زندگی نوستالژیک
وداع با جعبه خاطرات جوانی
در خانه، هنوز به دنیای اینترنت وصل نشده ام و علت مستقیم آن هم ناز کردن های مکرر کامپیوتر عزیزم است. می گویم ناز؛ چونکه هر چند روز یکبار، یک فیلمی برایم در می آورد و حتی بعضی مواقع تا پای سکته هم مرا جلو می برد و اصلا روشن نمی شود! چه می شود کرد؟ از نفس افتاده است و آقایان مهندس ارتقاء هم جوابش کرده اند. اما مگر می شود با او وداع گفت؟ تمام زندگی ام در سینه اش جا خوش کرده، شب هایم بی نوای آزار دهنده موتور و کولر و چرخ دنده هایش، روز نمی شود، عادت عینکی شدن هنگام مواجهه با صفحه انباشته از اشعه نمایشگرش برایم کنارگذاشتنی نیست. دلتنگ غش و ضعف هایش موقع وصل کردن فلش مموری های بالاتر از 4 گیگ می شوم!! مگر او می تواند بدون داشتن من، از آن گیجی هراس انگیز باز شدن مدیا پلیر و فتوشاپ و پابلیشر با هم، رهایی یابد و نفسش را بعد از چند دقیقه طولانی، تازه کند؟ مهندس ارتقای سیستمها می گوید که باید از شرش خلاص شوم؛ یا به بهای گزاف سی تا حداکثر چهل هزار تومان، آنرا بفروشم تا روانه احتمالا دبیرخانه یک اداره عقب افتاده در دوردست ها شود و تا پایان عمر، تنها چشمش به جمال شماره و خلاصه نامه ارباب رجوع محترم روشن شود، یا حواله اش کنم به منزل ابوی تا در اتاق بازی بچه ها، نونهالان خاندان بتوانند از میانه کلنجار رفتن با دکمه هایش، گام های ابتدایی «آشنایی با رایانه» را تمرین کنند و البته در حاشیه اش، این کودکان همه چیزدان که به این جعبه هوشمند، معمولا از خود ما آشناترند، ناسزایی به کارت گرافیک از مد افتاده این بیچاره بگویند و به نبرد با چند بازی ساده به جای مانده در مغز کوچکش بسنده کنند... و یا آن تصمیم بزرگ را بگیرم و با رضایت خودش، او را تحویل برادران دلسوز حوزه بازیافت شهرداری بدهم تا شمع وجودش را تا ابد پایین بکشند و دیدارمان بماند به آخرت؛ روزی که چون ققنوس، دوباره از دل کوره های داغ بیرون بیاید و این بار در پیکیری تازه به نوع بشر خدمت کند... نمی دانم چه کنم. لطفا مرا راهنمایی کنید!!
این رسانه شخصی، مجموعه ای است از چند تک نگاری ساده که تنها با دو هدف مشخص نوشته شده اند: اول؛ جلوگیری از خشک شدن احتمالی نوک قلم نگارنده در کوران عرق ریختن های اجرایی (محترمانه ی همان عملگی سابق!) و دوم؛ ارائه چند پاسخ صحیح به جمیع رفقایی که احوالاتم را در این فضای سایبری جویا می شوند...