و هشتصد جور نقد و تفسير و نمادشناسي از آن آثار بيرون بكشند، طوريكه خود خالق اثر هم از اينكه كارش آنقدر پيچيده بوده و حاوي آن مضامين گهربار و غيره بوده تعجب كند!
نويسندهاي تعريف ميكرد كه در جشنواره «كن» سال 1976، فيلم «راننده تاكسي» سرو صداي زيادي به پا كرده بود و در پايان جشنواره، جايزه اصلي آنرا هم برد. در جلسه نقد فيلم، يك خبرنگار فرانسوي به صحنهاي كه رابرت دنيرو به جودي فاستر ميگفت: «بيا از شهر برويم و مدتي را درمحيط آرام ييلاق سپري كنيم» اشاره ميكند و از مارتين اسكورسيزي، كارگردان فيلم ميپرسد: «آقاي اسكورسيزي، آيا ميتوانيم اين صحنه را به پشت كردن اين شخصيت به سرمايهداري ورشكسته صنعتي غرب تشبيه كنيم و بگوييم الگوي سوسياليستي براي زندگي در آينده مناسبتر است؟» اسكورسيزي بسيار متفكرانه براي مدت طولاني به خبرنگار فرانسوي خيره ميماند و سرانجام ميگويد: «خير، تراويس فقط ميخواهد مدتي را در ييلاق سپري كند!»
يادداشت ها - 12
مجله فيلم، «تايم اوت» و ميز مذاكره با حاجيه خانم!

يادم مي آيد در يكي از آن سالهاي نه چندان نزديك كه پشت لب هايم به انتظار رؤيت تارهاي تيز رفيق تازه اي به اسم سبيل لحظه شماري مي كردند، برادرم عاشق آنچناني «دنياي ورزش» بود؛ مجله اي كه بسيار پيش تر از رونق گرفتن زردها در دنياي مطبوعات فوتبالي ايران، براي خودش افسانه پرطرفداري بود. اين علاقه برادر كه كوهي از مجلات صفحه روغني آن هفته نامه ورزشي را در اتاقش در پي داشت، چندان خوشايند حاج آقا و حاجيه خانم منزل نبود، چرا كه در كنار شب به سحر رساندن هاي شاخ شمشادشان در ميان عكس هاي فرشاد پيوس و علي پروين و سيروس قايقران كه در حالت عادي بايد صرف مرور چندباره جزوات رزمندگان و آموزشگاه هدف مي شد، دكور آن اتاق نازنين رو به آفتاب شان هم كه به بهانه كنكور، حلال فرزند كرده بودند، به موزه اي مدرن با حجم هايي از مجلات هم قطع و اندازه كه بصورت ويژه اي روي هم انبار شده بودند، تبديل كرده بود!
نمي دانم كار درستي بود يا نه، اما يكي از عواملي كه اين علاقه بيش از حد به مطالعه مكتوبات ورزشي را تا حدودي براي اخوي ما به ميزان طبيعي تري بازگرداند، اتفاقي بود كه در يك صبح آفتابي افتاد... حاجيه خانم كه از تكرار هزار باره خواهش «مرتب كردن اين اتاق به هم ريخته» و تجديد نظر در پاسخ سؤال «اين چيزا چيه كه هر روز مي خري؟» خسته شده است، از فرصت دبيرستان اخوي استفاده مي كند و در يك اقدام شجاعانه، آرشيو مجلات دنياي ورزش او را تحويل آن آقاي محترمي مي دهد كه در خورجين الاغ خسته و گاري انباشته از خرت و پرتش، تنها چيزي كه براي مبادله يافت مي شود، نمك است و ديگر هيچ!!
هيچ نمي خواهم جاي اخوي و در آن لحظه اي قرار بگيرم كه با اتاق «مرتب شده»اش روبرو شد! اما به هر حال بايد از آن تجربه دور، درس بگيرم، بويژه كه با احتساب امروز، شايد بيش از ده بار باشد كه حاجيه خانم نسبت به تعيين تكليف آن كوه رو به آسمان رفته مجلات «فيلم» اتاق سابق اين تازه به خانه بخت رفته، هشدار داده است! نمي دانم اين آرشيو «گنده» را كه مثل فرزندم دوستش دارم، مجلاتش را تك به تك داخل سلفون نگاه داشته ام تا ديرتر زرد شوند و هر كدامشان، برايم دريايي از خاطره اند، چكار كنم. خانه خودم كه ديگر با همين چند كتاب و رايانه و ميز تحريري كه در اتاق مطالعه اش توانسته ام جا بدهم، تنها يك پر كاه كم دارد كه بتركد... نمي دانم رايزني با حاجيه خانم، ديگر چقدر مي تواند ادامه داشته باشد تا محل مناسبي براي انتقال اين گنجينه دست و پا كنم. اما به هرحال شايد شما كه اين خاطره را خوانده ايد ايده خاصي داشته باشيد تا اين «فيلم باز» مشهدي را از وداعي ناخواسته با بانك مكتوبات سابقش كه اكنون به حجمي غير منطقي در اتاقي رو به آفتاب در خانه پدري مبدل شده است، نجات دهيد!
