دغدغه های شبانه
آیینه
این روزها گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. مسخره است، نه؟ آخر کدام آدم عاقلی دلش برای خودش تنگ می شود؟ اگر بخواهد دلم برای چیزی تنگ بشود، آن چیز می تواند هر چیزی باشد جز خودم. مسخره است، نه؟... اصلا هم نیست، چرا که این روزها گاهی دلم برای خودم تنگ شده است و این یعنی «می شود». می دانید از کجا فهمیدم؟ چون وقتی هنگام بازگشت به خانه، سرم را تکیه می دهم به شیشه اتوبوس و به منظره تاریک و روشن خیابانها خیره خیره نگاه می کنم، چهره خودم را به یاد نمی آورم. اینکه امروز آیا موهایم را جلوی آیینه شانه کرده ام یا نه؟ به آن پف جذاب کله سحر که زیر چشم هایم جا خوش می کند، دقت کرده ام یا نه؟ ریزی و درشتی جوش جدید مرموز لابلای محاسنم را با نوک انگشت رصد کرده ام یا نه؟ تعداد تارهای سپید شقیقه ها را با حوصله شمرده ام یا نه؟ به آن عمق معرکه مردمک چشم هایم که می شود برایش داستان ها نوشت، خیره شده ام یا نه؟...
حالا شاید درک کنید که چرا باید دلم برای خودم تنگ شود و این آیینه لعنتی خانه، چه نقش عظیمی در آشتی من با خودم دارد.
این رسانه شخصی، مجموعه ای است از چند تک نگاری ساده که تنها با دو هدف مشخص نوشته شده اند: اول؛ جلوگیری از خشک شدن احتمالی نوک قلم نگارنده در کوران عرق ریختن های اجرایی (محترمانه ی همان عملگی سابق!) و دوم؛ ارائه چند پاسخ صحیح به جمیع رفقایی که احوالاتم را در این فضای سایبری جویا می شوند...