جان سخت!

نزدیک به دو هفته است که طعم شیرین بالا و پایین رفتن از تنها و تنها و تنها 14 پله مختصر را در خانه جدیدمان تجربه می کنم! باور کنید هنوز هم در طبقه انسان های نرمال به لحاظ عاطفی و عقلی قرار دارم، اما نمی توانم شادی وصف ناپذیرم را از وداع با آن 80 پله لعنتی که از بام تا شام، مجبور بودم حداقل 4 و حداکثر 6 و 8 بار د ر روز آنها را بالا و پایین بروم، از شما پنهان کنم... هر چند که این سرخوشی، نقطه پایان مسیر جانفرسایی است که نتیجه سه هفته «جان کندن» رسمی بنده در حد فاصل بیش از چهل بنگاه املاک مختلف، بانک، دارایی، شهرداری، محضر، صندوق های قرض الحسنه و یک دو جین آدم مختلف با روحیات و خواسته ها و آداب رفتاری متضاد است. مجموعه خاطراتم از این روزهای طوفانی را قطع به یقین، خواهم نوشت چرا که چشمانم را به روی دنیای معاملات و ضوابط و البته روابط اداری و غیر اداری، آنچنان باز (یا صحیح تر از آن؛ گشاد) کرد که هنوز هم در خلسه آن به سر می برم!