یادداشت ها - 11
این جوابیه را «دندانپزشك كاذب» هم می تواند بخواند!!

این یادداشت کوتاه، جوابیه مختصری است به توضیح سیامک شایان عزیز که آنرا هنوز در بخش نظرات یادداشت قبلی ام می توانید مرور کنید و در اصل پاسخی بود به توضیح مختصر من در بخش نظرات وبلاگ او پیرامون مطلبی که در پی مطالعه یادداشت کوتاهش نوشته بودم...!
شاید شما هم درطی مدتی که با این رسانه جذاب ارتباط محور، آشنایی و تعامل داشته اید، به مواردی برخورده اید که نویسنده وبلاگ به بن بست «چرا می نویسم؟» رسیده باشد. من نیز چند موردی را از میان این دست توقف های اکثرا کوتاه و موقتی دیده ام که خوشبختانه، این خود درگیری نویسندگان پس از مدتی، رفع شده است و خوانندگانشان باز هم توانسته اند به فضای داخل ذهن آنها دسترسی داشته باشند. این پرسش کلیدی که نگارنده هم از آن بی نصیب نبوده، اما کمی زودتر و درهمان نخستین گام، برخی از نقاط تاریک و روشن آن را برای خودش ترسیم کرده است (اولین یادداشتم را در این وبلاگ مرور کنید) در اولین واکنش مغزم به یادداشت سیامک در مورد خودم و ادعایش مبنی بر وجود یک سابقه طولانی در فعل ربودن سوژه هایم از یادداشت های او، به سراغم آمد، اما خوشبختانه این بار و در این مورد خاص، آنقدر با خودم رو راست هستم که بدم نیامد با شما هم انگیزه این دزدی های اخیر را مرور کنم، هر چند که شاید اطلاق عبارت «تسلسل زمانی در انتشار دو یادداشت متفاوت، با یک موضوع تقریبا مشابه که اولی، بهانه نوشته شدن دومی بوده» برای آن منصفانه تر به نظر برسد...
امروز و در این ساعت و لحظه، دیگر به این یقین رسیده ام که این وبلاگ جمع و جور که شاید به زحمت 15 یا حداکثر 20 نفر از رفقا و آشنایانم را به خودش جلب کند، دارای اصلی ترین سهم در احیای بخش خلاقیت های مغزم در طول 2 ماه اخیر بوده است که تا عمر دارم، دعای بقا و باروری اش را به جان بلاگفا و خالق اولیه وبلاگ و قبلترش، اینترنت و رایانه و تلفن، هر شب به پیشگاه باری تعالی می برم. من نیز همچون شاید شما، به پوشیدن لباس زندگی و کار در سیستم های روزمرگ اداری و سفت کردن پیچ و مهره های این ماشین غول پیکر خارج از رده، رضایت داده ام و مثل تمام آنها که در طول روز و در قالب های مختلف اشتغال در این سیستم آدم خوار، کنارم می ایستند و نفس می کشند، احساس بی وزنی را مدام تجربه می کنم. گویی همه ما در خلا زندگی می کنیم و همان هوای محدود موجود هم انباشته از دستورالعمل ها و بخشنامه ها و شیوه نامه هایی است که از رنگ پیراهن تا نحوه حرف زدن با آدم های سازمان همسایه را برایمان بصورت مکتوب، آماده و ابلاغ نموده است. در چنین شرایطی، «نوشتن» تنها گریزگاه به شمار می رود، چرا که به من کمک می کند تا خیالات ذهنم را که حداقل برای خودم محترمند، مدام از طریق ماده (سابقا جوهر و قلم و امروز کیبورد و صفحه نمایشگر) در گوشه ای ثبت کنم تا شاید در آینده ای نامعلوم که می تواند همان آخر و عاقبتی باشد که در «
ماتریکس» برایمان ترسیم شد یا حتی آن دیوار انتهای استودیویی که «ترومن» را در تمام زندگی اش به بازی گرفته بود، دوباره به آنها بازگردم؛ چرا که شاید در آن فردای پیش رو، دیگر همین فضای داخل ذهن هایمان هم که فکر می کنیم، تسلیم واقعیات روزمره نمی شوند، از نفس افتاده باشند و تبدیل شده باشیم به مک مورفی آخر «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» یا همان موقعیت آشنای «دیوانه از قفس پرید»...
سیامک راست می گوید که یادداشت های برخی روزهایم را از روی دست او نوشته ام، چرا که آن روزها، دیگر چیزی به ذهن خسته ام نمی رسیده است اما ایده های این رفیق همیشه خلاق، در آن ساعاتی که حوصله همین فریاد زدن در رایانه روبرویم را هم نداشته ام، این انگیزه را بوجود آورده اند که دوباره به آنها فکر کنم، بارورشان کنم، شاخ و برگشان را زیاد کنم، در آنها عمیق تر شوم و آنگونه از «نوشتن، همین و تمام» لذت ببرم؛ گویی همچون آن پسرک کنار دریاچه رؤیاهایم، در آغاز غروب، زده ام به آب و آنچنان شیرجه ای در آن رفته ام که دستم به سنگ ریزه های عمق روشن از مهتابش هم می رسد.
بعدالتحرير:
اول اينكه؛ عكس يادداشت «اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!» به نظرم خيلي مناسب بود ولي براي دل حبيب عزيز هم كه شده، دوباره سراغ گنجينه كوربيس معظم رفتم و يك عكس ديگر براي تزيين اين يادداشت انتخاب كردم. تناسب اندام من و آن راننده نامرد، تقريبا در اين تصوير تازه بيشتر رعايت شده است! آنرا از دست ندهيد.
دوم هم اينكه؛ امروزم با شنيدن خبر فوت فرزند يكي از همكاران كه مديريت روابط عمومي روزنامه قدس را بر عهده دارد، به سياهي نشست. سجاد 10 ساله، پسر علي هاشمي است (كه شايد بايد عادت كنيم كه بگوييم بود). او را از نزديك نديده ام اما با چهره و قلمش از طريق همين رسانه عالمگير آشنايي داشتم. اگر حوصله همدردي با پدر داغديده سجاد را داريد، سري به وبلاگ به جاي مانده از او (كودكانه) بزنيد و چند خطي براي او كه امشب بايد به تنهايي، بخش نظرات آخرين دست نوشته فرزندش را مرور كند، بنويسيد.
داستان هاي عامه پسند - 9
اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!
امروز صبح نزديك بود خودم را به كشتن بدهم. مي دانيد چرا؟ بخاطر 150 تومان ناقابل! آن هم در چالشي كه ديگر بايد به آن عادت كرده باشم؛ چالشي به اسم كرايه تاكسي هاي خطي!
خلاصه داستان اين است كه راننده محترم در پايان مسيري كه بايد مثل هر روز و مثل تقريبا «همه» همكارانش و بر اساس سليقه خودآگاه و جمعي اين «همه»، از من 300 تومان طلب كند، چيزي در حدود 450 تومان، از آن تنها اسكناس سبز و نازنين به جاي مانده در جيب اين مرد ايستاده در انتهاي يك ماه سرد، به عنوان كرايه كسر كرد. در واكنش به چنين رويدادي، شما اگر به جاي من و در آن آهن پاره فرسوده به انتظار تعويض، نشسته بوديد چه مي كرديد؟ من آن كردم! ام
ا با يك تفاوت و آن غفلت از اندازه حقيقي آن پيكر نتراشيده اي بود كه در تمام مدت آن سفر درون شهري انباشته از موسيقي هاي «مردمي» و تجسم دستمال تكان دادن هاي حضرات مستطاب «آقاسي» و «قادري» و مرور چندين باره گمانه زني هاي ايشان پيرامون عواقب احتمالي «اگه يادش بره كه وعده با من داره...!»، آنرا از پشت، به مردكي گوژپشت انگاريده بودم و بدتر آنكه، در عين اطلاع از آخرين وضعيت جسماني خودي كه بامداد در آيينه ديده بودم، از سر غفلت، برايش دم از «حقوق شهروندي» و «يك لقمه نان حلال» و «پول زور» هم برآوردم...
شما كه غريبه نيستيد، اين واكنش متعارف كارمندي، با پياده شدن مخاطب گفتار مدني اين حقير از آن تابوت متحرك و با محو تدريجي خط سايه نازك بدنم در حجم سياه و قابل تحسين «آقاي راننده» و بويژه لمس انگشتان گوشتي اش كه پوست سرد صورتم را نوازشي اندك كردند، خيلي زود برايم به تجربه اي ديگر مبدل گشت. تجربه اي كه در آن، ماهيت «جوجه» وجود انسان هايي چون من، نقش اصلي را در ديپلماسي برخورد با طيف گسترده لمپن هاي مسلط بر زندگي در كوچه ها و محله ها و خودروها و تاريكي ها و خلوتي هاي «شهر بهشت» بازي مي كند...
امروز صبح، براي هزارمين بار به حربه سكوت پناه آوردم، كه اگر اين نمي كردم شايد ديگر افتخار به واژه درآوردن اين تجربه تكرار شده براي شما خوانندگان محترم، حداقل تا بهبودي كامل دستي كه احتمالا از آرنج مي شكست و چشمي كه كبود مي شد و گردني كه درد، امانش را مي بريد، نصيبم نمي شد! چه مي شود كرد... امروز صبح، دوباره مثل آن نوجواني هاي دور كه محو پوستر قدي «آرنولد» در گذر از كنار پنجره باشگاه بدنسازي محله مان بودم و خودم را در قالب او تصور مي كردم و تا پايان مسير مانده تا مدرسه، نفسم را در سينه نگاه مي داشتم كه اندكي به اين آرزو شبيه تر به نظر برسم، وقتي پشت به راننده احمق عوضي نامرد ازگل كروكوديل (...) كردم و اندكي از او فاصله گرفتم، دوباره رو به آقايان و خانم هاي محترمي كه در مقابل مجموع اين رويدادها، تنها به ايستادن و لذت بردن از يك تنش واقعي ديگر بسنده كرده بودند، اخم كردم، سرشانه هايم را دادم بالا و تا رسيدن به اداره، در پناه ذهن انباشته از ايماژهاي مقتدرانه، زير مشت و لگدهايم آنچنان بلايي سر آن «راننده فنچ» آوردم كه ديگر حتي مادرش هم او را نخواهد شناخت!
داستان هاي عامه پسند - 8
براي محمدرضا گلزار كه يگانه عشق زندگي ام است!
هر كسي در اين دنياي فاني، در جستجوي يافتن قهرماني است كه او را از شر زندگي نه چندان دلخواهش نجات دهد. پسركان شيك پوش آن سوي اقيانوس، شب ها خواب بتمن و سوپرمن و اسپايدرمن و فرشتگان آنجل مي بينند، چشم بادامي هاي مهربان خاور دور، تصوير بروسلي و جكي چان و جت لي و اين سالهاي اخير، بانو يانگوم زيبارو را در قاب آرزوهايشان مرور مي كنند و ما ايراني هاي گرفتار در ميان سنت و مدرنيته، گاه كه در شب نشيني هاي بزرگان فاميل به تنگ مي آييم، سنگ آرش و اسفنديار به سينه مي زنيم و سر در مقابل درفش كاوياني خم مي كنيم اما به وقت همراه شدن با نسل سومي ها و گوش جان سپردن به آواي mp3 playerهايشان، آرزو مي كنيم كه ما نيز در كنار هديه خانم و آقاي گلزار و رادان خوش چهره، عكسي به يادگار بيندازيم. گريزي از اين اقتداي خوش باورانه به «ستارگان» نيست و همه ما، هر يك به فراخور حال و احوالمان، شبي ميزبان رؤياي اين سلاطين دلربا بوده ايم (چه شمايي كه حتي در عالم خواب نيز به گرد درخت افسونگر حضرت مستطاب تاركوفسكي در «ايثار»ش مي گشتيد و پرسش هاي مردافكن فلسفي تان را از آن پدر بزرگ همه چيزدان مي پرسيده ايد و چه اين نگارنده هميشه كودك مانده سبك وزن كه به وقت نونهالي، در جستجوي يافتن برق چشمان آقاي آرنولد عضلاني در آئينه خانه، شب را به سحر وصله كرده است!) 
اينها را براي طرفداران بي شمار هفت شنبه و فرزاد حسني در عالم وبلاگ نويسي مي گويم (نگار و ريحانه و فاطمه و مجيد و هزاران نفر ديگر) يا رزا متولد ۱۳۶۳ دانشجوی سال آخر مترجمی زبان انگلیسی، ساکن تهران كه وبلاگي براي پوريا پورسرخ درست كرده است، يا بهاره صدیق زاده و حدیث بشارتی كه اسم وبلاگشان را گذاشته اند «عاشقان و حامیان همیشگی محمدرضا گلزار»، يا براي مونا و مهسا و سودابه و بويژه لادن كه خيلي قشنگ از ستاره اش تعريف مي كند: «راستی میدونین معنی اسم زیبای آقای کمیلی چیه؟این اسم خیلی معنی داره و البته معنی های خیلی زیبا و بی نظیر... حامد به معنی: ستاينده، ستايشگر و درود فرستنده است... راستی من به نیت آقای کمیلی واسشون یه فال حافظ گرفتم... مدامم مست میدارد نسيم جعد گيسويت/خرابم میکند هر دم فريب چشم جادويت» يا حتي مجيد باغيرت كه بدجوري جواب بدخواهان يك مجري تلويزيون را در وبلاگي كه به اسم او درست كرده است مي دهد: «در جواب خانمهای محترمی که خودشون رو با نام ندا و زهرا و شیوا معرفی میکنند باید بگم که بچه شماهایید كه واسه خودتون رویابافی می کنید و میخواین که یه جوری خودتون رو مطرح کنید و بگید که با خانواده سلوکی و لهراسبی در ارتباطین. من ۲۲ سالمه این جور آدمها رو دیگه خوب میشناسم. در ضمن من و بقیه دوستان من توی این وب نیازی به اطلاعات شما درباره آقای سلوکی و همسر محترمشون نداريم». و بالاخره سید محمد کزازی عزيز كه از كرمانشاه وبلاگ هواداران باران كوثري را اداره مي كند و اين وبگردي اتفاقي، با گذرم از كنار فضاي ساخته ذهن و دست او در اين بحر طويل آغاز شد...
همه اينها و ما و شما، مقهور قدرت ستارگانيم و زندگي مان در چنگال روايات دراماتيكي به بند كشيده شده كه اينان تصويرگران آنند. روزهايمان با نحوه لباس پوشيدن و حرف زدن و آرايش موهايشان رنگ مي گيرد و يادداشت هاي عاشقانه مان، قهرماني جز اينها كه خوش تيپ تر از پسرك مكانيكي كوچه مان هستند، به روي خود راه نداده اند! البته ما مردمان ساده دل، هميشه هم دريافت كنندگان خوب و سر به زيري براي پيام هاي ستارگان نبوده ايم. مصداق اين مدعا «حسن گلاب» حاتمي كياست كه يك تنه، آمار اهداي عضو ايران را به كمتر از نصف كاهش داد، يا «مهشيد» و «ماهرخ» ساعت شني كه به كابوس دختران پا به ماه مبدل گشته اند يا حتي «شور عشق» پر فروش كه فرهنگ فرار از خانه را براي دختركان دبيرستاني مان نهادينه كرد...
بگذاريد براي يك بار هم كه شده، با خودمان صادق باشيم؛ من و تو، هميشه مردمك چشمانمان را به «زيبايي» و «عضله» مخلوقاتي از جنس نور و تصوير فروخته ايم و اين بازار مكاره، با هوش تر از آنست كه بگذارد با كهنه شدن عروسك هايش، پي به اين فريب دل انگيز ببريم؛ پس هر روز مجوز ورود ستاره اي نوظهور به اين ميدان صادر مي شود تا نهاد نوجو و اميدوارمان، دوباره دل خوش كند به قهرماني ديگر كه شايد نجاتش دهد از واقعيت تلخ زندگي روزمره...
راه چاره چيست؟ يكي مي گويد سينما نرويم و تلويزيون خانه را بشكنيم و روزنامه نخريم و موبايل را در جيب كت درون كمد، بايگاني كنيم و سيم متصل به اينترنت رايانه را قيچي... تا شايد، دور از ستارگان و دنياي رنگارنگ شان، همچون رابينسون كروزوئه مرحوم، چندي به درون خود سفر كنيم... و من مي گويم «نه». همه اينها باشند و براي خودشان بر طبل مشتري مداري بكوبند و ما... همه مان، جمع شويم دور هم، يك شاخه گل سرخ بخريم و برويم در خانه پيرمرد صد ساله محل. او كه سالهاست ديگر براي پا در مياني و استخاره و گفتن اذان در گوش نوزاد و فال حافظ گرفتن به پيشش نرفته ايم. براي او كه هنوز زنده است و از جنس خودمان، قصه غصه هايمان را بگوييم و بشنويم از زبانش، راه و چاه را... تا مگر به افسون حرف راست و دل سوخته اش، بيفتيم از صرافت اين همه عشق ورزيدن و كپي برداشتن از آئين پوشالي زندگي آدمكان دراماتيزه شده و باور كنيم كه اين چرخ حيات، با تمام واقعيات سپيد و سياهش، جز برگي از يك فيلمنامه كه ما خود، نويسندگان و ستارگان نقش اول آنيم، نيست.
يادداشت ها - 10
اتاق من
شايد دقيقا يادم نيايد كه چه هنگام به اين بيماري دچار شده ام. آيا اصلا مي شود نام آنرا بيماري گذاشت يا نه؟ از خيلي ها شنيده ام كه آنها هم به اين «نمي دانم چه» دچارند. حتي اگر شما هم مروري اندك بر حرف هايي كه در طول روز مي زنيد بيندازيد، نشانه هايي از آن را پيدا خواهيد كرد. نگوييد كه هرگز تجربه اش نكرده ايد، شايد كرده ايد و با يك پسوند «مصلحتي» خودتان را با آن طبيعي كرده ايد. اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم؛ به اينكه چه راحت از كنار پاسخ گفتن به پرسش هاي اطرافيانم مي گذرم. اوج اين طفره روي در محل كارم است، طوري كه برخي مواقع از پاسخ ها و استدلال هايي كه براي ديگران مي كنم، خودم هم ذوق زده مي شوم، كه چه بي ربطند به واقعيت آنچه در زندگي روزمره جريان دارد!
نمي دانم متوجه مي شويد كه چه مي گويم يا نه. اين عبارات را از زبان يك بنده خدايي به اسم «هولدن كالفيلد» - كه خدا سالینجر مرحوم را به سبب آفرینش این شخصیت، در جوار صالحين مقربش، در بهشت برين جاي دهد – بخوانيد تا منظورم را بهتر متوجه شويد:
«چاخان ترين آدمي هستم كه كسي توي عمرش ديده. افتضاحه! حتي اگر دارم مي روم مجله بخرم، اگر كسي ازم بپرسد كه كجا مي روم، تعهد دارم كه بگويم دارم مي روم اپرا!»
«گفت: اسمت چيه پسرم؟ گفتم: رودولف اشميت. دوست نداشتم كل زندگي ام را برايش تعريف كنم. اشميت خدمتكار خوابگاه مان بود!»
دعوتم كرد تابستان بروم ديدن ارني... تشكر كردم و گفتم با مادر بزرگم دارم مي روم آمريكاي جنوبي كه از آن دروغ هاي شاخدار بود؛ چون مادربزرگم به ندرت حتي از خانه اش بيرون مي آمد»
و...
معادله پيچيده اي است و به گمانم نقش اصلي را در اين دروغ گويي سبكسرانه، آدمها و اجتماعي بازي مي كنند كه اطرافم را احاطه كرده اند. آنها كه با اتاق تنهايي هاي اين «آدم»، غريبه اند و زحمتي هم به خودشان نمي دهند كه با مختصات آن؛ حداقل با همان بروندادهاي محدودي كه مثلا از مجراي سليقه ام، اعتقاداتم، ارزش هايم، دوست داشتني هايم و غيره و غيره، به گوش و چشم شان مي رسد، ارتباط برقرار كنند... پس شايد برايشان محترمانه تر باشد كه همان پشت در اتاق باقي بمانند و آنقدر ذهن شان درباره فضاي داخل اين چارديواري به هم بريزد كه كلافه شوند و بروند دنبال زندگي خودشان!
البته شايد آنها هيچ گناهي نداشته باشند و ايراد از فرستنده باشد. اين را امروز مي گويم كه «بچه لازاروس» را ديده ام. اميدوارم اين فيلم را (كه سپاسگزار دكتر عالمي و همكارانش در «سينما ماورا»، به جهت دوبله و نمايشش هستم) از دست نداده باشيد. دختركي در پي يك تصادف به اغما مي رود و سفر برادرش به دنياي ذهنيات او (از مجراي هيپنوتيزم و با مخلوطي از تخيلات قابل هضم)، تنها راه بازگرداندن او از دنياي زندگي نباتي است. همه فيلم را بگذاريد كنار و همان سكانسي را هزار بار ببينيد كه به اتاق تنهايي هاي دخترك در داخل ذهنش مي پردازد؛ پسرك و آن خانم دكتري كه به كمكش آمده، هر دو تلاش مي كنند تا او را متقاعد به ايستادن و باز كردن در اتاق كنند و او مي ترسد از اين كار، چرا كه بيرون، شب است و يك بولدوزر غول پيكر مشغول كندن اطراف خانه...
نمي دانم آيا اين حس همذات پنداري با دخترك درست است يا نه، آيا مغلوبه موقعيت دراماتيكي شده ام كه حاصل ذوق فيلمساز است يا نه، فضاي آن اتاق و ترس دخترك از ترك آن، بدجوري برايم آشناست و...
فعلا مشغول هضم كردن آن صحنه ها هستم و شايد چند وقت ديگر بتوانم راي بهتري صادر كنم. برخي مواقع به خودم مي گويم كه شايد «هپي اند» بچه لازاروس، كليد واقعي براي تغيير نظم زندگي ام است و بايد به حرف هايي كه از آن سوي ديوار مي شنوم نيز تا حدودي اعتماد كنم. در مقاطعي از زندگي، كليدهايي هم از زير در اين اتاق ماورايي به داخل آن هل داده شده اند كه شايد، بايد به آنها اعتماد مي كرده ام، اما شايد هم نه؛ اينها همه بخش ديگري از همان پاسخ ها و نظريه پردازي هايي هستند كه «آقاي كالفيلد» ذهنم، برايم رديف كرده اند و اصل داستان جاي ديگري است...
خوابم گرفته... يادداشت را كه براي همدم زندگي ام مي خوانم، ياد سهراب مي افتد، با آن تور لطيفي كه مي كشيد روي كلمات پر جذبه اش و چقدر اين رومانتيسم، براي لحظات حاضرم، رهايي بخش است:
...
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
داستان هاي عامه پسند - 7
گنجشک هایی که بودند
سالها قبل که هنوز نوجوان بودم و پشت لبهایم سبز نشده بود، عادت داشتم که صبح ها در مسیر رفتن به مدرسه، وقتم را به سیاحت در شاخ و برگ درختان و تیرهای چراغ برق بگذرانم. حجم هایی که ریشه در زمین داشتند اما رو به آسمان قد کشیده بودند و از آن مهمتر، آشیانه موجوداتی بودند که اگر نگاهشان می کردی، آنرا پس نمی زدند و تا مسافتی تعقیبت می کردند. این موجودات کوچک اما دوست داشتنی، «گنجشک» نام داشتند که با اندامی ظریف اما صدایی رسا و آوازهایی که مارش صبحگاهی زندگی به شمار می رفتند، تصویر نوستالژیک آن روزهای پسرک درونم را مجسم می کردند. شاید بسیاری از شما هم با گنجشک های روی درخت و تیر چراغ برق خانه و محله تان، در آن زمان های قدیم، روابطی داشته اید و برایشان شعر و آواز هم خوانده اید. شاید شما هم همیشه برایتان این سؤال مطرح بوده که چرا گنجشک ها توی چشمانتان زل نمی زدند و همیشه به سمت چپ و راستتان نگاه می کردند، آنگونه که شک می کردید نکند آنها هم در جستجوی همزادهای نادیدتان هستند؛ همانها که خودتان هم سالهاست در آیینه به دنبالشان هستید و...
اینها را نوشتم چون دوست خوبی به اسم «حبیب» یادم آورد که چند سالی است بی آنکه متوجه باشم و چشمانم به مغزم گوشه بدهند، گنجشک ها را دیگر ندیده ام، یا شاید هم آنها خودشان را جایی قایم کرده اند که دیگر صبح ها زیارتشان نکنم. این سالها که دیگر ریش و سبیل مفصلی برای خودم دست و پا کرده ام و حتی بقال سر کوچه هم موقع صحبت کردن، کودکی های وجودم را نادید می گیرد و ترجیح می دهد با چسباندن یک «حاج آقا»ی غلیظ به عباراتش، ویزیتم کند (شما بخوانید بر حجم گوش هایم بیفزاید!)، صبح ها فقط زیر پایم را نگاه می کنم تا در فصول گرم و آفتابی، در چاله و چاه نیفتم و در فصول سرد و یخبندان، لنگ هایم رو به آسمان پرواز نکنند! این سالها که دیگر، گنجشک ها، آوازشان را از کوچه و محله مان گرفته اند، ترجیح می دهم به چشمان گربه سیاه چاقی که مقابل آپارتمان، هر روز صبح انتظارم را می کشد لبخند بزنم و آنوقت که با ترس و از کنار پیکر قوز کرده اش گذشتم، در دلم هزار ناسزا حواله اش کنم؛ چرا که او یکی از متهمان اصلی پرونده گم شدن گنجشک های زندگی ام محسوب می ش
ود...
شما که این یادداشت را می خوانید، فکر نکنید که من غمگینم، نه؛ چرا که بهر حال گربه چاق سیاه هم با وجود آنکه مستقیم در چشمان این پیکر سبک وزن زل می زند و از همزادهای چپ و راستم نیز بی خبر است، اما می شود در کنارش کمی ایستاد و به فراسوی نگاهش فکر کرد، به آن نوزادی که در وجودش آنرا رشد می دهد و آنقدر عصبی اش کرده که با اندک تحرکی از سوی تو، گارد حمله می گیرد و روی پاهایش بلند می شود. من غمگین نیستم، چرا که می دانم او گنجشک ها را نخورده است و آنها خودشان به جای دیگری رفته اند تا مهمانی شان را برپا کنند و بی خیال غم دنیا، خوش بگذرانند. اما چرا ما را دعوت نکردند که برویم و... خدا رحمت کند فروغ را که با واژگان سحر انگیزش، چه آسان ما را با خودمان، بی تعارف می نشاند سر یک میز و می سرود:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
يادداشت ها - 9
چشمانم به دنبال حقيقتند

اين چند روز گذشته، مشغول مرور كردن يادداشت هاي گذشته بوده ام. نوشته قبلي ام در اين وبلاگ كه به موضوع ترجمه نام فيلم Heat مي پرداخت، هم اولين دشت اين بازخواني جذاب بود. امشب و در ادامه تورق كارهاي گذشته، به پرونده اي رسيدم كه همراه سيد علي طباطبايي عزيز، براي متاليكا و رواج آن در ميان جوان هاي ايروني در آورديم. داستان غريب اين گروه موسيقي، با آن نواهاي گوش خراش و «زيادي متفاوت» كه هر شنونده كم صبر و كم حوصله اي را در همان مواجهه اول، فراري مي دهد، نگاه ويژه اي كه به زندگي، قدرت، خانواده و... دارند، حركاتي كه برخي مواقع در اجراهايشان، از خودشان بروز مي دهند (و باعث مي شوند كه در اينسوي اقيانوس خيلي ها آنها را با شيطان پرستان اشتباه بگيرند) روايت مفصلي است كه بايد در مجالي ديگر به آن بپردازيم. اما براي گام اول و بويژه براي رفقايي كه تاكنون از هر ديدگاهي به موسيقي اعتراضي اهالي آنسوي اقيانوس نگاه كرده اند، جز ديدگاه محتوامحور، يكي از آثار مشهور اين گروه را انتخاب كرده ام تا مقدمات آن بحث اصلي را فراهم كنم. بحثي كه مبناي آن، جيغ بنفش هميشه معترضاني همچون متاليكاست، يكي از معدود فريادهايي كه هنوز هم در جامعه سرمايه سالار غرب كه بنيان هاي اخلاق و معنويت در آن، سست ترين برهه از تاريخ را تجربه مي كنند، طرفداراني دارد...
LOW MAN'S LYRIC اشعار مرد فرومايه
My eyes seek reality
چشمانم به دنبال حقيقتند
My fingers seek my veins
انگشتانم به دنبال رگهايم
There's a dog at your back step
سگي در پشت در توست
He must come in from the rain
بايد كه از باران به داخل آورده شود
I fall 'cause I've let go
من سقوط كردهام چرا که رابطه ام را قطع نمودم
The net below has rot away
تور زير پا هم پوسيده است
So my eyes seek reality
پس چشمانم به دنبال حقيقت مي گردند
And my fingers seek my veins
و انگشتانم به دنبال رگهايم
The trash fire is warm
آتش زباله گرم است
But nowhere safe from the storm
ولي از طوفان در امان نيست
And I can't bear to see
من تحمل اين را ندارم كه ببينم
What I've let me be
با خود چه کردهام
So wicked and worn
چقدر شيطان صفت و فرسوده
So as I write to you
پس آن هنگام كه برايت
Of what is done and to do
از آنچه کردهام و خواهم کرد مينويسم
Maybe you'll understand
شايد درك كني
And you won't cry for this man
و براي اين مرد گريه نكني
'Cause low man is due
چون مرد پست مجبور است...
Please forgive me
خواهش مي كنم مرا ببخش
My eyes seek reality
چشمانم به دنبال حقيقتند
My fingers feel for faith
انگشتانم به دنبال ايمان
Touch clean with a dirty hand
با دستي آلوده، به پاكيها دست درازي مي كنم
I touch the clean to the waste
آنچنان که پاکیها را نیز میآلایم
So low, the sky is all I see
چنان پست كه آسمان تنها چیزیست که مي بينم
All I want from you is forgive meتنها چيزي كه از تو مي خواهم اينست كه مرا ببخشي
So you bring this poor dog in from the rain
پس تو هم اين سگ بيچاره را از زير باران به داخل خانه راه مي دهي
Though he just wants right back out again
ولي باز، تنها ميخواهد كه به بيرون باز گردد
And I cry to the alleyway
و من گريه كنان بسمت كوچه هاي تنگ و تاريك مي روم
Confess all to the rain
و در مقابل باران، به همه چيز اعتراف مي كنم
But I lie, lie straight to the mirror
ولي باز هم دروغ مي گويم، بدون خجالت به آينه دروغ مي گويم
The one I've broken to match my face
آينهای كه آن را شكستم تا شبيه خودم شود
این رسانه شخصی، مجموعه ای است از چند تک نگاری ساده که تنها با دو هدف مشخص نوشته شده اند: اول؛ جلوگیری از خشک شدن احتمالی نوک قلم نگارنده در کوران عرق ریختن های اجرایی (محترمانه ی همان عملگی سابق!) و دوم؛ ارائه چند پاسخ صحیح به جمیع رفقایی که احوالاتم را در این فضای سایبری جویا می شوند...